بیوگرافی شکوه السادات هاشمی

بیوگرافی شکوه السادات هاشمی

هیچ کس نیست که نداند راز موفقیت در فعالیت اقتصادی، تمرکز روی نیاز مخاطب است، بااین حال تنها بعضی ها هستند که درست به هدف می زنند. شکوه السادات هاشمی یکی از کسانی است که نامش میان زنان موفق ایران ثبت شده و شما همین جای مطلب باید بپرسید : «چرا؟» که پاسخش می شود این : او تلاش کرد مشکل بزرگش را حل کند و از آنجایی که این مشکل برای تمام زنان جهان وجود دارد، تبدیل به یکی از ثروتمندترین زنان ایران شد. حالا باید بپرسید:« چطوری؟!» و … سوسسسسسسسسسسسسسسسسسک!

به همین راحتی!

بیشتر زنان از سوسک می ترسند در حد مرگ. شکوه السادات هاشمی از همین نقطه ضعف استفاده کرد و به ثروت رسید. داستانش را بخوانید و یاد بگیرید تا با دقت روی اطرافتان و البته اطرافیان، حتی در دشوارترین شرایط اقتصادی هم می توانید به موفقیت برسید.
آشنایی با بازار کار

۱۳_۱۴سالم بود که یک آگهی دیدم و جذب آن شدم. آموزشگاه اقتصاد ایران در میدان فردوسی، به مناسبت تاسیس اش اعلام کرده بود که دفترداری، حسابداری، منشی گری و تایپ فارسی و لاتین را رایگان درس می دهد. این اطلاعیه بهانه ای شد که من به آنجا بروم و این دوره ها را ببینم. البته در یادگیری آن دوره ها زیاد موفق نبودم ولی با این حال گواهینامه اش را گرفتم. این دورانی بود که پدر کم کم داشت موقعیتش ضعیف می شد و شرایط سختی برای خانواده به وجود می آمد. نزدیک خانه ما یک نمایندگی ایران ناسیونال وجود داشت که در سال ۴۶ تاسیس شده بود. آقایی به نام محمدرضا کلانتری، آن موقع قطعات پیکان را تولید می کرد.
من با درخواست از وی و کمکش، در جایی مشغول به کار شدم. سال ۴۹ بود. یادم هست روز اول مهر بغض کرده بودم وقتی می دیدم بچه ها به مدرسه می روند و من باید سرکار بروم. رفتن من به سرکار، مقارن با روز اول مهر شده بود. نزدیک به ۲ ماه در تعمیرگاه شماره ۱۸ ایران ناسیونال، در خیابان هفده شهریور شمالی فعلی کار کردم.

از آنجا که بیرون آمدم فقط یک روز بیکار بودم. زنگ زدم به جایی و گفتم آیا شما «کاردکس من» می خواهید؟ کاردکس من کسی بود که موجودی های لوازم یدکی را در برگه هایی وارد و خروجی ها را خارج می کرد. ۳،۴ سال هم در جای جدید کار کردم و همزمان با آن درس هم می خواندم. کلاس هفتم بودم که ۵،۶ تا تجدید آوردم و شوکه شدم. مگر می شد من تجدید آورده باشم؟ تجدیدهایم به این دلیل بود که مادرم می گفت باید همه کارها را انجام بدهم و بعد کتاب یا درس بخوانم. خانواده ما هم خانواده شلوغی شده بود. ۲زن پدرم با هم زندگی می کردند و مدام با هم درگیری داشتند. بعدتر پدرم صلاح دید که آنها را از هم جدا کند.

داستان زندگی ثروت , موفقیت , بیوگرافی , میلیاردر شدن شکوه السادات هاشمی

نگهداری از ۶ بچه

روزها کار می کردم و شب ها درس می خواندم. در کلاس دهم همان بلای کلاس هفتم سرم آمد و بعد دوباره به خودم آمدم و تا دیپلم همه درس ها ، به خصوص درس های ریاضی نمره هایم بالا بود. در سال ۵۴ در همان محیط کار با آقایی آشنا شدم و ازدواج کردم. ماجرای ازدواج ما هم طولانی است. وی قبل از آن ازدواج کرده و دو بچه داشت. به سفارش پدرم، قرار بود من آن بچه ها را قبول نکنم اما در یک مقطع دیدم لازم است و قبول کردم. ۲ بچه شوهرم داشت و ۴ بچه هم خودم به دنیا آوردم. در همین شرایط هم هر سال در دانشگاه شرکت می کردم و قبول هم می شدم اما خانواده موافقت نمی کردند. و زندگی همچنان ادامه داشت .
حمله سوسک ها به ساختمان

من اصولا زن بی نظمی نبودم که زندگی ام را کثیف اداره کنم، اما ساختمان ما یک ساختمان قدیمی در حوالی نارمک بود که سوسک زیادی داشت چون این ساختمان همجوار با یک حمام عمومی و رودخانه بود. مانده بودیم چه کار کنیم که این سوسک ها از بین بروند. اعضای خانواده با هم فکر می کردیم و با همسایه ها بررسی می کردیم، اما نمی شد. کتاب ها را بررسی و از سوسک کش های مختلف استفاده می کردیم اما مشکل حل نمی شد.

کشف فرمول سوسک کش

به نظرم عوامل زیادی در موفقیت آدم ها تاثیر می گذارد. این نیست که بگوییم، اگر یک نفر خلاق و مبتکر باشد، حتما موفق می شود. خلاقیت هم مسئله خیلی مهمی است اما تنها عامل نیست و عوامل مهمی در این مسئله دخیل هستند. یکی از آنها عوامل روانی و انسانی آن است که آدم ها خالص باشند. وقتی آدم ها روح خود را درگیر دروغ، سخن چینی، خیانت، بدجنسی، بدذاتی، غیبت و … نکنند و درون شان خالص باشد، خداوند به آنها پاداش هایی می دهد و آنها را به راه های خوبی راهنمایی می کند.

اول دنبال ماده ای بودم که سوسک های خانه خودمان از بین برود. از هرچه که استفاده می کردیم، سوسک ها از بین نمی رفتند. ساکنان ساختمان ما از لحاظ مالی قوی نبودند با این حال حاضر شدیم کل ساختمان را یکی، دو بار سم پاشی کنیم. ساختمان یکی، دو روز بوی گند سم می داد ولی بعد از این یکی، دو روز، باز سر وکله سوسک ها پیدا می شد. در ذهنم بود که باید کاری انجام دهم و به صورت اتفاقی و با آزمون و خطا به ترکیبی رسیدم که سوسک ها را نابود می کرد.

نه، بهتر است بگویم ترکیب من سوسک ها را امحا می کرد.

من هم مثل ادیسون !

خیلی از کارهایی که بشر انجام داده از سر اتفاق است. بشر به صورت اتفاقی آتش را کشف کرد، ادیسون از سر اتفاق لامپ را ساخت. من هم از سر نیاز به فرمول خمیر سوسک رسیدم. شکل رسیدن به فرمول هم جالب بود. وقتی قورمه سبزی درست می کنید، یک نفر در آن آبغوره می ریزد، یکی آبلیمو، دیگری اسفناج هم استفاده می کند و هرکس مطابق با ذائقه و سلیقه اش قورمه سبزی را درست می کند. یک نفر هم هست که می گوید چطور می شود از همه اینها استفاده کنم. او تن نمی دهد به اینکه کاری را که همه انجام داده اند، انجام بدهد. اگر کسی به مزه معمول و متداول قورمه سبزی تن ندهد، به قورمه سبزی خیلی خوشمزه تری می رسد.

ثبت اختراع

یکی، دو سال طول کشید تا توانستم تاییدیه بگیرم؛ گواهی نوآوری از سازمان پژوهش های علمی و صنعتی و گواهی غیر سمی بودن فرمول. در آن گواهی نوشته شده بود: «این خمیر بدون استفاده از سموم ساخته شده و برای انسان هم هیچ مسمومیتی ندارد.» من موفق شده بودم این خمیر را ثبت اختراع کنم. از همان اول اسمش را امحا ثبت کرده بودم چون یک بار استفاده از این خمیر باعث می شود که سوسک محو شود و حتی جنازه اش هم توی محیط نیفتد. این از مزیت های آن است چون از جنازه سوسک پروتئین مضری آزاد می شود. سوسک ها وقتی خمیر ما را می خورند یک حالت تشنگی به آنها دست می دهد و می روند توی راه آب ها و از بین می روند. اسم امحا یک اسم با مسما و خوب بود. وقتی رفتم لوگو را طراحی کنم، به آقایی که آن را طراحی می کرد، گفتم: این لوگو را خیلی خوب طراحی کن، چون این اسم یک روزی اسم خیلی مهمی در ایران می شود.

ماجرای عرضه و تقاضا

وقتی آن ماده را درست کردم و دیدم سوسک های خانه ام از بین رفت، نگفتم این خمیر مال خودم باشد. مدام این خمیر را می ساختم و به در و همسایه می دادم. به شاگردان کلاس صبحگاهی و معلم های مدرسه ای که کار می کردم هم دادم. هر کس می گفت خانه ام سوسک دارد، می گفتم من یک ماده درست کردم که سوسک ها را از بین می برد. یک شب در خانه مان صحبت شد، همسرم گفت می توانید با بچه های تیم کوهنوردی جمع شوید و این را در قوطی بریزید و بفروشید اما من همین طور درست می کردم و به متقاضیان می دادم تا اینکه تقاضا آنقدر زیاد شد که من به این نتیجه رسیدم که باید سفارش بگیرم و تولید کنم.

وام برای توسعه

آن موقع سازمان پژوهش ها به کسانی که این گواهینامه را می گرفتند وام می داد. صندوق توسعه تکنولوژی به مخترعین، مبتکرین و مکتشفین وام می داد و من هم این وام را گرفتم. البته وامی که برای من ۲۱ میلیون تصویب شده بود، شد ۴میلیون. یک وام دیگر گرفتم با عنوان « طرح اعطای کمک های فنی و تکنولوژی» از وزارت صنایع که همیشه دعای شان می کنم. بدون بهره و بدون هیچ اذیت و آزاری این وام را به من دادند و من با قسط اول این وام توانستم در فیروزکوه سوله بخرم و کارم را گسترش بدهم.

خدا مرا دوست دارد

با وجود آنکه به من توصیه شده بود که شرکت نزنم، شرکت زدم و با همسرم شریک شدم اما بعدا مشکلاتی به وجود آمد. نزدیک بود دوباره صفر شوم اما خدایی که جایزه را به من داده بود، دوباره به من کمک کرد. دوباره از پستوی دفترم شروع کردم و البته این دفعه پول داشتم. رفتم یک همزن خمیر نانوایی خریدم و آنجا شروع به کار کردم. لطف خدا به من این بود که آن موقع که اسم را ثبت می کردم، این اسم را به نام شرکت نکرده بودم.

وقتی که به وزارت بهداشت می رفتم که مجوز بگیرم، نوشت: «حسب ارائه مدارک و محصول توسط شکوه السادات هاشمی، چون از سموم استفاده نشد، مشمول اخذ مجوزهای بهداشتی نیست.» در بحبوحه مشکلات ما، وزارت بهداشت گفته بود که باید پروانه ساخت بگیرید و معلوم شده بود که این سوسک کش چقدر کارایی دارد. ما توانسته بودیم سوسک های همه جا را ریشه کن کنیم. دیده بودند کم کم داریم سوسک زندان ها، اداره ها، اداره های دولتی، بهزیستی ها که نمی توانستند معلولان را تکان بدهند و همین طور زندان ها را ریشه کن می کنیم، بنابراین گفتند باید مجوز بگیرید و مجوز را به کسی می دادند که اسم فرمول به نام او بود، یعنی شکوه السادات. در آذر سال ۸۱ یک شرکت تازه به نام «توره شیمی پارس» تاسیس کردم و دوباره بلند شدم. الان حدود ۵۰ پرسنل دارم. اول در ناحیه صنعتی حاجی آباد بودم و بعد در شهرک صنعتی ایوانکی یک کارخانه را خریدم و الان آنجا کار می کنم. کارخانه خوبی است. همه چیز را هم مکانیزه کردم.

فرآیند تولید خانگی

در خانه یک لگن داشتم که جنس آن از روی بود و توی آن لباس ۸ نفر را می شستم و با همه این کارها و مسئولیت ها که داشتم در همین لگن خمیر امحا درست می کردم و توی تیوپ های آکواریوم می ریختم و با دم باریک ته آن را می بستم و توی پلاستیک هایی که از پله های نوروز خان می خریدم، می ریختم. بروشور هایی هم درست می کردیم و کنار این خمیر ها می گذاشتیم. البته آن موقع دیگر در خانواده هم به من کمک می شد و آنها هم در پیشرفت کار تاثیر داشتند. من نمی خواهم بی انصاف باشم و بگویم همه کارها را خودم می کردم.

کشتی بادبانی کسب و کارتان را با انگیزه، در تلاطم امواج به مقصد مطلوب هدایت کنید.

بیوگرافی محمد عصارزادگان

بیوگرافی محمد عصارزادگان

محمد عصارزادگان متولد۱۳۲۸ در اصفهان – مالک بزرگترین مجموعه غذایی در ایران به نام گروه غذایی جرعه – ثروتمند ایرانی

-توجه به مسئله تولید در خاندان ما موروثی است و نسل در نسل به تولید توجه خاص داشته‌اند.عنوان فامیل عصارزادگان برگرفته از شغل پدران اینجانب است.
در دوران گذشته که هنوز صنعت برق گسترش نیافته بود برای روشنایی از چراغ استفاده می‌کردند و روغن چراغ درعصارخانه‌ها استخراج می‌گردید.
بدین صورت که دانه‌های روغنی مانند تخم منداب یا بزرک در عصارخانه‌ها زیرسنگ سنگین عصارخانه‌ به مدت ۲۴ ساعت تحت فشار قرار می‌گرفت و روغن گیاه از آن خارج می‌شد و از آن روغن برای سوخت چراغ‌های فانوس یا پیه‌سوز و نیز در نقاشی درب منازل، برای جلوگیری از زنگ‌زدگی بهره می‌بردند.
در عصارخانه‌ها علاوه بر اصتحلال روغن از سنگ عصارخانه برای آسیاب کردن گندم و تولید آرد استفاده می نمودند.بنابراین اجداد و پدران اینجانب حداقل طی دو قرن به این شغل اهتمام داشته‌اند.فراموش نمی‌کنم ۱۴ ساله بودم که در کنار پدرم در عصارخانه مشغول فعالیت شدم.پدرم امور بازرگانی و بانکی و مراوده با مشتریان را به عهده من گذاشته بود.
آن روزها ماشین حسابی جز چرتکه‌های دستی و چوبی برای محاسبه میزان گندم وارده به عصارخانه وجود نداشت.
بار گندم که به عصارخانه می‌رسید وزن می‌شد و پدرم به صورت دستی آن‌ها را جمع می‌زد. در کنار پدر نحوه‌ی محاسبه بارهای گندم را نگاه می‌کردم و روش محاسبه او را به خوبی فرا می‌گرفتم. در مدتی کوتاه سرجمع گندم‌ها را به دست می‌آوردم. آنقدر خبره شده بودم که حتی در سال‌های بعد که ماشین حساب هم به کار گرفته می‌شد سریعتر از ماشین حساب یک جمع پنجاه رقمی را پاسخ می‌گفتم.
هرچند در تمام این امور مهارت خوبی پیدا کرده بودم با این حال خود را از تحصیل و درس خواندن بی‌نیاز نمی‌دانستم و اهتمام ویژه‌ای به فراگیری دروس مدرسه داشتم. اما علاقه‌ام نسبت به کار بیشتر بود.
با محاسبه‌ای سرانگشتی و ریالی با خود می گفتم : اگر من درس را با همان شدت آن زمان ادامه بدهم در آینده چه میزان درآمدم خواهد بود و اگر به کار ادامه دهم میزان درآمدم چقدر می‌شود؟. با این محاسبات بود که تلاش در عرصه کار را بر تحصیل ترجیح دادم.
به سن هجده سالگی که رسیدم در پرتو تلاش در عصارخانه پدر وضعیت معیشتی خوبی پیدا کرده بودم و در آن دوران جوانی به سر و وضعم خوب می‌رسیدم. تازه ازدواج کرده بودم.
با توجه به درآمدمان یک سواری آریا که در آن زمان از بهترین اتومبیل‌ها به شمار می امد خریدم. انگار عرش را سیر می کردم. فارغ از هر هم و غمی بودم.
اما روزی پدرم با جمله‌ای نگاهم را به زندگی دگرگون کرد.
انگار هنوز صدای پدرم در گوشم نجوا می کند که می گفت:
” اگر مردی کمی از این پول که خرج می کنی خودت به دست بیار”
این جمله‌ی پدر مرا حسابی به فکر فرو برد. مگر من خوب کار نمی‌‌کنم؟ مگر من زحمت نمی‌کشم؟!
بابا چه فکری کرده که این طور با من حرف می‌زند؟آخه بابا من هم جوانم دلم می خواهد به سر و وضعم برسم، گناه که نکردم؟
آن روز حسابی با خود کلنجار رفتم. با شنیدن آن جمله پدری که به خیال خودم در حقش کم گذاشته بودم حسابی به رگ غیرتم برخورده بود. تصمیم گرفتم روی پای خودم بایستم و فقط برای خودم کار کنم.
با این حال بدون این که کوچک‌ترین مقابله‌ای با پدرم نشان دهم به او گفتم از تمام لطف و زحمت شما ممنونم. شما خودتان کارخانه را اداره کنید من هم به سرغ سرنوشت خود می‌روم.
کارخانه‌ی پدر را ترک کردم و زندگی جدیدم را هرچند سخت و پرمشقت بود اما قدرتمندانه و با عزمی راسخ شروع کردم.
آن روزی که از پدر جدا شدم فقط پنج تومان پول داشتم که با آن باید هم مخارج همسرم را تأمین می‌کردم و هم کسب و کار تازه‌ای به راه می‌انداختم.
حالا من مانده بودم و همان پنج تومان و صدها فکر و آرزو. در قدم اول اتومبیل ژیان دست دومی به صورت مدت‌دار که از یکی از دوستانم بود خریدم و تصمیم گرفتم از اصفهان به تهران کوچ کنم آنجا مشغول کار شوم.
با همان ژیان راهی تهران شدم و هنوز به میمه نرسیده بودم که در گردنه ژیان از سربالایی آنجا بالا نرفت. من که تا به حال آریا سوار می‌شدم و مسیرهایی بدتر از آن گردنه را به راحتی پشت سر می‌گذاشتم، برایم خیلی سخت بود که در سربالایی نه چندان تند میمه جا بمانم.
شاید قسمت بود که به تهران نروم به هر حال با هر سختی که بود به اصفهان برگشتم و ژیان را به صاحبش پس دادم.
با خود گفتم ظاهراً قسمت نیست که به تهران بروم اما حالا که قرار است در اصفهان بمانم یا باید وضعم خوب شود یا در این مسیر بمیرم.
مادرم چندین بار پیغام فرستاد که برگرد، به دل نگیر، پدرت یک جمله‌ای گفت تو که نباید اینقدر زودرنج باشی. اما من حسابی غیرتی شده بودم و سر لج افتاده بودم. گفتم یا مستقل و پولدار می‌شوم یا بهتر است زنده نمانم.
تصمیم گرفتم برای این که زندگی‌ام مقداری سر و سامان بگیرد و وضعم روبراه شود، پیش یکی از اقوام بروم و برای او کار کنم.
وقتی پدرم از این تصمیم من با خبر شد کلی پیغام فرستاد که پسر زشت است اگر بناست برای مردم کار کنی و شاگردی کنی، برگرد پیش خودم.
اما هنوز از آن جمله‌ی پدرم دل‌چرکین بودم و گفتم من تصمیم خودم را گرفته‌ام، به هر حال در فروشگاه لوازم خانگی مشغول کار شدم.
هم فروشندگی می‌کردم و هم فروشگاه را تمیز می‌کردم. ماهی ۲۰۰ تومان حقوق می‌گرفتم. من که تا قبل از آن روز در خانه‌ای وسیع هزار و پانصد متری زندگی می‌کردم، مجبور بودم در اتاقی ۴×۳ در پایین شهر با اجاره‌ی ماهی ۱۵۰ تومان زندگی را پشت سر بگذارم. حقوق ماهیانه ۲۰۰ تومان را کافی نمی‌دیدم، بنابراین هر مشتری که وسایلی مانند یخچال و تلویزیون و اجاق گاز می‌خرید هم آن را تا منزلش حمل می‌کردم و هم در سرویس و راه‌اندازی آن مشارکت می‌کردم و از این طریق نیز درآمدی کسب می‌کردم.
آن روزها تازه تلویزیون به بازار آمده بود و مشتری فراوانی داشت. با حمل آن‌ها و نصب و راه‌اندازی آنتن گیرنده‌اش هم درآمد خوبی کسب می‌کردم و هم با کارهای فنی آن آشنا می‌شدم و از این راه کم‌کم به تکنسین ماهری تبدیل شدم و مشکلات فنی وسایل مشتریان را هم برطرف می‌کردم و این درآمد وضع زندگی‌ام را بهبود بخشید.
آن روزها لحظه‌ای آرام و قرار نداشتم. علاوه بر کار در فروشگاه و امور سرویس و نصب وسایل، تازه ساعت ۷ شب می‌رفتم و با تاکسی یکی از دوستانم رانندگی می‌کردم و تا ساعت ۱ صبح مسافرکشی می‌کردم.
علّت انتخاب این زمان هم برای این بود که از آشنایان کسی متوجّه فعالیّتم در این شغل نشود. سعیمی‌کردم در مسئله‌ی کسب درآمد حلال لحظه‌ای و ذرّه‌ای خطا نکنم. هم صداقت و هم حلال و حرام را رعایت می‌کردم.

داستان زندگی ثروت , موفقیت , بیوگرافی , میلیاردر شدن محمدعصارزادگان
همیشه با خود می‌گفتم اگر کسی اهل صداقت باشد هم پیشرفت می‌کند و هم اطمینان مردم را به خود جلب می‌کند. بر همین اساس از ساعت ۷ بعدازظهر تا ۱ بامداد یکسره مشغول رانندگی و مسافرکشی بودم. هر شب در طول مسیر ساندویچی می‌خوردم و به کار ادامه می‌دادم. ساعت ۱ به منزل می‌رفتم و استراحت می‌کردم و باز صبح زود از هنگام اذان، بعد از خواندن نماز تا ساعت ۷ صبح مشغول مسافرکشی می‌شدم. درآمد این کار را جداگانه پس‌انداز می‌کردم و پس از مدتی با همین پس‌انداز توانستم دوباره مالک یک خودروی آریا شوم. بلافاصله با راننده‌ای قرارداد بستم که او از ساعت ۶ صبح تا ۶ بعدازظهر با آن کار کند و ماهیانه ۱۲۰۰ تومان بپردازد و از ساعت ۶ بعدازظهر هم خودم ماشین را تحویل می‌گرفتم و تا توان داشتم با آن کار می‌کردم.
در همان سال‌ها با وجود مشغله‌های متفاوتی که برای خود ایجاد کرده بودم از پیشرفت علمی هم غافل نبودم. در طول روز مرخصی می‌گرفتم و در کلاس‌های مختلفی شرکت می‌کردم.
از جمله کلاس‌ ماشین‌نویسی و امور بانکی؛ و از آنجا که استعدادم در ریاضی و حسابداری خوب بود درس‌های حسابداری و بانکداری را خیلی زود و آسان فرا می‌گرفتم و از این که توانسته بودم از مباحث علمی این دروس سربلند بیرون بیایم بر خود می‌بالیدم. با خود می‌گفتم شرط موفقیّت همه فن حریفی است؛ تو می‌توانی.
پس از مدتی کم‌کم اوضاع اقتصادی و معیشتی‌ام بهتر شد و کار با تاکسی را کنار گذاشتم و با خودروی آریایی که خریده بودم از ساعت ۶ تا ۱۱ شب به کار آموزش رانندگی مشغول شدم.
درآمد آموزش رانندگی به مراتب از مسافرکشی بهتر بود. مهارتم در آموزش باعث شد هنرآموزان و فراگیران زیادی به سراغم بیایند. با جذب این افراد که حاضر بودند حتی مبلغ بیشتری برای آموزش بپردازند باعث شد یک خودروی دیگر هم خریداری کنم و اجاره دو خودرو در ماه ۲۴۰۰ تومان درآمد خوبی برایم به حساب می‌آمد.
هر روز عصر خودم با آن دو خودرو کار آموزش را پی‌گیری می‌کردم. از یکی همکارانم درخواست می‌کردم که با یکی از هنرآموزان پارک کردن را کار کند تا خودم با خودروی دیگر در خیابان دوری بزنم. هزینه‌های زندگی را حسابی کنترل می‌کردم و با قناعت خود و خانواده‌ام با وجود سختی‌ها، هر روز به موفقیتی که انتظارش را می‌کشیدم نزدیک‌تر می‌شدم.
یکی از دوستانم که چندین سال است از دنیا رفته است و وضع مالی خیلی خوبی داشت با پشتکاری که در من دید، درخواست کرد که در کارهایش او را کمک کنم. برایم یک فولکس ۶۸ خرید تا با آن رفت و آمد کنم و به کارهای او رسیدگی کنم و به این ترتیب امین و حسابدار مورد اطمینانش شدم.
اوضاع اقتصادی‌ام با پس‌اندازی که در این مدت به دست آورده بودم امکان خرید یک خانه را برایم فراهم کرده بود. خانه‌ای یک طبقه خریدم و از آن اتاق کوچک اجاره‌ای به آن خانه که مالکش هم خودم بودم نقل مکان کردیم.
پشت‌کار و صداقت دو عنصر موفقیت من به شمار می‌آمد و با همین دو ویژگی هر روز پیشنهاد کارهای متعددی به من می‌شد و مجموعه‌های متعدد از من درخواست همکاری با آنان را داشتند، به طوری که در بین اصناف و مجامع معروف شده بود که هر جا عصارزادگان باشد کارها خوب پیش می‌رود. با این حسن شهرت بود که مدیریت تعدادی فروشگاه زنجیره‌ای به من واگذار شد که شامل هفت واحد بود. علاوه بر این مدیریت یک مرغداری و سه هتل در اصفهان هم به مدیریت این مجموعه اضافه شد.
در همین ایام با خلاقیّت و ابتکار، تمام مایحتاج مردم از قبیل گوشت مرغ و ماهی را به طور منجمد و بسته‌بندی شده با نظارت بهداشت -مانند فروشگاه‌های زنجیره‌ای حاضر- به مردم عرضه می‌نمودم. این ابتکار مورد استقبال مردم و اداره‌جات و نهادها قرار گرفت.
تمامی امور فروشگاه‌ها را خود کنترل می‌کردم. حتی حساب و کتاب‌های کارکنان را بررسی می‌کردم. صندوق‌ها را می‌بستم و صبح فردا آنها را باز می‌کردم. لحظه‌ای از فکر پیشرفت و موفقیت کار غافل نبودم تا همین اواخر گاه تا ۲۱ ساعت در شبانه‌روز کار می‌کردم.
آن روزها بانک‌های متعددی مانند بانک فرهنگیان تهران، ملی، ایران و انگلیس، ایران و هلند، بانک صنایع فعالیت داشتند. از ابتکارات من این بود که بن‌هایی را طراحی نمودم و در اختیار رؤسای بانک‌ها قرار دادم و تخفیف ویژه‌ای را برای استفاده از آن بن‌ها در نظر گرفته بودم. کارمندان با آن بن‌ها هم مهلتی پیدا می‌کردند که مبلغ اجناس خریداری شده را در آخر ماه بپردازند و هم از تخفیف ویژه برخوردار می‌شدند.
می‌دانستم که تبلیغات نقش ویژه‌ای را در پیشرفت کارها به دنبال دارد، بنابراین سعی می‌کردم از اخبار و اطلاعات روز بهره‌مند باشم و به اصطلاح به روز باشم. بر همین اساس از کسب اطلاعات دریغ نمی‌کردم. از هر کس هر اطلاعاتی داشت را فرا می‌گرفتم و از آن اطلاعات برای توسعه و پیشرفت امورم بهره می‌بردم.
موفقیت چشمگیری پیدا کرده بودم و رفته رفته معاملات تجاری‌ام سنگین و قابل توجه شده بود. با این حال با هرگونه رشوه و رانت‌خواری مخالفت می‌کردم. گاه پیشنهاداتی را با مبالغ قابل توجهی مطرح می‌کردند اما وقتی بوی خلاف شرع به مشامم می‌خورد، امتناع می‌کردم و پیشنهاد آنان را نمی‌پذیرفتم. با این که با پذیرش درخواست آنان سود کلانی عایدم می‌شد، اما وقتی می‌دیدم چنین درآمدی شبهه‌ناک و بعضاً حرام به نظر می‌رسد بی‌درنگ درخواست آنان را رد می‌کردم، زیرا عمری از برکت رزق حلال سودهای قابل توجهی کسب کرده بودم و می‌دانستم که اگر اموالم با مال حرام مخلوط شد، اول سقوط و ورشکستگی من خواهد بود.
این شیوه‌ی کسب و کارم تا زمان شکل‌گیری انقلاب اسلامی همچنان ادامه داشت و پس از پیروزی انقلاب اسلامی تحوّلات شگرفی در اقتصاد کشور پدید آمد.
فروشگاه‌های زنجیره‌ای نیز در چرخه‌ی این تحوّلات دستخوش فراز و نشیب‌هایی شد. حتّی مدّتی تعطیل گردید و در چنین اوضاعی بود که با توجه به علاقه‌ام به فضای سبز و آبادانی و باغداری تصمیم گرفتم شغل باغداری را به عنوان شغل جدید خود انتخاب کنم و با همین تفکر بود که زمین فعلی کارخانه آرد جرعه را که متعلق به پدرم بود با قیمت ۱۳۰۰۰۰ تومان قیمت روز آن دوران از پدرم خریداری کردم و به ساخت باغ و مزرعه مشغول شدم.
باغ و مزرعه‌های احداثی نیازمند آب بود. قصد داشتم در انتهای باغ چاه آبی حفر کنم. با همین اندیشه شروع به حفر چاه تا عمق هفتاد متری نمودم و زمین تازه کمی نمناک شده بود. چنانچه می‌خواستم با همان عمق آب برداشت کنم باید موتور کرایه می‌کردم تا بتوانم آب را به آسانی به مزارع برسانم و این کار مستلزم پرداخت هزینه‌ای هنگفت برای احداث آن مزارع بود و راه حل مناسب‌تر آن بود که چاه عمیق حفر شود.
برای آوردن تجهیزات آبیاری به اداره‌ی آبیاری مراجعه کردم ولی وقتی منطقه را بازدید نمودند کارشناسان گفتند این محل منطقه‌ی ممنوعه است و مجوز حفر چاه عمیق به شما نمی‌دهند مگر آن که واحد شما صنعتی باشد و اداره‌ی منابع برای شما مجوز صادر کند و بر همین اساس به فکرم خطور کرد که کارخانه آرد پدرم را از خیابان مدرس به این محل منتقل نمایم. وقتی اندیشه‌ی خود را با پدرم مطرح کردم، پذیرفتند و با موافقت ایشان کارخانه به این محل جدید انتقال یافت و توانستیم فعالیت خود را ادامه دهیم. پس از درخواست احداث کارخانه و بازدید کارشناسان با احداث کارخانه‌ی آرد با ظرفیت تولید ده تن در روز موافقت کردند.
البته تا اخذ موافقت اصولی و طی مراحل اداری مشکلات فراوانی را پشت‌سر نهادیم. با اخذ استعلامات و موافقت‌های مربوطه، کار بنّایی کارخانه را طراحی نمودیم. حال نوبت رسیده بود به انتخاب نامی مناسب برای کارخانه.
پس از ساعت‌ها فکر برای انتخاب نامی که هم کوتاه و هم گویا و تلفظی آسان داشته باشد، با مراجعه به فرهنگ‌های لغت حدود ۱۰۰ عنوان را برگزیدم و پس از تفکر درباره‌ی هر واژه‌ای دست آخر آن واژه‌ها به ۱۰ عنوان تقلیل یافت و پس از چندین روز در نهایت به نام جرعه رسیدم و نام کارخانه را آرد جرعه نهادم.
اما در پاسخ به این سوال که بسیاری از بازدیدکنندگان می‌پرسند نام جرعه برگرفته از چیست؟ و چه شد که این نام را انتخاب نمودید پاسخ این است که داستان این نام به همان یک جرعه آبی باز می‌گردد که ما به دنبالش بودیم و کارمان به احداث کارخانه در این محل کشیده شد و سرنوشت زندگی و شغل من و بسیاری از عزیزان همکار را با همان جستجوی یک جرعه آب متغیّر ساخت.
در سال ۱۳۵۸ من ۲۷ سال داشتم و احداث کارخانه آرد سرنوشت ما را بار دیگر به شغل شریف گذشتگان و آباد و اجدادمان باز گردانید.
بنابراین به پدرم گفتم: پدر جان حالا که روزگار ما را بار دیگر به این شغل دعوت کرده و کشانیده است، بهتر است کارخانه‌ای مدرن احداث کنیم. اما پدرم چندان موافق نبود و می‌گفت: این کار از عهده و توان من خارج است. تو خود اگر می‌توانی این کار را انجام بده و بار دیگر رویای ساخت کارخانه‌ای مدرن و مجهّز در سرم پروریده شد و کار ساخت آن طرح رویایی را آغاز نمودم.
هیچ وقت فراموش نمی‌کنم آن روزی را که کلنگ بنای این کارخانه را بر زمین زدم. مشکلات مالی فراوانی داشتم و درست در زمانی شروع به این کار کرده بودم که بسیاری از کارخانه‌ها رو به تعطیلی می‌رفت و چشم‌انداز امیدوارکننده‌ای برای ساخت آن کارخانه متصوّر نبود.
هر کس می‌شنید در آن موقعیّت اقدام به احداث کارخانه نموده‌ام با تعابیری سرزنشم می‌کرد. با این حال با ایمان به این که با توکّل بر خدا این موانع برطرف خواهد شد، ذرّه‌ای در انجام این مهم متزلزل نشدم و با عزمی راسخ و پشتکار و همّتی مضاعف کار ساخت کارخانه را پی‌گیری می‌نمودم. سی سال پیش هنگامی که شروع به احداث کارخانه نمودیم تا شعاع حدود بیست و پنج کیلومتری، حتی پرنده هم پر نمی‌زد و تا چشم کار می‌کرد بیابانی لم‌یزرع بود. اما ایمان و امید داشتم و می‌دانستم که روزی این کار و تلاشم نتیجه خواهد داد.
هر روز صبح ساعت ۴ صبح از خواب بیدار می‌شدم و با وانت به دنبال معمار و بنا و قالب‌بند و جوشکار می‌رفتم و از منزلشان آنان را سوار می‌کردم و به محل کارخانه می‌رساندم و خودم برای آنها همان‌جا صبحانه فراهم می‌کردم تا کار ساخت با سرعت بیشتر پیش برود.
در زمستان با توجّه به سردسیر بودن محل کارخانه و برفی و بارانی بودن هوا -در حالی که اصفهان هوا صاف و آفتابی بود- معمار و بنّا و کارگران بهانه می‌آوردند ولی من با اصرار و تمنّا و خواهش، آنان را ناگزیر به پذیرش درخواستم می‌کردم تا یک روز هم کار ساخت عقب نیفتد. حتی گاه در حالی که اصفهان آفتابی و صاف بود به طرف کارخانه حرکت می‌کردیم ولی واقعاً در آن شرایط ادامه‌ی کار میسّر نبود ناگزیر آنان را باز می‌گردانیدم و حقوقشان را نیز پرداخت می‌کردم.
گاه در همان هوای سرد مشغول کار می‌شدند به محل کارخانه که می‌رسیدیم بشکه‌های آب یخ ‌بسته بود، پس اول صبحانه کارگران و بنا و معمار را فراهم می‌کردم و تا آنها مشغول صرف صبحانه بودند زیر بشکه‌های آب یخ زده را با چوب و هیزم آتش روشن می‌کردم تا یخ‌ها آب شوند و آب برای ملات آماده باشد.
حتّی گاه خود مانند کارگری کنار آنان آجر و مصالح را فراهم می‌کردم تا کار بهتر پیش برود. اکنون وقتی به دستانم می‌نگرم به یاد روزهایی می‌افتم که دستان ترک خورده‌ام از شدّت سرما و کار همواره خون‌آلود بود. در آن ایام همه‌ی مصالح ساختمانی سهمیه‌بندی بود و فراهم کردن سیمان و آهن و میلگرد کار آسانی نبود با این حال به هر سختی بود مصالح را فراهم می‌کردم. تا این که پس از سه سال تلاش شبانه‌روزی در اواخر سال ۱۳۶۲ کارخانه آرد جرعه با ظرفیت اسمی ۵۰ تن در روز آماده بهره‌برداری شد.
آن روز یکی از زیباترین روزهای زندگی من به شمار می‌آمد.
برای بهره‌برداری هرچه بهتر باید از فن‌آوری روز نیز استفاده می‌کردم اما دیگر هیچ سرمایه‌ای برای خرید ماشین‌آلات نداشتم و به ذهنم رسید که برای تأمین سرمایه از بستگانم که وضع مالی خوبی داشتند کمک بگیرم پس در جلسه‌ای با آنان موضوع را مطرح کردم و در نهایت حتی سه دانگ از کارخانه را به نامشان کردم. انتظار داشتم که در حل مشکلات مرا یاری کنند اما به خود آمدم و دیدم نیمی از کارخانه را ندارم و هنوز هیچ پولی هم به من پرداخت نشده است به ایشان گفتم پول سهمتان را بدهید اما متأسفانه با کمال تعجب از من کل سهام کارخانه را درخواست کردند. از این رو موضوع درخواست کمک را همانجا رها کردم و به هر زحمتی بود خود منابع مالی را برای شروع کار فراهم آوردم.
با شروع فعالیت کارخانه اولین مطلبی را که سرلوحه‌ی کار خود قرار دادم، مردم‌داری و حسن معاشرت با زیردستانم بود. در انتخاب همکاران و کارکنان دقّت کافی را نمودم و از آنجا که خود با تلاش و کوشش و سختی‌های فراوان به این سرمایه دست یافته بودم، سختی معیشت کارکنان را کاملاً درک می‌کردم و به نیازهای آنان اهمیّت می‌دادم و این حس همدلی همواره در پیشرفت امور کارخانه مؤثر واقع شد.
نام جرعه کم‌کم جای خود را در بین اقشار مردم باز کرد.صداقت و رعایت اصول مشتری‌مداری باعث گردید بین کامیون‌داران که از بندر امام و بندرعباس برای ما بار می‌آوردند، همواره رقابت باشد.]
رانندگان کامیون که قبل از ساعت ۳ بعدازظهر بارشان را به کارخانه می‌رسانیدند از ناهار رایگان کارخانه بهره‌مند می‌شدند و همانجا استراحت می‌کردند.
به همکاران توصیه کرده بودم بهترین غذا را برای رانندگان تهیه و از آنان پذیرایی کنند و به همین خاطر کامیون‌داران کارخانه را مانند هتلی می‌دانستند و این پذیرایی بدون هیچ منّتی صادقانه انجام می‌گرفت.
امورات کارخانه روز به روز با موفقیّت روزافزون‌تر و آسان‌تر انجام می‌گرفت.هر روز صبح وقتی وارد کارخانه می‌شدم ابتدا امور اداری را سامان می‌دادم و سپس تا ساعت ۲ بعدازظهر همراه کارکنان لباس کار می‌پوشیدم و مانند کارگری ساده مشغول فعالیت می‌شدم.آنقدر عاشق کارم بودم که برایم تفاوتی نمی‌کرد که کارهای اداری را انجام دهم یا مانند کارگری در کارخانه به آردسازی مشغول باشم.

گاه مشاهده می‌کردم که کارگری در کارش تعلّل می‌کند پس خودم سریع به جایش امورات او را دنیال می‌کردم و همین رفتار موجب می‌شد که احترامم نزد کارگران بیشتر شود و از طفره رفتن هنگام کار بپرهیزند. به آنان می‌فهماندم که من قصد فرمانروایی بر آنان را ندارم. کارکنان با این روش درک می‌کردند که این کارخانه با رنج و تلاش فراوان به دست آمده است و هیچ ثروت بادآورده‌ای نیست که این کارخانه را بنا کرده باشد و به این درک می‌رسیدند که اگر کسی کم‌کاری کند خودم وظیفه‌ی او را بهتر از خودش انجام می‌دهم.
با این حال هیچ‌گاه خود را از کارگرانم جدا ندیده‌ام. با آنها غذا می‌خورم و با آنها کار می‌کنم و به مشکلاتشان رسیدگی می‌کنم.
در آغاز فعالیت کارخانه مانند گذشته به دنبال فردی بودم که در کنارم امین و راهنمایم باشد و از تجربیاتش استفاده کنم و این فرد کسی نمی‌توانست باشد غیر از پدرم که وقتی پیشنهاد دادم که به عنوان رئیس من در کنارم باشد و راهنماییم کند با بزرگواری پذیرفت و به حمدالله راهنمایی‌های دلسوزانه‌ی او همواره مشکل‌گشای امورم بوده است.
دلم می‌خواست به آرزوهای دیگرم نیز دست‌ یابم پس دورنمای فعالیت‌های خود را مدّ نظر داشتم و این بار احداث سیلوی گندم با ظرفیت ۰۰۰/۱۰۰ تن و سیلوی آرد و استفاده از دستگاه‌های اتومات بسته‌بندی را طرح‌ریزی نمودم.
در کار تولید آرد تضمین خوبی پیدا کردم و با فرمول‌هایی که خود ایجاد کرده بودم می‌توانستم نیاز مشتریان و سیستم را برآورده کنم. تا جایی که کارشناسان و متخصصان از عملکرد من مبهوت می‌شدند که چگونه از آسیاب چکشی می‌توانم آرد ستاره‌ی مرغوب به دست آورم.
کیفیت آرد تولیدی کارخانه به حدی رسید که بسیاری از شهرها از جمله تبریز، بناب، سراب و از چهار ماه قبل، تولید ما را پیش خرید می‌کردند و این پیشرفت‌ها مرا برای توسعه و پیشرفت کیفی و کمی کارخانه مصمم‌تر می‌کرد.
کم‌کم با جایگزینی و استفاده از آخرین فن‌آوری‌ها و ماشین‌آلات پیشرفته تولید کارخانه آرد جرعه شاهین اصفهان از ۲۰۰ تن به ۶۰۰ تن در روز افزایش یافت. هرچند این افزایش تولید مشکلات فراوانی را به همراه داشت و بسیاری از کارخانه‌های تولید آرد هنوز هم از دستگاه‌های چهل، پنجاه سال قبل استفاده می‌کنند.
اما این نگرش که عقیده داشتم و دارم که چون نان سفره‌های مردم از آرد کارخانه‌ی ما تأمین می‌شود باید نان خوب و سالمی باشد همواره به روزرسانی ماشین‌آلات را در دستور کار خود دارم و همین نگرش بوده که تاکنون لوح‌ها و تندیس‌های متعددی را به تلاش ما در کارخانه اختصاص داده است و خود نشانی از پیشرفت این مجموعه است. من این پیشرفت و موفقیت و خاطرات روزهای پرتلاش زندگی خویش را با هیچ چیز در این دنیا عوض نمی‌کنم.
امروز هر مسئول و فرد بازدیدکننده‌آی وارد کارخانه می‌شود، وقتی کارخانه‌ای مجهّز را در یک باغ زیبا که با دستان یک هموطن خود احداث گردیده و بر روی شاخ و برگ درختانش هیچ گرد و غباری مشاهده نمی‌کند احساس شوق و شعف و شگفتی می‌کند. این احساس برای من نیز بسیار خوشایند و لذّت‌بخش است.
اینک به خود می‌بالم که با توفیق خداوند متعال تلاش سال‌های عمرم به ثمر نشسته است و خدا را شاکرم که پس از بررسی کشورهای اروپایی و آمریکایی موفق به ساخت سیلوی ۰۰۰/۱۰۰ تنی گندم‌داران با همکاری استدانداری اصفهان و مسئولین وزرات کار و فرمانداری شاهین‌شهر و … اداره محیط زیست استان، سازمان صنایع و معادن و بانک‌ها و ارگان‌ها، مرتبط شده‌ام که بزرگ‌ترین سیلوی بخش خصوصی کشور است.
در پایان جا دارد از تحمّل زحمات فراوان و همراهی مشفقانه‌ی همسرم و راهنمایی‌های محبّت‌آمیز پدرم تقدیر و تشکر نمایم که اگر همراهی این عزیزان نبود تلاش من به ثمر نمی‌نشست.
امروز این سرگذشت پر فراز و نشیب خود را به چهار پسر و سه دخترم که به سن ۱۸ سالگی رسیده‌اند و فرزندان و جوانان این مرز و بوم تقدیم می‌کنم تا نمونه‌ای از شعار خواستن توانستن است را در سرگذشت من بنگرند و با امید به خدا در راه پیشرفت آرمان‌های انقلاب اسلامی و ایران عزیز از هر کوشش دریغ نفرمایند.

 

کشتی بادبانی کسب و کارتان را با انگیزه، در تلاطم امواج به مقصد مطلوب هدایت کنید.

داستان زندگی و میلیاردر شدن احد عظیم زاده

بیوگرافی احد عظیم زاده

اینجانب احد عظیم زاده اسفنجانی در سال ۱۳۳۶ در روستای اسفنجان از توابع اسکو در تبریز چشم به جهان گشودم. در سن هفت سالگی در کلاس اول ابتدایی ثبت نام نموده و وارد مدرسه شدم اما متاسفانه در این زمان پدرم را از دست دادم و عدم وجود امکانات مالی اجازه تحصیل را بمن نداد و با وجود سن کمی که داشتم روزها را پشت دار قالی نشسته و شبها درس میخواندم.
خاک خوردم و زحمت بسیار کشیدم. در سال ۲بار بیشتر نمی‌توانستیم برنج بخوریم. یک بار روز ۲۱ ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبه‌سوری. آرزو داشتم یا خلبان شوم یا پولدار و برای رسیدن به این آرزوها بسیار زحمت کشیدم.
کارم را با به دوش کشیدن پشتی و قالی‌های کوچک و بردن آن از اسفنجان یا اسکو برای فروش آغاز کردم. در آغاز کار از هرکدام از آنها یک یا دو تومان (نه هزار یا ۲هزار تومان) سود می‌کردم. پنج سال اینچنین سخت کار کردم. بسیار دشوار بود. اما پشتکار و اعتقاد به هدف با توکل به خدا تحمل سختی‌ها را آسان می‌کرد. در ۱۸ سالگی توانستم ۲۰ هزار تومان پس‌انداز کنم، اما فشارها همچنان ادامه داشت تا این‌که مجبور به ترک تحصیل شدم.
غصه یتیمی چون باری سنگین به دوشم بود. (بغض می‌کند) یتیم هیچ‌کس را ندارد. کارمند، کارگر، بانکی، کاسب و هرکس دیگری شب که به خانه‌اش می‌رود دستی به سر و روی بچه‌اش می‌کشد. اما یتیم این محبت بزرگ را ندارد. شب‌ها، شب‌های جمعه پاهایش را در بغل می‌گیرد و به انتظار می‌نشیند. در انتظار آن کس که دستی به سرش بکشد…

داستان زندگی ثروت , موفقیت , بیوگرافی , میلیاردر شدن احد عظیم زاده

در این فکر بودم که سرمایه‌ام را افزایش بدهم تا بتوانم کاری بکنم. می‌خواستم یک کارگاه فرشبافی راه بیندازم. سراغ پسرعموی پدرم رفتم و از او ۲۰ هزار تومان قرض کردم و ۶۰ هزار تومان هم از بانک وام گرفتم. سرمایه‌ام شد ۱۰۰ هزار تومان یعنی به اندازه یک تراول صد تومانی امروزی.وقتی این پول دستم آمد تازه به فکر افتادم که چه بکنم. چه ایده جدیدی داشته باشم؟ ماه‌ها فکر کردم. آن روزها چون انقلاب پیروز شده بود تا ۲ سال به هیچ ایرانی پاسپورت نمی‌دادند. در این مدت فکر کردم و فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که با صادرات کارم را شروع کنم. اما هیچ اطلاعاتی نداشتم. شنیده بودم آلمان مرکز تجارت فرش است. ویزا گرفتم و به هامبورگ رفتم و در یک مسافرخانه یا پانسیون مستقر شدم. به سالن‌ها و انبارهای فرش آنجا سرزدم و با سلیقه‌ها آشنا شدم. آنجا به من گفتند ثروتمندان برای خرید فرش به سوئیس می‌روند. ویزای ۱۵ روزه سوئیس گرفتم و به ژنو رفتم.زبان هم نمی‌دانستم. در یک هتل با تاجری آشنا شدم و او ایده اصلی را به من داد: فرش گرد بباف. در آن دوران در ایران فرش گرد بافته نمی‌شد.
کیفیت تولید فرش و رنگ‌بندی‌ها هم مناسب نبود. چای و قهوه‌ام را خوردم و همان روز به ایران برگشتم.
به ده خودمان آمدم و ساختمانی اجاره کردم. دستگاه خریدم، با ۱۰ درصد نقد و بقیه اقساط. ابریشم هم قسطی خریدم. انسان باید ریسک‌پذیر باشد و من هم ریسک کردم. با دست خالی و از هیچ.
شروع به بافتن فرش گرد کردم و چند نمونه که بیرون آمد سر و کله تاجران آلمانی پیدا شد و آنان به اسفنجان آمدند. باور می‌کنید یا نه؟ در اولین معامله ۶٫۵ میلیون تومان نقد پرداختند و شش میلیون تومان هم چک دادند! آن شب از شدت هیجان نخوابیدم. احساس آن شب را خوب به خاطر دارم. سرمایه ۱۰۰ هزار تومانی من که ۸۰ هزار تومانش قرض بود در کارخانه اجاره‌ای اینچنین سودی نصیب من کرده بود، در اولین قدم… کسب و کارم رونق گرفت و صادراتم را به آلمان، ایتالیا، سوئیس، انگلیس، بلژیک و دیگر کشورها آغاز کردم. بسیار سفر کردم و ایده‌های جدید دادم. از موزه‌های فرش کشورها بازدید می‌کردم و از طرح‌ها اقتباس یا از آنها عکس می‌گرفتم و با الهام از آنها و تلفیق طرح‌ها، ایده‌های نو بیرون می‌دادم. در این مدت سلیقه مشتریان را شناختم.
اصول کار خودم را پیدا کردم. من شریک ندارم. هیچ‌گاه نداشته‌ام و نخواهم داشت. اگر شریک خوب بود، خدا برای خودش شریک می‌گذاشت.
با نظر لطف و مرحمت خداوند، در سال ۱۳۸۰ از کشور انگلستان طی مراسمی بعنوان بهترین تولیدکننده فرشهای دستبافت ایرانی تندیس طلایی بین المللی کیفیت، مدیریت و پشتکاری را دریافت نمودم. یکسال بعد با تلاش و پشتکار فراوان یک نمایشگاه دائمی فرشهای اعلا تبریز در خیابان پاسداران افتتاح نمودم که بزرگترین و کاملترین مجموعه فرش دستبافت در ایران بشمار میرود. حدود شش ماه قبل نیز از کشور امریکا، نیویورک موفق به دریافت تندیس پلاتین گشته و موفق ترین تاجر جهانی در این زمینه شناخته شدم. اینجانب این دو موفقیت بزرگ را نتیجه پشتکار، مدیریت و برنامه ریزی منظم، تامین نظرات مشتری، ارائه خدمات پس از فروش و نیز حرکت در مسیر استانداردهای بین المللی دانسته و آنها را افتخاری ملی-فرهنگی برای کشورمان و صنعت فرش ایران میدانم. خداوند بهترین یاور و یاری رسان من بوده و بدین جهت هر انسانی میتواند با عنایت و لطف پروردگار و تلاش و کوشش همت خود به هدف قبولی برسد. صداقت و راستگویی، پشتکار در کار، همچنین ممارست و پیگیری در کارها باعث موفقیت در کار تجارت میباشد. برنامه ریزی و مدیریت صحیح پایه و ستون موفقیت در هر کاری میباشد. نکته دیگری که در تجارت فرش بسیار موثر میباشد وفاداری به مشتری ، مردم داری و خدمات پس از فروش آن میباشد.
در عرصه تجارت فرش همکاری و توانایی ارائه سرویس دهی خوب به مشتری از مهمترین عوامل موفقیت است. بنده با سابقه حضور بیش از ۲۰ سال در نمایشگاهای خارج از کشور و ۱۱ سال متوالی حضور موفق در نمایشگاههای بین المللی تهران سعی و کوشش بسیار در اعتلای فرش ایران داشته ام و افتخارات این دو تندیس بین المللی را به ملت شریف ایران تقدیم مینمایم و اعلام میدارم از تلاش در راه ارتقاء ارزش والای صنعت فرش ایرانی و ارائه اطلاعات و تقاضای بازارهای جهانی به قشر بافنده و زحمتکش از هیچ کوششی فروگذار ننمایم.
اصل دیگر من احترام به مشتری است، هر که می‌خواهد باشد. پیش مشتری مثل سربازی که جلوی تیمسار خبردار می‌ایستد، با احترام می‌ایستم. اتکای خودم اول به خدا و دوم به ایده و تفکر و پشتکار و ریسک‌پذیری خودم است. بسیار ریسک می‌کنم،بسیار.

داستان زندگی ثروت , موفقیت , بیوگرافی , میلیاردر شدن احد عظیم زاده

کمی بعد در بازدید از هتل‌های معروف جهان تصمیم گرفتم وارد کار ساخت بزرگ‌ترین پروژه هتل کشور شوم. تاکنون ۱۸۰ میلیارد تومان در این پروژه سرمایه‌گذاری کرده‌ام. تمام مصالح این پروژه خارجی و بهترین است.
سنگ برزیل، شیشه بلژیک، دستگیره در انگلیس و تاسیسات آلمانی است. کابین چهار آسانسور نیز از طلای ۱۸ عیار است. این هتل ۳۴۰ واحد مسکونی در ۲۵ طبقه، هفت طبقه سالن ورزشی، ۳۴ طبقه هتل، ۷ رستوران روی دریاچه، ۱۰ هزار متر شهر آبی، ۷۰ هزار متر زمین آمفی‌تئاتر، ۹۰ هزار متر زمین گلف و ۲ باند هلیکوپتر دارد. فقط قرارداد نورپردازی این پروژه با فرانسوی‌ها ۹ میلیون دلار (۹ میلیارد تومان)‌ است. این پروژه آبروی کشور است و من با افتخار روی آن سرمایه‌گذاری کرده‌ام. من ایران را دوست دارم. بروید بگردید حتی یک دلار و ریال در خارج کشور ندارم و سرمایه‌گذاری یا ذخیره نکرده‌ام….
می‌پرسید چه احساسی نسبت به پول دارم؟ پول دیگر مرا ارضا نمی‌کند. هدف من کارآفرینی است. تنها در پروژه آن هتل ۶۰۰ نفر به طور مستقیم کار می‌کنند.
من ۲ بار برنده تندیس الماس بزرگ‌ترین بیزینس‌من جهان شدم و بزرگ‌ترین صادرکننده فرش کشور هستم. اما می‌دانید بزرگ‌ترین افتخار من چیست؟
یتیم‌نوازی. افتخار می‌کنم ۲ سال خیر نمونه کشور شدم. افتخار می‌کنم جزو ۱۰۰ کارآفرین برتر کشور هستم. دوست دارم اشتغالزایی کنم. دوست دارم سفره مرتضی علی باز کنم، معتقدم خدا من را وسیله قرار داده است. هم‌اکنون ۱۰۷۰ بچه یتیم را زیر پوشش دارم و با خودم پیمان بستم تا عمر دارم هر سال ۱۰۰ بچه به آنها اضافه کنم. وصیت کرده‌ام وقتی مردم تا ۱۰ سال بعد از عمرم هر سال ۱۰۰ بچه یتیم اضافه شود و مخارج همه یتیم‌ها را از محل ارثم بپردازند. بعد از ۱۰ سال هم اگر بازماندگانم لیاقت داشتند، راه من را ادامه می‌دهند. سفره که می‌اندازیم برای یتیم‌ها و می‌آیند و غذا می‌خورند، کیف می‌کنم. گریه می‌کنم و حال می‌کنم.
در یک مراسمی بچه‌ها دورم جمع شده بودند و هر کس چیزی می‌خواست. در این میان دختربچه‌ای به من نزدیک شد و به جای آن که چیزی بخواهد، فقط خواست دستم را ببوسد. مهرش بدجور به دلم نشست. خواستم فردا بیایند دفترم. آن دختر الان دخترخوانده من است. روی پایم نشست و بابایی صدایم کرد. من به هر دخترم ۵۰ میلیون تومان جهاز دادم و مقرر کردم به این یکی ۱۰۰ میلیون تومان جهاز بدهند. این دست خداست که مهر این دختر را به دل من انداخت.یتیمی سخت است. بهترین ساعات عمر من زمانی است که در خدمت یتیمان هستم.
پول را برای چه می‌خواهیم؟ خدا به ما داده و ما هم باید به بقیه بدهیم.
ما وسیله هستیم. باید بخشید و بی‌منت و زیاد بخشید. این توصیه من به همکارانم است. من از زیر صفر شروع کردم. توصیه من به جوانان این است که منطقی فکر کنند. این گونه نبوده که شب بخوابم، صبح پولدار شوم. خاک خوردم و رنج کشیدم و آثار این رنج هنوز در من هست. امیدشان به خدا و فکر و بازوی خودشان باشد. درستکار باشند و تلاش و تلاش و تلاش کنند. این فرمول من است…

کشتی بادبانی کسب و کارتان را با انگیزه، در تلاطم امواج به مقصد مطلوب هدایت کنید.

گفتگو با احمد صادقیان (مدیر عامل فرش ستاره کویر یزد- تک ماکارون)

بیوگرافی احمد صادقیان (مدیر عامل فرش ستاره کویر یزد- تک ماکارون)

گفتگو با احمد صادقیان (مدیر عامل فرش ستاره کویر یزد- تک ماکارون)

مجری : از کجا شروع کردید ؟ چند سالتون ؟ ایا رشته ای را که انتخاب کردید همان را ادامه دادید یا نه چیز دیگری را دنبال کردید؟

احمد صادقیان : من ۶۰ سالمه ، ۳۶ ساله در کار تولید هستم ، من را به اشتباه یا درست (با فروتنی) پیشکسوت فرش می شناسند. من این افتخار را داشتم که از سال ۵۷ وارد تولید و صنعت بشوم. نقش پدر و مادر دراین موفقیت ها را نمی شود فراموش کرد.(حس قدر دانی)
من فارغ التحصیل رشته مدیریت اموراداری و بازرگانی هستم . با راهنمایی های مرحوم پدرم کار را پی گرفتم. کا ر را بصورت جمعی با برادران و خواهرم ادامه دادیم.
سال هایی که ما کار را شروع کردیم سال عادی نبود . شروع انقلابی بود که به موفقیت رسید و سالهای بعد از ان هم شروع جنگی بود که کسی رغبت سرمایه گذاری نداشت . ولی مرحوم پدر اعتقاد خاصی داشت “در هر مرحله ای باید تلاش کرد.”
فرصت ها را باید شناخت و ان موقعیت هم یک فرصت بود و ما با همین اعتقاد در سال ۵۹ فرش ستاره کویر را تاسیس کردیم. در حال حاضر فعالیت گروه ستاره کویر به نساجی محدود نمی شودو ما در کار تولید هستیم.
بالغ بر ۲۵۰۰ اشتغال مستقیم ایجاد کرده ایم . تولید به صرف اینکه من باید صرفه اقتصادی داشته باشم نیست و من اعتقاد دارم کسانی که فقط این نظر را دارند بعد از مدتی دچار مشکل می شوند.
تولید یک امر مقدس است. یک وظیفه است. ما به مردم مان دین داریم باید دینمان را ادا کنیم. و درحال حاضر تنها راه نجات کشور تولید و صنعت است.و این کار می تواند مشکلات اقتصادی و معظلات اجتماعی و بیکاری را حل کند.

داستان زندگی ثروت , موفقیت , بیوگرافی , میلیاردر شدن احمد صادقیان
و با همین اعتقاد بود که در طی ۸ سال جنگ ما کارمان راپیش بردیم و توسعه دادیم و همچنان داریم کارمان را پیش می بریم.
ودرحال حاضر هم با تمام مشکلاتی که هست تمام توان خود را برای مردم عزیزمان به کار می بریم و اعتقاد داریم این مردم لایق بهترینها هستند و ما سعی می کنیم وظیفه مان را به نحو احسن انجام دهیم.

مجری : اولین بار کی مدیر شدید؟

احمد صادقیان: به صورت رسمی من جزء بنیانگذاران ستاره کویر هستم و از سال ۵۹ مدیریت تشکیلات را در دست گرفتم البته کار گروهی بود و این مسئولیت را به درست یا به غلط به من واگذار کردند.(با فروتنی)۲ تا برادر بزرکتر دارم که همیشه از راهنمای های انان بهره برده ام، همه به من کمک کرده اند . ما سعی می کنیم تجربات مان را به نسل بعدی انتفال بدهیم.
سالهایی که ما به دنیا امدیم امکانات امروز نبود . در دهه ۴۰ حتی برق هم نبود و در اوایل شب که می توانستیم چراغ روشن کنیم و جند ساعت بطور موقت برق داشتیم . رادیو نداشتیم و اگرهم بود بصورت محدود بود تلفن و وسایل ارتباطی نبود.
حالا ببینید چه امکاناتی در اختیار شما قرار دارد ، این را قدر بدانید . شما به راحتی می توانید به دانش دسترسی داشته باشید امروزه وسایل ارتباط جمعی به شما امکان می دهند که به راحتی به دانشی که می خواهید دسترسی پیدا کنید.
الان چه اطلاعاتی شما نیاز دارید که در دسترس شما قرار ندارد؟
بالای ۴۰ میلیون تحصیل کرده در این مملکت داریم و این قشر تحصیل کرده باید قدر فرصتها را بدانند. و شما باید اینده خودتان را بسازید. در برابر کاینات به این عظمت دنیا مانند دهکده کوچکی است که ما باید انرا بسازیم.
شما می توانید فرصتها را پیش بینی کنید.
بالاتر از ان شما می توانید فرصتها را بسازید و برقله ان اینده کشور و خودتان را قرار دهید و این یک وظیفه دینی وملی و اعتقادی است.و واقعا لحظه ها را از دست ندهید. لحظه ای که گذشت دیگر باز نمی گردد.

مجری:روابط خانوادگی شما مخصوصا با همسرتان چگونه است؟

احمد صادقیان: من چون وقت بیشتری را به خانواده جامعه اختصاص داده ام برای خانواده خودم کم گذاشته ام. سال اول ازدواجم ۲۴۰ روز خانه نبودم.
شما بدانید با هرکسی که موفقیتی پیدا کرده حتما همسر باوفا و دانا و با گذشت است. البته این مساله در مورد مادر من هم بود و نه تنها تحمل می کرد بلکه تشویق هم می کرد. و این درک را داشت که هنگامی که پدر کمتر به خانواده توجه میکرد داشت به خانواده بزرگتر خدمت می کرد.
مرحوم پدر عجیب عاشق کاربودند و هنگامی که شیفت کارگران عوض می شد پشت پنچره می ایستاتند و به چهره شاداب کارگران خیره می شدند. وقتی چند روز به تعطیلات می خوردیم می گفتند من کسلم و برویم کارخانه اگر تلاشی نیست حداقل نشانه های تلاش را ببینیم.
مجری : حرف اخری اگر دارید بفرمائید
صادقیان: من توصیه ام به جوانان عزیز اینست که فرصتها برای شما تمام نمی شود . امروز همه چیز محیا است.
ابر و باد مه و خورشید و فلک درکارند فقط این ما هستیم که باید فرصتها را گرامی بداریم . عزم کنید ، تلاش کنید قطعا موفق خواهید شد.

کشتی بادبانی کسب و کارتان را با انگیزه، در تلاطم امواج به مقصد مطلوب هدایت کنید.

داستان زندگی احمد خیامی

بیوگرافی احمد خیامی

در سال ۱۳۰۳ خورشیدی در خانواده سید علی اکبر خیامی، مرد روحانی مشهدی، که همیشه شال سبزی به سر می‌بست پسری به دنیا آمد که نامش را احمد خیامی گذاشتند. سید علی اکبر از هفت سالگی احمد را به مدرسه فرستاد به این امید که درس بخواند و طبق سنت آن روزگار، کارمند دولت و حقوق بگیر شود امّا احمد عاشق کارهای صنعتی به خصوص سر و کلّه زدن با اتومبیل بود. همین که از مدرسه بیرون می‌آمد یک لُنگ می‌گرفت و به شست و شوی اتومبیل‌های کوچه خیابانها می‌پرداخت و با به دست آوردن پول از این راه به بودجه خانواده کمک می‌کرد. کمی که بزرگتر شد چند آچار و پیچ و مهره و گاز انبر خرید و در کوچه، خیابانها تعمیرهای ساده اتومبیل را هم انجام می‌داد. بعضی‌ها ادعا می‌کردند لنگی را که احمد خیامی در نوجوانی با آن به شستشوی اتومبیل می‌پرداخت در خانه مجلل سه و هفت هزار متری اش واقع در انتهای زعفرانیه به چشم دیده‌اند که در اتاقش آویزان کرده و به آن افتخار می‌کرد. امّا دیگران ادعا می‌کنند چنین لنگی وجود نداشته است. امّا خاطره اتومبیل شویی‌های نوجوانی همیشه در ذهن خیامی زنده بود و او همواره با افتخار می‌گفت که در سرمای زمستان مشهد گاه آن قدر روی اتومبیل‌ها کار می‌کرد که دستهایش ترک می‌خورد و او ناچار می‌شد پیه داغ کرده روی آن بریزد تا زخم آن التیام پیدا کند. مردان خود ساخته از این خاطره‌ها زیاد دارند و احمد خیامی مردی خود ساخته و خاکی بود.

زندگینامه احمد خیامی از زبان خودش

من فرزند حاج سید علی اکبر خیامی و در دی ماه ۱۳۰۸به دنیا آمدام. مرا محمود نام نهادند. از دوران کودکی خاطره‌ای ندارم در سال ۱۳۱۴ شوروی، امریکا ، انگلستان بدون مجوز قانونی ایران را اشغال کردند و سربازان روسی کنترل شهر مشهد را به دست داشتند. پدرم تجارت حمل و نقل داشت و شوروی‌ها کلیه کامیونها پدرم را برای محصولات خود از دستش خارج و محل کامیونها را مصادره کردند. ایام به سختی می‌گذشت با اتمام جنگ پس از مدتی روسها مشهد را ترک و از کامیونهای پدرم خبری نبود لیک محل کامیونهارا آزاد گذاشتند و محل مذکور را پدرم تبدیل به تعمیرگاه نمود و من که در دبیرستان شاهرضا مشهد درس می‌خواندم محمود خیامی برای راه‌اندازی تعمیر گاه مشغول کار شدم و شبها برای ادامه تحصیل در مدرسه رازی تحصیل می‌کردم. در سال ۱۳۲۸ عازم تهران شدم و به اتفاق برادرم ایران ناسیونال را تاسیس و اجازه ساخت اتوبوس و بعداً اجازه ساخت اتومبیل سواری را از دولت دریافت کردیم. در سال ۱۹۷۹ عازم اروپا و مجدداً مشغول فعالیت تجاری و افتتاح نمایندگی مرسدس بنز در لندن شدم که امروز تعداد نمایندگی‌ها در انگلستان و امریکا به هفت دستگاه رسیده است. با خدای محمّد عهد کردم که درآمد این دستگاهها را برای فرهنگ وطنم صرف نمایم. من افتخار خادمی علی بن موسی الرضا را دارم و اوست که همیشه پشتیبان من در سخت‌ترین شرایط می‌باشد.

احمد کارش را در رشته اتومبیل با عشق و پشتکار شروع کرد. روزی که در خردسالی نخستین دوچرخه‌اش را تهیه کرد همه عشق و علاقه‌اش آن بود که یک موتورسیکلت را جانشین آن کند. وقتی توانست یک موتورسیکلت کهنه را به صورت نقد و اقساط خریداری کند چشمش به اتومبیل‌های معدودی بود که در آن سالهای بعد از شهریور ۱۳۲۰ و اشغال کشور به وسیله منافقین از خیابانهای مشهد عبور می‌کردند. در آن زمان اتومبیل یک وسیله اشرافی محسوب می‌شد و قیمت آن بسیار گران بود. احمد نمی‌توانست با پولی که از حمل مسافر با موتور سیکلت یا کرایه‌دادن آن به نوجوانان به دست می‌آورد اتومبیلی خریداری کند. امّا به زودی توانست با شستشوی اتومبیل در خیابان‌های مشهد و تعمیر اتومبیل‌هایی که در کنار خیابان‌ها از حرکت باز می‌ماندند با موتور اتومبیل آشنا شود و بعد‌ها تا روزی که توانست نخستین اتومبیل عمرش را تهیه کند در گاراژهای مشهد به کار تعمیر اتومبیل بپردازد. عشق احمد خیامی به اتومبیل آنقدر زیاد بود که سالهای بعد که در کارخانه‌اش پانزده هزار کارگر و کارمند کار می‌کردند و تولید سالانه پیکان به یکصد و پنجاه هزار رسید هر وقت اتومبیل خودش یا نزدیکانش عیب و ایراد پیدا می‌کرد در مقابل چشم کارگران و راننده‌ها کتش را میکند، آستین‌هایش را بالا می‌زد و مشغول تعمیر اتومبیل می‌شد و الحق این کارفرمای بزرگ صنایع اتومبیل‌سازی کشور از هر مکانیسین متخصصی بهتر از عهده کار بر می‌آمد. او عاشق این ماشین چهار چرخ موسوم به اتومبیل بود و برایش هیچ لذّتی بالاتر از زمانی نبود که با پیچ و مهره‌های آن کار می‌کرد. در گفتگویی که چندی قبل با یک مهندس ساختمان که دوست و همشهری و خویشاوند احمد خیامی بود در باره پشتکار او داشتم. می‌گفت : «گاهی که در زمستان قرار می‌گذاشتیم ساعت شش یا هفت صبح سر ساختمان‌های نیمه تمام کارخانه ایران ناسیونال در جادّه کرج برویم، او ساعت چهار یا پنج صبح به در خانه من می‌آمد. وقتی می‌گفتم در این ساعت روز هوا تاریک است و نمی‌شود کاری انجام داد، باز روزهای بعد در همین ساعت می‌آمد و در سرمای سرد زمستان یکی،

دو ساعت در داخل اتومبیل منتظر می‌ماند تا وقت حرکت فرا رسد» او در تابستان نوعی دیگر عمل می‌کرد. در گرمای سوزان تیر و مرداد همین که می‌دید کارگر‌های ساختمانی دچار عطش هستند سوار اتومبیل می‌شد به سرعت به کرج می‌رفت و قالب‌های یخ و نوشابه می‌خرید. البته این مربوط به اوایل کارش بود که هنوز کارخانه وسایل و امکانات زیاد نداشت این‌ها نمونه‌هایی از عشق و پشتکار احمد خیامی بود. امّا آیا برای موفقیت همین دو عامل کافی است؟ بسیاری هستند کسانی که عشق و علاقه را با پشتکار به حدّ کمال دارند امّا موفق نمی‌شوند. پس عوامل دیگری هم لازم است که از جمله آن‌ها باید از شانس و ارتباطات یاد کرد. یکی از شانسهای زندگی احمد خیامی آن بود که در حین کارش به عنوان راننده و تعمیر کار با فریدون سودآور نماینده فروش اتومبیل‌ها و اتوبوس‌های مرسدس بنز و همچنین سازنده کامیون‌های خاور آشنا شد. عشق و علاقه و پشتکار و ابتکار احمد خیامی سبب شد که سودآور که مردی موفق و ثروتمند و مشهور بود و به عنوان داماد حاج حسین آقا ملک با مقامات بالا ارتباط داشت، احمد خیامی کارگر را به عنوان یک دوست و همکار پذیرفت و تا زمانی که خود احمد خیامی به صورت یک کارفرمای موفق در آمد از او حمایت و به افرادی چون اردشیر زاهدی معرفی کرد. مردان خود ساخته در طول عمر خود دست به کارهای متعدد می‌زنند و نا کام می‌مانند اما ناگهان در میان آن همه کار یکی با موفقیت همراه می‌شود و با آن به هدف می‌رسند. احمد بعد از مدّت‌ها ماشین‌شویی، کرایه‌دادن دوچرخه و موتورسیکلت، آوردن اتومبیل از تهران به مشهد و کار در تعمیر گاه خیام مشهد به این نتیجه رسید که در زادگاهش بیش از این امکان ترقی برایش وجود ندارد. گاراژ و تعمیر گاهش را به برادر کوچک‌ترش محمود سپرد و در آستانه سی سالگی عازم تهران شد. در آن زمان در تهران کسانی بودند که اتاق اتوبوس می‌ساختند. مانند: اتوبوس شمس العماره، اتوبوس ایران پیما. اینها شاسی اتوبوس را از خارج وارد می‌کردند و با چوب و آهن و ارّه و چکش برای آن اتاق می‌ساختند و از قضا خوب هم می‌ساختند. نام بعضی از این اتوبوس‌ها کادیلاکی بود. به سبب آن که قسمت عقب اتوبوس را به شکل عقب اتومبیل کادیلاک که در آن زمان خیلی معروف بود در می‌آوردند و همچنین اتوبوس‌هایی بودند که به بادماغ و بی‌دماغ معروف بودند.

احمد شیفته کار این صنعتگران با ذوق شده بود، کسانی که صنایع دستی را جایگزین یک کار کاملاً صنعتی کرده بودند. آرزو داشت خودش هم دست به چنین کاری بزند امّا این کار پول لازم داشت و احمد پول نداشت. پس تصمیم گرفت کاری بکند که احتیاج به سرمایه بسیار زیاد نداشته باشد. احمد خیامی طی مدّتی که برای رساندن اتومبیل‌های مارک‌های مختلف از تهران به مشهد و همچنین زمانی که در تعمیرگاهش در مشهد روی اتومبیل‌های مختلف کار کرده بود متوجه شد که وقتی موتور اتومبیلی خراب می‌شود اولین کار یک تعمیرکار آن است که قطعه معیوب را با یک قطعه سالم عوض کند. فروشندگان قطعات یدکی که از آن موضوع اطّلاع دارند آن قطعات را چند برابر ارزش واقعی می‌فروشند، صاحبان اتومبیل‌ها و تعمیرکاران هم که می‌دانند که تا وقتی آن قطعه عوض نشود اتومبیل به صورت یک دستگاه بی‌مصرف در می‌آید آن قطعه را به هر قیمت که عرضه کنند، می‌خرند. احمد که سرمایه اندکش اجازه نمی‌داد اتاق اتوبوس بسازد و یا یک تعمیرگاه مجهّز در تهران تأسیس کند، تصمیم گرفت، یک مغازه کوچک فروش قطعات و لوازم یدکی اتومبیل افتتاح کند. از یکی از آشنایان به نام آقای نیکبخت یک مغازه کوچک در خیابان اکباتان اجاره کرد یک تابلو بزرگ با عنوان فروشگاه تضامنی برادران خیامی بالای آن زد و به فروش قطعات یدکی اتومبیل پرداخت.

احمد خیامی بعدها درباره آن تابلوی تضامنی و عنوان کمی عجیب آن گفت: «به غیر از برادران نمازی و برادران کاشانچی و فریدون سود آور که قبلاً با آنها کار کرده بودم و به من اعتماد داشتند بقیه نماینده‌های اتومبیل حاضر نمی‌شدند جنس نسیه بدهند. تهران آن زمان نمایشگاه انواع اتومبیل‌های کشور‌های مختلف بود. من برای آن که خریداران را به سوی مغازه جلب کنم ناچار بودم قطعات و لوازم همه اتومبیل‌ها را بفروشم. انتخاب عنوان شرکت تضامنی برادران خیامی به کارم اهمیّت می‌داد هم به عنوان شرکت تضامنی به فروشنده‌ها نشان می‌دادم که شرکت فقط در حد سهام مسؤول بدهی هایش نیست و آن‌ها می‌توانند برای وصول مطالبات خود از سایر دارایی‌های برادران خیامی هم اقدام کنند.» خوشبختانه فروشنده‌های قطعات یدکی مارکهای مختلف اتومبیل هرگز برای وصول مطالبات خود ناچار به اقدام نشدند. کار شرکت تضامنی برادران خیامی خیلی زود و خیلی زیاد گرفت به طوری که یکی یکی مغازه‌های اطراف و اتاق‌های طبقات بالای ساختمان را اول اجاره و بعد خریداری کرد. از یک مهندس آرشیتکت خواست با آهن‌بندی و تغییر دکوراسیون طبقه اول را تبدیل به یک فروشگاه بزرگ و طبقات بالا را تبدیل به آپارتمان‌های دفتری بکند. رونق کار فروشگاه آنقدر زیاد بود که او تعدادی کارمند، ویزیتور و فروشنده استخدام کرد. این فروشگاه بعدها به نام «پی.ال.پی» به صورت یکی از بزرگترین قطعات یدکی اتومبیل در ایران در آمد درآمدش آن قدر زیاد بود که احمد می‌توانست تا آخر عمر در ناز و نعمت زندگی کند امّا هدف احمد خیامی این نبود او آرزوهای دور و دراز داشت.

درآمد احمد خیامی از فروش قطعات یدکی اتومبیل در فروشگاه خیابان اکباتان زیاد بود با گرفتن نمایندگی لاستیک کنیتانتال، باتری دنا و بعضی قطعات دیگر از خارج زیادتر شد به طوری که تصمیم گرفت به آرزوی دیرینه‌اش در مورد ساختن اتاق اتوبوس جامه عمل بپوشاند. قطعه زمینی در جاده کرج بین جاده مخصوص و اتوبان کرج به قیمت متری یک تومان خرید، یک سالن بزرگ در آنجا ساخت و وسایل کار ساخت اتاق اتوبوس را در آنجا نصب کرد. شکل این سالن شبیه پروانه بود به این سبب اسم آن را سالن شاپرکی گذاشتند -کارگران قدیمی ایران ناسیونال حتماً این بنا را که نخستین بنا در زمین کارخانه بود به خاطر می‌آورند-آن‌گاه از فریدون سودآور نماینده مرسدس بنز در ایران شاسی اتوبوسهای مرسدس بنز را می‌گرفت و روی آن‌ها اتاق می‌ساخت. این کار تا اینجا تازگی نداشت. در آن زمان در تهران عده زیادی به ساختن اتاق‌های اتوبوس اشتغال داشتند. و الحق اتاق‌های قشنگی هم می‌ساختند. اتاق‌هایی که در ظاهر با اتاق‌های ساخت خارج فرق نداشت، پس احمد تصمیم گرفت برای جلب خریدار دست به ابتکارهایی بزند. احمد خیامی طی مدتی که اتومبیل‌های مختلف را از تهران به مشهد می‌برد. در بازگشت همین مسیر را به وسیله اتوبوس طی می‌کرد اغلب مشاهده می‌کرد کودکان خردسال یا مردان و زنان سالخورده یا بیماران با خواهش و التماس از راننده تقاضا می‌کنند: آقا… بی زحمت چند دقیقه نگهدارید… و راننده با غر و لند نگه می‌داشت و مسافر شرمزده زیر یک درخت یا پشت یک دیوار خودش را سبک می‌کرد. ایران کشور وسیعی است فاصله بین شهر‌های بزرگ بسیار زیاد است در آن زمان آبادی‌ها بسیار دور از هم بودند و این گرفتاری مسافران همه خطوط اتوبوس‌رانی کشور بود. بعد‌ها که احمد به هواپیما نگاه می‌کرد با خود می‌اندیشید مسافران آن‌ها در موارد اضطراری چه می‌کنند. حتماً به خلبان نمی گویند: «آقا لطفاً یک گوشه نگه دارید…» هواپیما‌ها برای این کار‌ها هم مجهّز شده‌اند. پس چرا او در اتوبوس این کار را نکند؟

بعد از کمی فکر در قسمت انتهایی اتوبوس‌ها یک دستشویی و توالت کوچک درست کرد. این کار مثل تخم مرغ کریستف کلمب ساده بود امّا یکی باید فکرش را می‌کرد. احمد این فکر را کرد و با همین فکر خریداران اتوبوس او چند برابر شد. این کار به شرکت‌های مسافربری دلیلی برای تبلیغ و جلب مشتری می‌داد. وقتی اتاق‌سازهای دیگر از این کار او تقلید می‌کردند احمد یک قدم دیگر برداشت و در گوشه‌ای از اتوبوس یک یخچال نصب کرد تا مسافران در سفرهای طولانی از نوشابه خنک استفاده کنند و بعد‌ها به همان نسبت که کارش رونق پیدا می‌کرد قدم‌های دیگری بر می‌داشت. به جای به کار‌گیری چکش و ارّه معمولی، وسایل برقی و ماشین به کار می‌برد. چند متخصص اتاق‌سازی از آلمان آورد. به جای رنگ‌کردن اتوبوس با قلم مو اتاق رنگ درست کرد. در این اتاق، اتوبوس وارد می‌شد و رنگ‌پاش‌های برقی همه جایش را به طور مساوی رنگ می‌کردند در کنار سالن شاپرکی یک سالن برای ساخت صندلی‌های راحت مخصوص اتوبوس ساخت تا مسافرانی که چندین ساعت روی صندلی می‌نشینند احساس ناراحتی نکنند. این کارگاه صندلی‌سازی بعد‌ها الهام بخش او در ساختن نخستین کارخانه بزرگ مبل‌سازی ایران به نام «مبلیران» شد. در میان مردان خودساخته هستند، کسانی که وقتی از زندگی سخت به مراحل بالا رسیدند اعتقاد پیدا می‌کنند حال که خودشان سختی کشیدند تا به رفاه رسیدند دیگران نیز به نوبه خود باید چنین مراحلی را بگذرانند. احمد خیامی از این گروه نبود عقیده داشت تا حدی که برایش امکان دارد باید از فشار وسختی زندگی دیگران کم کند. او می‌دانست نخستین آرزوی هر کارگر و کارمند ایرانی داشتن یک سرپناه و نجات از خانه به دوشی است. به این سبب همین که کارش در فروشگاه‌های قطعات یدکی خیابان اکباتان و کارگاه ساخت اتاق اتوبوس جاده کرج رونق پیدا کرد به فکر ساختن خانه برای کارگران و کارمندانش افتاد. زمینی در اراضی نیروی هوایی در شرق تهران خرید. از یک مهندس دوست و همکارش خواست در آنجا برای کارگران و کارمندانش خانه‌سازی کند. در آن تاریخ یعنی اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل خورشیدی در ایران سابقه نداشت یک کارفرما در بخش خصوصی برای کارکنانش خانه بسازد. به این سبب این مجتمع مسکونی که به ۱۶ دستگاه معروف شد.

در میان مردم و کارگران و حتی کارفرمایان چنان شهرتی برای احمد خیامی به وجود آمورد و اعتبار او را میان هم صنفانش چنان بالا برد که یک تشکیلات عظیم روابط عمومی هم نمی توانست از عهده این کار برآید در مورد ناهار نیز کارشناسان خارجی عقیده داشتند که غذای کارگران باید مختصر یعنی به صورت ساندویج باشد تا کارگران زود بخورند و مشغول کار شوند. احمد خیامی با این نظر مخالف بود، او می‌گفت: «کارگر ایرانی در خانه غذای کامل و پرکالری نمی خورد. در کارخانه باید یک وعده غذای گرم و پرانرژی به او بدهیم. به همین خاطر یک رستوران مجهز برای پختن غذای سنتی ایرانی ساخته شد» یک روز محمود خیامی مشاهده کرد یکی از کارگران در گوشه ای از حیاط کارخانه مشغول خوردن نان و پنیر و انگور است. از او پرسید چرا در رستوران کارخانه غذا نمی‌خورد کارگر جواب داد: غذای کارخانه ۱۲ ریال است اما نان، پنیر و انگور ۶ ریال تمام می‌شود من ۶ ریال صرفه‌جویی می‌کنم وچیزی برای خانواده می‌خرم. محمود پس از مشورت با برادر دستور داد که بعد از آن ناهار کارگران در کارخانه مجانی باشد. ما ایرانی‌ها سنت خوبی داریم که امیدواریم آن را در نسلهای آینده نیز هم چنان حفظ کنیم و آن گرامی شمردن خانواده است. احمد که در این زمان مراحل اولیه موفقیت را پیموده بود به فکر خانواده‌اش افتاد. از پدر و مادرش خواست نزد او به تهران بروند، امّا آنها حاضر نشدند مشهد را ترک کنند. احمد در حد امکان برای آنها زندگی راحتی در مشهد فراهم ساخت. برادر کوچکترش مسعود کم سن و سال بود و به تحصیل اشتغال داشت. از محمود که پنج سال از او کوچکتر بود خواست گاراژ و تعمیرگاه مشهد را برچیند و خودش به اتفاق بعضی از کارگران که به نظرش متعهد و متخصص و قابل اعتماد هستند به تهران برود. احمد برای آینده نقشه‌های بسیاری در سر داشت که برادرش محمود می‌توانست در پیاده‌کردن آن برنامه‌ها مدد کارش باشد.

محمود خیامی پس از مدّتی کوتاه با همه کارهای فروشگاه قطعات یدکی اتومبیل و کارگاه ساخت اتاقهای اتوبوس آشنایی پیدا کرد و فروشنده‌ها و خریداران را شناخت. احمد وقتی دید او به کارها تسلط پیدا کرده تصمیم گرفت تشکیلاتش را به برادر کوچکترش بسپارد و به مسافرت دور دنیا برود. او این سفر را از دو نظر لازم داشت؛ یکی آنکه کارخانه‌های بزرگ اتومبیل سازی جهان را از نزدیک ببیند و از طرز کارشان آگاه شود و دیگر آنکه از میان آن همه مدل‌های گوناگون یک اتومبیل سواری مناسب را برای مونتاژ در ایران انتخاب کند. در این سفر دو نفر از دوستان و همراهان احمد خیامی او را همراهی می‌کردند. اول به ایتالیا رفت، کارخانه‌های اتومبیل سازی فیات و لانچیا توجه او را جلب کرد به خصوص مجذوب عظمت کارخانه فیات و تنوع تولیداتش شد. فیات در ایران نماینده داشت. برادران کاشانچی (علی و حسن کاشانچی) فیات ۱۱۰۰ را در ایران مونتاژ می‌کردند اما کلیه قطعات این اتومبیل در ایتالیا ساخته و در ایران به هم وصل می‌شد و چون احمد خیامی مدتی نمایندگی فیات را در مشهد داشت و بردران کاشانچی به او خیلی کمک کرده بودن فکر می‌کرد به راحتی بتواند با آنها سر مونتاژ فیات در ایران کنار بیاید. به خصوص آن که آنها تا این زمان هنوز به وارد کردن «پرس»های مورد نیاز کارخانه برای ساختن تنه اتومبیل و قطعات لازم برای مونتاژ اقدام نکرده بودند و دولت هم به آنها فشار وارد می‌کرد که وضع کارخانه را مشخص کنند. احمد خیامی از ایتالیا به اسپانیا رفت. در آن زمان کارخانه اتومبیل‌سازی فورد آمریکا در اسپانیا اتومبیل‌های کوچکی به نام «فی‌یستا» تولید می‌کرد که اسپانیایی‌ها به آن اتومبیل هزار و یک شب لغب داده بودند علّت این نامگذاری آن بود که گفته می‌شد که این کارخانه در هزار و یک روز ساخته شده است.

خیامی این اتومبیل را هم پسندید و آن را در اولویت قرار داد. خیامی از اسپانیا راهی آلمان، فرانسه، انگلستان، سوئد و آمریکا شد. او از کارخانه‌های اتومبیل سازی فولکس واگن، مرسدس بنز، دکا، پژو، سیتروئن، رنو و کارخانه روتس سازنده اتومبیل‌های هیلمن، آرو، آونجر و جاگوار بازدید کرد و بیش از همه مجذوب فولکس واگن و مرسدس بنز شد. یکی از دوستان و همکاران احمد خیامی که در این سفر او را همراهی می‌کرد می‌گفت : «احمد از این سفر تجربیات فراوانی اندوخت او که تا این زمان فقط در شهر‌های مشهد و تهران اقامت کرده و تعمیرگاه‌ها و کارگاه‌های این دو شهر را دیده بود. از مشاهده کارخانه‌های بزرگ اتومبیل‌سازی اروپا و آمریکا با ده‌ها و صد‌ها هزار کارگر و کارمند چنان به هیجان آمده بود که دائم در حال برنامه‌ریزی بود که در ایران یک کارخانه اتومبیل‌سازی بزرگ تأسیس کند» در بازگشت به ایران اطرافیان خیامی انتظار داشتند اعلام کند که قصد مونتاژ فیات یا فی‌یستا یا ولوو یا یک اتومبیل آلمانی یا فرانسوی را دارد اما وی می‌خواست اتومبیل «آرو» از محصولات کارخانه اتومبیل‌سازی «روتس» انگلستان را مونتاژ کند. «روتس» در آن زمان یک کارخانه اتومبیل‌سازی ورشکسته بود و خیامی در بازدید از آن کارخانه به تولیدات آن از همه کمتر امتیاز داده بود. یکی از دوستان نزدیک خیامی تعریف می‌کرد وقتی ان خبر را شنیدم گفتم : — مگر خودت نگفتی «روتس» یک کارخانه ورشکسته است پس این انتخاب چه معنی دارد؟ او در حالی که در قیافه‌اش اثری از اندوه دیده می‌شود جواب داد: — در زندگی انسان همیشه مختار نیست هر کاری را که می‌خواهد انجام بدهد. بعد بلافاصله اعتماد به نفس خودش را بدست آورد و گفت به زودی خواهی دید من این مدل ورشکسته را به یکی از معتبرترین اتومبیل‌های جهان تبدیل می‌کنم.

اولین کار احمد خیامی بعد از انتخاب اتومبیل انگلیسی آرو برای مونتاژ تأسیس یک شرکت بود. شرکت نام و سرمایه می‌خواست. نامی که او برای کارخانه اتومبیل‌سازی اش انتخاب کرد ایران ناسیونال بود که امروز به ایران خودرو تغییر نام داده است و با آرم یا علامت گردونه‌ای باستانی که به وسیله اسب کشیده می‌شد. امروزه شاید کمتر کسی بداند چرا خیامی این نام را برای کارخانه اتومبیل سازی‌اش انتخاب کرده. یکی از همکاران سابق او در این باره چنین گفت «بعد از شهریور ۱۳۲۰ و اشغال کشور به وسیله متفقین و آزادی فعالیت سیاسی، جوانان هم به سیاست علاقه پیدا کردند، امّا بیشتر آنها به ویژه روشنفکران و افراد وابسته به طبقات محروم جامعه به عضویت حزب توده در آمدند. حزب توده یک حزب دست چپی متمایل به سیاست‌های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بود. امّا احمد خیامی با آن که از طبقات پایین جامعه بود و در جوانی محرومیت‌ها کشیده بود تمایلات ملی گرایانه داشت. به این سبب در شعبه مشهد حزب «ایران» نام‌نویسی کرد و در تمام سال‌های بعد از شهریور ۱۳۲۰ تا بیست و هشت مرداد ۱۳۳۲ که فعالیت احزاب آزاد بود در آن حزب فعالیت می‌کرد و چون جوانی ورزشکار بود و بارها می‌شد او را در صف اول مبارزه بین احزاب و زد و خورد گروه‌های مختلف سیاسی دید. حزب ایران یک حزب کوچک ملّی بود که رهبران و اعضای آن طرفدار دکتر محد مصدق بودند و وقتی نهضت ملی کردن صنعت نفت آغاز شد همگی به عضویت جبهه ملی در آمدند و در حقیقت ستون اصلی جبهه ملی را تشکیل دادند. بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بسیاری از اعضای حزب ایران گرفتار، محکوم و زندانی شدند امّا احمد مشکلی پیدا نکرد او در زمان جوانی گمنام بود که بین مشهد و تهران فعالیت می‌کرد. بعد از ۲۸ مرداد به کلی از سیاست کناره‌گیری کرد امّا تمایلات ملی گرایانه خودش را از دست نداد به این سبب وقتی برای کارخانه به دنبال اسم می‌گشت نام ایران ناسیونال را انتخاب کرد، ایران به سبب تمایل به حزب ایران و ناسیو نال یا ملی به سبب عضویتش در جبهه ملّی» در مورد اتومبیل هم او نام آرو را نپسندید و تصمیم گرفت برای آن مارک اتومبیل کارخانه روتس یک نام ایرانی انتخاب کند. کلمه آرو در فارسی به معنی «تیر»، «خدنگ» و «پیکان» آمده. او در میان این کلمات پیکان را پسندید. با خواندن این نام انسان کمتر به یاد تیر و خدنگ و نیزه می‌افتد به خصوص که امروز شخص تا نام پیکان را می‌شنود یک اتومبیل در نظرش مجسم می‌شود.

 

کارخانه ایران ناسیونال روز ۱۲ مهرماه ۱۳۴۱ با سرمایه‌ای در حدود ۱۰ میلیون تومان و با هدف مونتاژ و تولید انواع خودرو در خیابان اکباتان تهران متولد شد و از ۲۸ اسفندماه ۱۳۴۲ با تولید اتوبوس شروع به کار کرد. موسسان اولیه این کارخانه آقایان حاج علی اکبر خیامی ، احمد خیامی، محمود خیامی و خانم‌ها مرضیه خیامی و زهرا سیدی رشتی بودند درسال ۱۳۴۵ قراردادی بین شرکت ایران خودرو و تالبوت در مورد مونتاژ و ساخت خودروی پیکان که نام انگلیسی آن هیلمن بود منعقد شد و به طور رسمی با وارد شدن قطعات از تالبوت انگلستان که در آن روزگار زیرمجموعه شرکت کرایسلر آمریکا بود تولید پیکان در اردیبهشت سال ۱۳۴۶ با ظرفیت ۶۰ هزار دستگاه و با حضور مقامات کشورى آغاز شد، این تیراژ به تدریج به ۱۲۰ هزار دستگاه رسید.

در پائیز سال ۱۳۴۶ حسین دانشور از مقامات دربار رژیم شاهنشاهی، از خبرنگاران دعوت کرد تا در مجموعه ایران ناسیونال در جاده کرج به تماشاى اولین اتومبیل ساخت ایران بروند.او در حالی که خودرو پیکان را به همه نشان مى داد اعلام کرد که به زودى کارگران این کارخانه بهترین اتومبیل‌ها را سوار خواهند شد. در سال ۱۳۵۳ خط تولید وانت شکل گرفت، در ۲۷ مهرماه ۱۳۵۳ نیز کارخانه ریخته‌گری و موتورسازی دایر شد تا نسبت به ساخت شش قسمت از موتور پیکان ۱۶۰۰ اقدام کند. شاید دانستن این مطلب جالب است که تولید پیکان پس از یک دهه تولید در انگلستان، در ایران شروع شد. محبوب‌ترین مکان‌هایی که بعد از ایران این خودرو در آن تولید یا فروخته شده است را می‌توان انگلستان و استرالیا دانست.

مدل‌های اولیه پیکان در انگلستان دارای حجم موتور ۱۷۲۵ سی‌سی بود، در سال‌های بعد یعنی سال ۱۹۶۹ مدل دولوکس پیکان که در ایران نیز بسیار مشهور است ساخته شد. بهترین مدل پیکان که در ایران معروف به پیکان اونجر است نیز در سال ۱۹۷۵ ساخته شد؛ تالبوت در آن زمان موتور پرتحرک فورد را بر روی پیکان گذاشته بود. پیکان تا قبل از انقلاب در بیش از شش مدل تولید شد که پیکان استیشن، دولوکس، کار، جوانان برخی از مدل‌های قبل از انقلاب پیکان است.

در روزهاى آغازین کارخانه ایران ناسیونال، با تولید روزانه ۱۰ دستگاه اتومبیل سوارى و ۷ دستگاه اتوبوس و کامیون کار خود را شروع کرد. شاید هیچ کس تصور نمى کرد که این کارخانه در برابر تولید فراوان رقباى خارجى دوام آورد و در حالى که تولید سالانه خودروسازان اروپایى و آمریکایى به چند میلیون مى‌رسد، این محصول نوپا که از محصولات یک شرکت ورشکسته در انگلستان است بتواند در میان ایرانیان جا باز کند و روزهاى شکوفایى را آغاز کند، اما اینگونه شد. پیکان خیلى زودتر از آنچه تصور مى‌شد، به میان مردم آمد و شد خودرو محبوب آنها. مردم ایران سوار پیکان شدند و تاریخ این خودرو آغاز شد. درست ۷ سال بعد این کارخانه در گزارشى با اعلام سرمایه خود شگفتى همگان را برانگیخت. در سال ۱۳۵۳ کارخانه طى گزارشى از وضع کار و سرمایه اعلام کرد که سرمایه‌اش به ۵۷۹ میلیون و ۱۲۵ هزار دلار رسیده. شاید این اندازه توجه مردم به این خودرو اعجاب‌انگیز باشد، اما گویا ماجرا همان بود که احمد خیامى بعد از سفر پرماجرایش به کشورهاى غربى گفت و اینک با گذشت بیش از ۳۵ سال از زمان تأسیس آن شرکت ایران خودرو بزرگترین شرکت خودروسازی کشور می‌باشد که به طور متوسط ۶۵ تا ۷۰ درصد تولید خودرو داخل کشور را به طور دائم به خود اختصاص داده است . شرکت ایران خودرو با تولید ۱۱۱۱۱۱ دستگاه خودرو سواری و وانت در سال ۱۳۷۶ رکورد تولید سی ساله‌ی خود را شکست و علاوه بر آن موفق شد به میزان قابل توجهی کمیت و کیفیت محصولات خود را افزایش دهد.

برنامه بعدی احمد و محمود خیامی تاسیس کارخانه‌ای در خراسان یا زنجان بود. انتخاب خراسان به سبب علاقه این دو برادر به زادگاهشان بود، اما زنجان را به این علت انتخاب کردند که اولا در مسیر جاده ترانزیتی بود و می‌توانست قطعات اتومبیل را بسته‌بندی شده به آن جا بیاورند و مونتاژ کنند. از آن گذشته احمد خیامی با ذوافقاری‌ها و خانواده افشار دوستی داشت و در مورد واگذاری زمین و عرضه نیروی انسانی وعده‌هایی به خیامی داده بودند اما فقط همین نبود. برادران خیامی در کنار مونتاژ اتومبیل سواری، اتوبوس، مینی‌بوس و آمبولانس یکی پس از دیگری موسسات بهداشتی و فرهنگی تازه افتتاح می‌کردند. برای آنکه به فعالیت‌های این دو برادر پی ببریم نام بعضی از کارخانه‌ها و موسساتشان را در اینجا می‌آوریم:

۱- کارخانه لاستیک سازی بریجستون ایران

۲- شرکت پیستون‌سازی ایران

۳- کارخانه پولی رنگ (تولیدکننده رنگ اتومبیل)

۴- کارخانجات رضا در مشهد برای تولید سپر و رینگ اتومبیل (قطعات اتومبیل حال حاضر)

۵- کارخانه جوش اکسیژن در مشهد با سهم ۲۵ درصدی ایران ناسیونال

۶- کارخانه ایدم در تبریز برای تولید موتور

۷- کارخانه فنرسازی در جاده کرج

۸- کارخانه تولید شن ریخته‌گری

۹- کارخانه تولید موتور اتومبیل برای تولید قسمت‌هایی از سیلندر و رینگ و پیستون اتومبیل

۱۰- هنرستان مدرسه صنعتی ایران ناسیونال برای تربیت تکنسین در جاده قدیم کرج

۱۱- هنرستان بزرگ صنعتی مشهد

۱۲- بیمارستان بزرگ در مشهد که نیمه کاره ماند.

۱۳-مرکز مبارزه با سرطان در خیابان کوهسنگی مشهد

۱۴- احداث ۱۲ باب واحد آموزشی در ۱۲ شهر از استانهای خراسان توسط محمود خیامی

۱۵-احداث ۸ باب واحد آموزشی در شهر مشهد به نام امام هشتم توسط محمود خیامی

۱۶- شروع احداث ۱۱۰ واحد آموزشی روستایی به نام محمودیه در خراسان

در اواخر سال ۱۳۵۱، زمانی که همه جا صبحت از موفقیت‌های برادران خیامی بود یک خبر باعث حیرت محافل اقتصادی شد. خبر این بود : «برادران خیامی بعد از سالها همکاری، از هم جدا شدند» . اما آنچه این خبر را عیجیب‌تر می‌کرد آن بود که کارخانجات اتومبیل‌سازی پیکان، اتوبوس‌سازی، مرسدس بنز به احمد برادر بزرگتر که موسس این تشکیلات عظیم بود نرسید بلکه سهم محمود برادر کوچکتر شد. احمد خیامی نیز با پولی که از ایران ناسیونال برایش مانده بود، ابتدا تعداد زیادی از سهام بیمه آسیا را خرید و سپس یک کارخانه مبل‌سازی به نام مبلیران تاسیس کرد. او بعد از آن فروشگاه‌های زنجیره‌ای به نام‌های فردوسی، کوروش(قدس کنونی) و فروشگاههایی در تهران و مشهد تاسیس کرد. محمود خیامی هم که حالا صاحب اختیار مطلق ایران ناسیونال شده بود توانست کار را توسعه دهد. اولین بیلان رسمی که بعد از جدایی دو برادر در بهار ۱۳۵۴ منتشر شد حاکی از موفقیت‌های کم نظیر ایران ناسیونال بود و نشان می‌داد که به صورت بزرگترین کارخانه صنعتی کشور در آمده است. به موجب آمارها، فروش تولیدات ایران ناسیونال در سال ۱۳۵۳ به ۹/۱ میلیارد تومان رسید و دارایی‌اش متجاوز از یک میلیارد تومان بود. این دارایی برای کارخانه‌ای که ۷ سال قبل با سرمایه‌ای بین ۱۰ تا ۴۰ میلیون تومان آن هم به صورت زمین و ماشین‌آلات تاسیس شده بود یک معجزه به حساب می‌آمد. فقط مالیاتی که کارخانه به دولت پرداخته بود، ۹/۲۵ میلیون تومان بود. فعالیت محمود خیامی به این حد محدود نمی‌شود. او مبلغ هنگفتی برای ساختن اتومبیل برقی سرمایه‌گذاری کرده بود و مشغول مذاکره با کارخانه مرسدس بنز آلمان برای مونتاژ مرسدس بنز ۱۷۰ هم بود. علاوه بر این‌ها تلاش می‌کرد برای صادرات پیکان و اتوبوس مرسدس بنز بازارهایی در اروپای شرقی و کشورهای همسایه پیدا کند. صادرات این اتومبیل‌ها و اتوبوس‌ها با وجود آن همه سر وصداها مقرون به صرفه نبود، چون قطعات آنها را با ارز معتبر وارد می‌کردند و بعد از مونتاژ در داخل کشور در مقابل ارز نامعتبر شوروی و اروپای شرقی یا معامله پایاپای با کالاهای نامرغوب کشورهای سوسیالیستی صادر می‌کردند. به همین سبب بعد از مدتی به عنوان آن که کارخانه جوابگوی تقاضاهای داخلی نیست جلو صادرات اتومبیل و اتوبوس گرفته شد اما فعالیت ایران ناسیونال در زمینه‌های دیگری ادامه یافت.

احمد و محمود خیامی هر دو پرکار و سختکوش بودند. در نظر احمد بین کارفرما و کارگران تفاوتی وجود نداشت. محمود هم بدون تردید یکی از پرکارترین افراد در تشکیلات ایران ناسیونال بود. او اغلب روزها قبل از کارکنان و کارگران می‌آمد و بیشتر روزها بعد از کارگران و کارمندان می‌رفت. هر دو برادر به شدت مذهبی بودند با این تفاوت که احمد اهل تساهل و تسامح بود، اما محمود همه اصول و فروع دین را به جا می‌آورد. احمد در ساختن مساجد کمک می‌کرد، محمود در شمال خانه‌اش، زمینی را به ساختن حسینیه اختصاص داده بود که در تمام روزهای مذهبی و اغلب جمعه‌ها مراسمی در آنجا برپا می‌شد که اهل محل و بعضی از رجال شرکت می‌کردند. احمد و محمود خیامی هر دو اهل عرفان و درویش مسلک بودند و با وجود داشتن آن همه ثروت و شهرت متواضع و خاکی بودند. هر دو در کارهای خیر پیشقدم بودند. محمود هنوز برای ساختن مدرسه از انگلستان به مشهد پول می‌فرستد. در آغاز ارتباط احمد با مقامات دولتی سبب می‌شد که مشکلات کارخانه زودتر حل شود. در آن ایام محمود بیشتر به کارهای داخلی می‌پرداخت اما از سال ۱۳۵۲ که صاحب اختیار کارخانه شد نوبت ایجاد رابطه به او رسید. چیزی که باعث تعجب می‌باشد، این است که هر دو برادر اهل مطالعه و شیفته ادبیات بودند. دکتر ایرانی در سفری که به انگلستان سفر کرد یک دوره شش جلدی تاریخ ادبیات اثر دکتر ذبیح ا… صفا برای محمود خیامی سوغات می‌برد. محمود با دیدن کتاب می‌گوید «من آن را خوانده‌ام . درباره بعضی از مطالب آن نظریاتی دارم که مایلم روشن شود» همچنین محمود خیامی نامه‌ای به دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن می‌نویسد و آمادگی خویش را برای کمک به بنیاد تحقیق و توسعه فردوسی و شاهنامه اعلام می‌کند.

محمود خیامی از بازیکنان قدیمی تیم شاهین بود. علاقه محمود به فوتبال آن قدر بود که همه مسابقات فوتبال کشور و مسابقات مهم تیم‌های خارجی را پیگیری می‌کرد. کارخانه اتومبیل‌سازی روتس (سازنده اتومبیل پیکان) که از این علاقه آگاه بود هر وقت مسابقه مهمی بین تیم‌های معروف برگزار می‌شد برای او بلیت هواپیما، بلیت جایگاه مخصوص مسابقه و رزواسیون هتل می‌فرستاد و محمود خیامی یکی و دو روز به سفر می‌رفت و مسابقات را از نزدیک تماشا می‌کرد. عده ای از دوستان و همکاران محمود خیامی که عشق و علاقه او را به فوتبال دیدند او را تشویق کردند که ایران ناسیونال هم یک تیم فوتبال تاسیس کند. فریدون معاونیان، مهندس معمار صاحب نام که از آغاز با خیامی‌ها همکاری داشت و قسمت اعظم کارخانه‌های ایران ناسیونال و کارخانه‌های جنبی را در تهران، مشهد و اصفهان ساخته در این باره می‌گوید «ما به محمود خیامی گفتیم بیشتر باشگاههای فوتبال معروف اروپا متعلق به کارخانه‌های اتومبیل‌سازی هستند. مانند: یونتوس، فیات ، روتس ، فولکس واگن و…. محمود که به فوتبال علاقه زیادی داشت پیشنهاد را پذیرفت و ایران ناسیونال باشگاه اقبال را که به وسیله صنعتکاران و تاجیک قهرمانان سابق تاسیس شده بود، خریداری کرد و به توسعه آن پرداخت و به این ترتیب تیم پیکان به وجود آمد» اما موفیقت پیکان که حتی زمانی قهرمان کشور شده بود وقتی به اوج رسید که ستارهای تیم شاهین بعد از انحلال آن تیم صاحب نام به پیکان پیوستند.

داستان زندگی ثروت , موفقیت , بیوگرافی , میلیاردر شدن سید علی اکبر خیامی

احمد خیامی بعد از انقلاب به تورنتو می‌رود. او سپس برای معالجه سرطان خود عازم لوس‌آنجلس می‌شود. او قصد داشت کارخانه‌ای در مشهد تاسیس کند. در این زمان با وجود رسیدن به هفتاد سالگی و ضعف جسمی ناشی از بیماری با شور و نشاط جوانی کار می‌کرد. احمد خیامی در این زمان در یک آپارتمان کوچک دو اتاقه در لس آنجلس زندگی می‌کرد که با خانه سی و هفت هزار متری و دریاچه و جزیره اش در تهران قابل مقایسه نبود. یکی از دوستانش که چند روز قبل از مرگش با او دیدار کرده بود درباره این دیدار می‌گفت: «شنیده بودم ریه‌اش کار نمی‌کند، کبدش کار نمی کند، دچار سیروزی کبدی شده و ریه‌هایش حالت اسفنجی پیدا کرده. ظاهرش هم با آن صورت تکیده، چشم‌های گود افتاده و جسم ضعیف از پیشرفت بیماری خبر می‌دهد. اما بر خلاف جسم ضعیف روحیه‌اش قوی بود. در این حال او شروع به یادآوری خاطرات گذشته کرد، ایامی که روزها به ماشین‌شویی می‌پرداخت و شبها بزرگترین آروزیش آن بود که به سینما برود اما چون پول خریدن بلیت را نداشت هر بار به نوعی خودش را به سالن سینما می‌رساند. گاهی پنهانی از در خروجی به داخل سالن می‌رفت و گاهی هم بلیت می‌خرید . یک بار که موفق نشده بلیت بخرد به بلیت فروش می‌گوید که مادرش سخت بیمار است و به او گفته‌اند دکترش به این سینما آمده اگر او را بر بالین مادر نبرد ممکن است مادرش بمیرد. بلیت‌فروش دلش به رحم آمده و او را به این بهانه به سالن می‌رود و فیلم را تا آخر تماشا می‌کند» احمد چند روز بعد شب می‌خوابد و دیگر بلند نمی‌شود. مراسم خاکسپاری احمد خیامی در مموریال پارک ، گورستان ایست وود لس آنجلس در حضور چند تن از دوستان و خویشاوندانش برگزار شد. خبر درگذشت او خیلی زود به ایران می‌رسد، کارگران کارخانه ایران خودرو و کارخانه‌های دیگر و فروشگاه‌های قدس مراسم متعددی به تلافی مراسم ساده امریکا به یاد او برپا می‌کنند. عده‌ای از کارگران تازه این موسسات که این همه تجلیل را نمی پسندیدند به عنوان آنکه او یک سرمایه‌دار طاغوتی بود تصمیم گرفتند مراسم را به هم بزنند. یکی از کارکنان قدیمی ایران ناسیونال با بیان جمله ای از یک نویسنده آنها را آرام کرد. او گفت «هیچ کس به مرده حسادت نمی کند به خصوص اگر مانند ما کارش را با کارگری شروع کرده و مانند هر کارگری ساده وغریبانه به خاک سپرده شده باشد»

محمود نیز اکنون در انگلیس زندگی می‌کند. وی در تیرماه ۱۳۸۲ در همایش بزرگ صنعت ومعدن خراسان به عنوان پیشکسوت نمونه صنعت معرفی شد. ایشان در حال حاضر سرپرست هیات امنای دانش‌نامه ایرانیکا در شهر نیویورک بر عهده دارد و در نیوجرسی نمایندگی فروش بنز را دارد.

 

کشتی بادبانی کسب و کارتان را با انگیزه، در تلاطم امواج به مقصد مطلوب هدایت کنید.

شاهرخ ظهیری

بیوگرافی شاهرخ ظهیری

من، شاهرخ ظهیری در سال ۱۳۰۹ در شهر ملایر متولد شدم. من در خانواده‌ای متوسط در ملایر زندگی می‌کردم و  پدرم اهل ملایر و مادرم اهل تهران بود ،شغل پدرم کشاورزی بود. در اصلاحات ارضی شاه معدوم بیشتر دارایی پدرم از دست رفت.تا سن ۲ سالگی در ملایر زندگی کردم و بعد از آن هم به تهران امدیم دو سالی هم در تهران بودیم که بعد به خاطر شغل پدرم (او مجبور به استخدام در دارایی قم شد به عنوان رئیس)از سن ۴ سالگی به مدت ۱۲ سال در شهر مذهبی قم ساکن بودیم و من دوره دبستان و دبیرستان را در همان شهر سپری کردم.. پدرم خیلی زود فوت کرد و من به عنوان پسر ارشد مسوول اداره خانواده شدم، لذا تحصیلاتم در این مقطع تا دیپلم (پنجم دبیرستان آن زمان)‌ ناتمام ماند و ناچار به استخدام فرهنگ درآمدم و معلم شدم.
بعدها همزمان با معلمی وارد دانشگاه هم شدم و لیسانس حقوق قضایی گرفتم و از معلمی به دبیری ارتقا رتبه دادم؛ اما این کار از نظر درآمدی و ذهنی و روحی مرا راضی نمی‌کرد. من فکرهای بزرگی در سر داشتم و استعداد خدادادی را در خودم کشف کرده بودم. بنابراین فکر کردم در کنار تدریس، کار دیگری را نیز شروع کنم، لذا تحصیلدار یک کارخانه پارچه‌بافی شدم. صبح‌ها در آنجا کار می‌کردم و عصرها در دبیرستان درس می‌دادم. کم‌کم به لحاظ صداقتی که داشتم و در کار بازاریابی و فروش خبره بودم، مورد توجه صاحبان کارخانه قرار گرفتم و پس از این‌که کار کارخانه افزایش یافت و به رشته‌های دیگر چون واردات ماشین‌آلات کشید، به عنوان مدیر فروش از کف بازار به بالای شهر آمدم و آنجا هم به خاطر فروش بالایی که داشتم و صمیمانه کار می‌کردم و در بین سایر شرکت‌ها شناخته شدم. این نقطه ورود من به کار تجارت است. در آن زمان مهدی بوشهری شوهر اشرف، خواهر شاه معدوم به همراه اسدالله علم وزیر دربار و چند نفر دیگر گروهی تحت عنوان ماه داشتند که صاحب شرکت‌های متعدد در رشته‌های گوناگون بود. مانند ماه یار، مه‌کشت، ماه سال و غیره.

داستان زندگی ثروت , موفقیت , بیوگرافی , میلیاردر شدن شاهرخ ظهیری

من مدیر شرکت مه‌کشت شدم که کار تجارت و واردات تراکتور و کمباین را داشت. کمی بعد به خاطر باند بازی‌های قدرت قرار شد بوشهری از شرکت خارج شده و اصولا شرکت به هم بخورد. کمی قبل از این ماجرا از من خواسته بودند کنار کارهای ساختمانی، نیروگاهی، برق و غیره در صنایع غذایی نیز وارد شویم و یک شرکت صنایع غذایی تاسیس کنیم. ما در فکر تاسیس بودیم و نام آن را نیز انتخاب کرده بودم که کارگروه ماه به هم خورد و بیرون آمدیم. سپس تصمیم گرفتم ایده تاسیس این شرکت را خودم دنبال کنم و همراه یک شریک دیگر در سال ۱۳۴۹ مهرام را با یک میلیون تومان سرمایه تاسیس کردم. واقعا به آن روزها که نگاه می‌کنم می‌بینم این موفقیت مرهون چه درس‌ها از بزرگان بازار و تجارت و چه سختی‌های طاقت‌فرسا و بویژه صحت فکر و عمل، صداقت و راستی، پشتکار و خلاقیت است.
بزرگ‌ترین خلاقیت من با مهرام تولید سس مایونز است. شاید باور نکنید اما آن زمان کسی نمی‌دانست مایونز چیست، چگونه خورده می‌شود و مصرفش برای چیست.
برای شروع کار مهرام مثلا ما سراغ تولید رب گوجه‌فرنگی که همگان می‌شناختند نرفتیم. ما خلاقیت ایجاد کردیم تا یک فرهنگ غذایی جدید در کشور درست شود تا جایی که هنگام جنگ تحمیلی سس مایونز بازار سیاه پیدا کرد!
اوایل کار کسی اصلا سس مایونز را تحویل نمی‌گرفت و ما برای جا انداختن آن روش‌های جدید بازاریابی ابداع کردیم که یکی از آنها خرید کاذب بود. من ۴۰ ـ ۳۰ نفر از مرد و زن و بچه و پیرمرد را استخدام کرده بودم که بروند در مغازه‌ها و سس مایونز بخواهند و بخرند. خودم این سس‌ها را می‌خریدم و کارتن می‌کردم و دوباره به مغازه‌ها می‌دادم. در نتیجه ۵۰ درصد تولید را خودم می‌خریدم و ۵۰ درصد دیگر را مغازه‌دارها می‌فروختند بعد دیدم این کار کافی نیست. مغازه‌دار باید علاقه‌مند به فروش کالای من شود. آن زمان که کامپیوتر نبود. به ویزیتورهایم گفتم تاریخ تولد مغازه‌دارها را که اکثرا آذری‌زبان بودند بگیرند. براساس تاریخ تولد افراد کارت‌تبریک چاپ کردیم و با یک سبد گل برایشان می‌فرستادیم. بعد آنها تلفن می‌کردند می‌گفتند بابا ما خودمان هم یادمان نبود تولدمان کی است، دست شما درد نکند. به این ترتیب کم‌کم فروشمان زیاد شد. چون مغازه‌دار می‌گفت وقتی چنین شخص بامعرفتی برای من گل فرستاده و تولدم را تبریک گفته، باید جنس او را بفروشم؛ لذا به هر صورتی بود، سس مایونز را برای من تبلیغ و به مشتری‌اش توصیه می‌کرد. واقعا روزهای سخت، پرکار، پرهیجان و پرباری بود. تجربه‌ها آموختم. ما از ورشکستگی و بی‌چیزی شروع کردیم و از صفر بالا آمدیم؛ اما بدون حساب و کتاب نبود.

داستان صادرات محصولات مهرام به آمریکا نیز شنیدنی است. در آن زمان، ایران به زیر تیغ تحریم ایالات متحده رفته بود. اما  موفق شده بودم محصولات مهرام را به آمریکا صادر کنم. ما ناچار بودیم محصولات خود را از طریق دوبی به آمریکا صادر کنیم. محموله صادراتی ما ۱۵ روزه با کشتی از دوبی به آمریکا می رسید. یکی از حامیان ما در آن زمان آقای نهاوندیان معاونت وزارت بازرگانی سابق و رئیس فعلی اتاق بازرگانی ایران بود که ما را تشویق می کرد به هر مقدار که شده محصولات مهرام را به آمریکا و کانادا صادر کنیم. محموله های صادراتی مهرام در بندر لس آنجلس در غرب آمریکا از کشتی تخلیه و از آنجا میان فروشگاه های معتبر آمریکا توزیع می شد و مشتریان پروپاقرصی هم داشت.

من درس‌ها گرفتم و این درس‌ها را به کار بستم. من صداقت و درستی را از کف بازار یاد گرفتم. یادم نمی‌رود. برای کارخانه پارچه درخشان یزد پنبه می‌خریدم. من به عنوان تحصیلدار کارخانه می‌رفتم تا پول پنبه را بدهم. پدر آقای لاجوردی (همان لاجوردی که گروه صنعتی بهشهر را تاسیس کردند) و برای اولین بار در کشور از پنبه روغن گرفتند، نزد ایشان بودم تا چک پنبه‌ها را بدهم. داشتم چای می‌خوردم که یکی از دلال‌هایی که برای ایشان کار می‌کرد، آمد و گفت حاج‌آقا من پنبه‌های دیروز را یک تومان گران‌تر فروختم و چک هم گرفتم. ایشان گفت کدام پنبه؟ دلال گفت همان پنبه‌ای که شما دیروز به حاج محسن‌آقا فروختید. ایشان گفت: آن را که فروختم. دلال گفت می‌دانم. اما چک آن را گرفتید؟ پول گرفتید؟ امضایی چیزی کردید؟ ایشان گفت: خیر. دلال پاسخ داد حاج‌آقا شما که فقط حرف زدید. اما من برایتان چک هم گرفتم. آقای لاجوردی گفت وقتی حرف می‌زنی، حرف یعنی چک، یعنی امضاء. یک تومان که ارزش ندارد. شما بگو صد میلیون تومان. نه! من قبلا آن را فروخته‌ام، برو پسش بده. حالا تصور کنید من یک جوان ۲۴ ـ ۲۳ ساله از ایشان چه یاد می‌گیرم. این‌گونه بود که من شروع به ترقی کردم.طوری که در سال ۷۵ که سهامی عام شدیم، حدود یک میلیارد و ۵۰۰ میلیون تومان سود انباشته داشتیم و کامیون از خط تولید به محل فروش می‌رفت و در عین حال یک واحد ما به ۷ کارخانه در کشور تبدیل شد و شدیم نخستین صنعت غذای ایران.تمام این موفقیت‌ها با دست و سرمایه خودم به دست آمد و صد البته دشواری‌ها. الان که به این موقعیت رسیده‌ام، صادقانه بگویم: «رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند». پول هیچ سعادتی نمی‌آورد دوست من. چند خواهی تن را برای پیرهن / تن رها کن تا نخواهی پیرهن. من یک میلیاردر بااصالت هستم. آنچه را که دارم، آبروست و حرمتی است که دارم، چون کلاه سر کسی نگذاشتم، مال کسی را نخوردم، تقلب نکردم و دروغی نگفتم. من ماهیت وجودی خودم را حفظ کردم، اما شک ندارم که هدفم از ابتدا پولدار شدن بود و این که از معلمی برای مادر، خواهر، برادر و خودم زندگی بسیار خوبی درست کنم که کردم . اما وقتی به قله پول رسیدم، دیدم اینجا خبر آنچنانی نیست و آنچه بر جای می‌ماند خوبی، پاکی و صداقت است که ثمره عمر من محسوب می‌شود، نه پول، نه پول و نه پول … .

راز موفقیت من در ۳ چیز خلاصه می شود:

صداقت – مقاومت – پشتکار

داستان زندگی ثروت , موفقیت , بیوگرافی , میلیاردر شدن شاهرخ ظهیری

راه حل بسیاری از مشکلات کار و زندگی ابتکار وخلاقیت است وگرنه کسی با اتکا به سرمایه و امکانات مادی کارافرین نمی شود و اگر هم که کارافرین بشود یقینا کارافرین موفقی نخواهد شد .

“پس از خاتمه جنگ تحمیلی، مشکلات اقتصادی به گونه ای دیگر بر سر جامعه صنعتی ایران خراب شد. بانک مرکزی در آن زمان اعتبارات شرکت های خصوصی را تا ۵۰ درصد کاهش داد و به این ترتیب واحدهای تولیدی بخش خصوصی برای خرید و تامین مواد اولیه با مشکل مواجه شدند. شرکت مهرام نیز که تا پیش از این در قالب سهامی خاص فعالیت می کرد به ناچار به سهامی عام تبدیل شد و با ورود ۵۰ درصد سرمایه شرکت به بورس جان تازه ای گرفت. شاهرخ ظهیری در آن زمان بود که دیگر توان اداره مهرام را در خود ندید. بالارفتن سن و بیماری قلبی او باعث شد از مدیریت مهرام کناره گیری کند. با این حال پایگاه دیگری برای ادامه فعالیت ظهیری فراهم بود. او در زمان اداره مهرام همکاری مستمری با اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران داشت و همزمان با برگزاری اولین دوره انتخابات اتاق به عضویت هیات نمایندگان پارلمان بخش خصوصی درآمده بود. ظهیری بیش از ۳۰ سال است که عضو اتاق بازرگانی تهران است و طی دو دوره اخیر در سمت عضو هیات رئیسه اتاق تهران و به عنوان خزانه دار اتاق تهران مشغول به فعالیت است.

   برای شهروندانی که نزدیک به سه دهه محصولات غذایی مهرام را مصرف می کنند جالب است بدانند که بنیانگذار این کارخانه غذایی چه کسی بوده است.شاید برایشان جذاب باشد که بدانند چه کسی با فرستادن شاخه گل و کارت تبریک در روز تولد فروشندگان محصولات مهرام سعی در شناخت محصولات کارخانه اش در بین مارک ها و برند های مختلف داشت. شاید بعد از گذشت چندین سال برایتان جالب باشد که چه کسی با خرید کارخانه سرکه از پسر پهلوی اولین سس را وارد سفره های ایرانی ها کرد.آن زمان که هنوز طریق مصرفش را نمی دانستیم. مردی که با گذشت بیش از نیم قرن از فعالیتش در عرصه اقتصاد روزی ۱۲ ساعت با انرژی کار می کند و هنوز هم مثل روزهای جوانی اش از بیکاری نفرت دارد.شاهرخ ظهیری که این روزها هیچ گونه فعالیت اقتصادی ندارد، تنها دلمشغولی اش، حضور در هیات نمایندگان اتاق بازرگانی وصنایع ومعادن تهران است.”

کشتی بادبانی کسب و کارتان را با انگیزه، در تلاطم امواج به مقصد مطلوب هدایت کنید.

حاج رضا علاءالدين صاحب پاساژ علاءالدین (اصلی ترین بازار موبایل در ایران)

بیوگرافی حاج رضا علاءالدین

حاج رضا علاءالدین صاحب پاساژ علاءالدین (اصلی ترین بازار موبایل در ایران) است.

مشخصات فردی:

در اتاق حاج رضا علاءالدین؛ مدیر پاساژ معروف « علاءالدین» در تقاطع خیابان جمهورى و حافظ، همه چیز جمع و جور و کوچک است، کاغذها و وسایل روى میز نشان از هویت صاحب آن مى دهند. نوعى از پراکندگى و عدم نظم که در بى نظمى سامان خاص خود را دارند.

دوران زندگی:

حاج رضا علاءالدین که در رشته ریاضی تحصیل کرده، پسر بزرگ حاج ناصر علاءالدین و از یک خانواده ۶نفره، مدیر و صاحب پاساژ علاءالدین است که نام خود را بر ملک خود نهاده است. وی درمورد نام پاساژ میگوید:«شاید اشتباه کردم و نباید از نام فامیل خودمان استفاده مى کردم. ولى مى شود گفت هم خوب است و هم بد. در بعضى مواقع خوب و از برخى جهات بد است».
«ناصر علاءالدین » که کاسب دیرسالى است ، از ابتداى دهه ۵۰ در تقاطع خیابان جمهورى و حافظ کاسب بوده و کارگاه و فروشگاه پلاستیک فروشى داشته که آرام آرام بر وسعت آن افزوده ،به طورى که در سال ۵۳ حدود هزار متر از فضاى کنونى پاساژ را خریدارى کرده است. این وضعیت تا پایان جنگ و سال هاى ۶۸ تا ۷۰ که بخش دیگرى از زمین هاى اطراف خریدارى شده ادامه یافته. پس از تهیه نقشه و طى مراحل قانونى از ابتداى سال ۷۴ تخریب و ساخت مجموعه شروع شده است. این ساخت و ساز ۴ سال به طول انجامیده و از سال ۷۸ تا ۷۹ آرام آرام و فاز به فاز واگذارى ها آغاز گشته و در نهایت ۱۱ طبقه با حدود ۱۱۰۰ مغازه در سه فاز واگذار شده است.
این مجموعه به چنان شهرتى دست یافته که کمتر کسى است که از موبایل صحبت کند و یادى و نامى از «علاءالدین» نکند. علاءالدین بورس اصلى گوشى موبایل در تهران و به تبع آن در ایران است. نبض گوشى موبایل در آنجا مى زند.

نظام مالى کاسب هاى پاساژ

اکثر شرکت هاى بزرگ موبایل سازى،برای خود دفتری در آنجا دارند و گوشه اى براى خود گرفته اند. در و دیوارش از درون و از بیرون پر از تبلیغات است. این البته خاصیت بازار است که از نئون تا بیلبورد براى معرفى جنس نو و تازه استفاده کنند. مغازه هایى کوچک اما زیاد، درست مثل آنچه که خود «حاج رضا» درباره نظام مالى کاسب هاى پاساژ مى گوید: «اینجا کاسب ها، سود کم مى گیرند ولى در عوض زیاد مى فروشند. این یک نوع انتخاب استراتژى براى فتح بازار است».
وى اعتقاد دارد که پاساژ قشنگى نمى خواهد . قشنگى باید در رفتار و برخورد کاسب ها باشد. وی می گوید:«فرد باید کاسب خوشنام و درستى باشد . ما این مجموعه را به آدم هاى سالم و صادق فروختیم و از آنها استفاده کردیم. براى ما مهم است که چه کسى مى خرد. ما براى این که این مجموعه راه بیفتد مغازه ها را به افراد جوان و جویاى کار با شرایط ۴۰ تا ۶۰ ماه قسطى واگذار کردیم».

اظهارات حاج رضا علاءالدین در خصوص رونق بازار موبایل ایران در پاساژ

«براى این که این بازار راه بیفتد و رونق بگیرد خون دلها خوردیم و رنج ها کشیدیم. این طورى نبوده که همه چیز حاضر و آماده باشد. این همه پاساژ در این منطقه ساخته شده ولى هیچ کدام نتوانسته اند به جایگاه و اهمیت علاءالدین برسند. به جز تبلیغات، حسن خلق کاسب هاى پاساژ هم اهمیت داشته است. ضمن این که ما تلاش کردیم مشترى هایى که به علاءالدین مى آیند راضى بروند و اگر اختلافى هم بین کاسب با مشترى پیش آمد آن را حل و فصل مى کنیم.محلى را در نیم طبقه پاساژ براى حل و فصل اختلاف بین مشترى و کاسب راه اندازى کردیم. این محل با مدیریت ما و با همکارى کاسب هاى خوشنام پاساژ اداره مى شود. بسیارى از مشکلات پیش آمده را به خوبى حل و فصل کرده ایم و اکثراً به نفع مشترى تصمیم گرفته ایم تا مردم راضى از اینجا بروند».
او حتی ۳ طبقه پارکینگ مجتمع علاءالدین را تبدیل به مغازه کرده است و میگوید:
«پارکینگ اینجا بلااستفاده بود، ضمن این که از ابتدا قرار ما با شهردارى هم همین بود. با این حال طبق قانون شهرسازى به دلیل نزدیکى در ورودى پارکینگ به تقاطع نمى توانستیم از آن بهره بردارى کنیم. لذا مقرر شد که از این فضا به نحو دیگرى استفاده شود که با توافقات صورت گرفته تبدیل به مغازه شد ».

او از برنامه هایش برای آینده گفت:

«برنامه داریم که ۱۰ پاساژ مشابه در ۱۰ نقطه تهران بسازیم و هر کدام را به یک صنف و کالا اختصاص دهیم تا قطب تجارى خاص کالا ایجاد شود. امیدواریم مسوولان با سهل نمودن شرایط براى کارآفرینان و ایجاد امکانات سرمایه گذارى باعث تولید و کارآفرینى بیشترى شوند».
آنچه علاء‌الدین را از دیگر پاساژها متفاوت کرد نحوه مدیریت مالک اصلی این مجموعه است.

شایعه ارتباط حاج رضا با افراد خاص

وی در پاسخ به این پرسش:در بازار شایع شده که شما به فردخاصى «وصل» هستید. آیا درست است؟مى گوید: «نه والله. من جز خدا به کسى وصل نیستم و با هیچ فرد و گروهى هم که جزو مردان سیاسى کشور باشند مراوده و بده بستان ندارم. البته همه کسانى را هم که به مردم خدمت مى کنند دوست دارم» .او اعمال نفوذ خود را براى تغییرات در سطوح مدیریتى برخى دستگاه ها را هم انکار نمود و گفت: «دلیلى ندارد که چنین اقداماتى را انجام بدهم.
من فقط از رئیس پاسگاه منطقه درخواست کردم که یک باجه و کیوسک پلیس زیر پل بگذارند تا این منطقه که مورد رجوع خانواده ها و مردم است با امنیت بیشترى مواجه باشد. ضمن آن که این محل به دلیل این که کاسب هاى فراوانى دارد و حجم قابل توجهى پول جابه جا مى شود نیازمند امنیت بیشترى است که پلیس در این زمینه مى تواند یار و کمک رسان کسبه و مردمى باشد که به اینجا رجوع مى کنند. ما فقط پول و هزینه نصب کیوسک پلیس را پرداخت کردیم. همین».

اظهارات شاغلین در این پاساژ

پاساژ علاءالدین روزانه برای حدود هفت هزار خانوار به طور مستقیم و برای سه برابر این تعداد به طور غیرمستقیم شغل ایجاد کرده است، ضمن آنکه این مجموعه سبب شده است فعالیت‌های خدماتی بسیاری در این زمینه رونق بگیرد که حجم قابل توجهی را شامل می‌شود، طی برآوردی از سوی کسبه روزانه ۳۰ هزار نفر از این مجموعه منتفع می‌شوند.

حق خرید و فروش با حاج رضا علاءالدین

هیچ مغازه‌داری بدون اجازه او حق خرید و فروش ندارد. او خود خریدار و فروشنده اصلی است. مالکی که به هیچ‌کس «مالکیت» واگذار نکرده و همه سرقفلی ‌نشین او هستند.درمورد هزینه سرقفلی می گوید:
«این پول ماهیانه ۳۰ تا ۴۰ هزارتومان است که ما آن را هم نمى گیریم،ما فقط از کسانى که اقساط شان تمام شده و سند رسمى برایشان صادر شده حق شارژ و اجاره مى گیریم».
او نسبت به فراز و فرود بازار تحت مدیریتش حساس است، زیرا کسادی بازار حق سرقفلی او و سود ناشی از جابه‌جایی‌های مالکیتش را به شدت کاهش می‌دهد. به همین جهت حضور یک رقیب جدی برای پاساژ، رقابت با خانواده علاء‌الدین محسوب می‌شود.

رقیب جدی بازار علاء‌الدین

این ماجرا از آنجا شروع شد که خانواده انصاری که صاحب و مالک بازار مبل ایران هم هستند پاساژی را کمی پایین‌تر از پاساژ معروف علاء‌الدین در تقاطع جمهوری و حافظ راه‌اندازی کردند و نامش را «بازار موبایل ایران» گذاشتند. همین نام خود کفایت می‌کرد که علاء‌الدین احساس خطر کند، ولی وقتی انصاری با حجم تبلیغات گسترده و ارائه خدمات جدید در نحوه مدیریت پاساژ به میدان آمد رسما دو طرف روبه‌روی هم قرار گرفتند.
حاج علی انصاری ۲۰۰ متر پایین‌تر از پاساژ علاء‌الدین مجموعه شیک و مدرنی را افتتاح کرد که با ۱۸۰ مغازه در پنج طبقه خواهان جذب کاربران حوزه گوشی تلفن همراه بوده است. اگر چه تنها بخش اندکی از همین تعداد ، موبایل می فروشند و مابقی به فروش کامپیوتر و لوازم صوتی و تصویری مشغولند ولی ایجاد یک رستوران شیک و مدرن و راه‌اندازی یک شهربازی در این مجموعه و پارکینگ‌های اختصاصی فراوان موقعیتی را ایجاد کرده که مشتری در فضا و شرایط بهتری به دنبال کالای مورد نظر خود بپردازد. خانواده انصاری – هفت برادران –در راه‌اندازی پاساژهای اختصاصی وارد شده‌اند و همه آنها را با نام «ایران» همراه می‌کنند. نام خاصی که به دلیل نبود قانونی مشخص برای به‌ کارگیری اسامی خاص، روی پاساژهای ساخته شده توسط برادران انصاری خودنمایی می‌کند.

مسئولیت و مقام ها:

مدیر و صاحب پاساژ علاءالدین

نقل قول و خاطرات:

حاج رضا علاءالدین :«از کودکى و در خانواده به ما آموختند که روى پاى خودمان بایستیم و کار و تلاش کنیم. ضمن این که خانواده براى ما خیلى مهم است».
« پدر و مادرم، همه چیز من هستند. اصلاً اگر آدم به جایى برسد از روى دعا و پشتیبانى پدر و مادر است» .
«من با پسرم و فرزندانم دوستم. آنها هم تلاش مى کنند که خانواده خوبى داشته باشیم».

 داستان زندگی ثروت , موفقیت , بیوگرافی , میلیاردر شدن حاج رضا علاءالدین

حاج رضا علاءالدین- مشهور را می‌شناسید؟

تا الان فقط یک خبرنگار توانسته به حریم اقتصادی مالک مجتمع تجاری علاءالدین نزدیک شود و از اوضاع و احوال اقتصادی و زندگی شخصی او اطلاعات بگیرد. یادداشتی که این زیر می خوانید روایتی است از همان نخستین دیدار که به صورت اختصاصی برای همشهری جوان تنظیم شده است:

۱- اولین بار، دی ماه سال ۸۶ دیدمش. در همان دفتر معروف در تقاطع خیابان های حافظ و جمهوری. بیش از هر چیز دیگری این دفتر جمع و جور و کوچکش بود که شگفت زده ام کرد. بالاخره انتظار داشتم با کسی که حدود ۱۱۰۰ مغازه در یک مجتمع تجاتری، آن هم معروفترین مجتمع تجاری ایران دارد، در جایی باشکوه تر از این، دیدار کنم؛ جایی که در حد نام «حاج رضا علاءالدین» باشد. برای همین اولین سوالی که به ذهنم آمد همین بود؛ اینکه «چرا اینجا اینقدر کوچک است؟» جواب داد: «یک دفتر بزرگ در طبقه آخر پاساژ هست ولی به خاطر اینکه در دسترس باشم و نزدیکتر به جریانات، اینجا را ترجیح می دهم.»

رفت وآمدهای دفترش از مطب یک پزشک فوق متخصص هم بیشتر است. حاج رضا اما به سبک کاسب های قدیمی هم به رتق و فتق کارهای مراجعین می پردازد، هم تراول ها و پول های نقد را از عده ای می گیرد و هم به سوال های گاه و بی گاه خبرنگار سمجی مثل من جواب می دهد ولی در تمام این مدت حواسش هست که چیزی دور از چشم هایش ضبط نکنم. برای همین به من می فهماند که دل خوشی از خبرنگاران ندارد و اعتمادی هم نمی تواند به آنها بکند. من هم سعی می کنم به او این اطمینان را بدهم که نمی خواهم برای او و مجموعه تحت مدیریتش مشکلی ایجاد کنم اما با این همه وقتی دستگاه ضبط صدا را روی میز می گذارم، مخالفت می کند: «نه، اینو روشن نکن.» چرا؟، «از ما سند نگیر.»

۲- ورود به زندگی شخصی افراد صاحبنام در عرصه سرمایه داری ایران سخت است. تجار صاحبنام، باتجربه و کارکشته ایرانی هنوز که هنوز است از دیده شن هراس دارند و به خبرنگاران رسانه ها روی خوش نشان نمی دهند. آنها هر چقدر که متشرع باشند و به هر میزان که از راه قانونی و شم اقتصادی بالایشان کسب درآمد کرده باشند، اما باز هم از یک چیز می ترسند: «اینکه در معرض قضاوت مردم قرار بگیرند؟» چرا که در شرایط عادی عرف تفکر اجتماعی ما بر این است که هیچ کسی از راه عادی نمی تواند درآمد مولتی میلیاردی کسب کند.

برای همین مردم جامعه ما نمی توانند قبول کنند در این مسیر اما معدود افرادی هم هستند که می توانند سرمایه سازی کنند. دشواری راه رسیدن به سرمایه سالم و مشروع باعث می شود که بسیاری از مردم در مواجهه با چهره های سرشناس حوزه کار و سرمایه بپرسند: «از کجا آورده است؟» و قانع کردن همه افکار عمومی در این مسیر سخت و دشوار است.

۳- اگر همینطور چشمی هم بخواهید حساب کنید، فکر می کنید ۱۱۰۰ واحد تجاری بازار علاءالدین، چقدر ارزش دارد؟ هزار میلیارد تومان؟ دو هزار میلیارد تومان؟ ۵ هزار میلیارد تومان؟ ۱۰ هزار میلیارد تومان؟ عددش زیاد مهم نیست، مهم این است که این همه واحد تجاری در قلب پایتخت ۱۰ میلیونی که ۴۰-۳۰ میلیون شهروند دیگر از کل کشور چشم به آن دوخته اند، «خیلی» می ارزد. رقم تجارتی هم که در آن می شود بسیار زیاد است.شاید روزی ۱۰ ها میلیارد تومان گردش مالی اش باشد؛ چرا که هر روز بیش از ۳۰ هزار بازدیدکننده دارد. حالا فکر می کنید حاج رضا علاءالدین که فرد متشرع، قانونمند و بدون وابستگی به دستگاه های مختلف است و از رانت خاصی هم برخوردار نیست، چرا هنوز وقتی تنها برای یک بار روبروی خبرنگاری قرار می گیرد، باز هم ابا دارد که بگوید رقم دقیق دارایی اش چقدر است؟ به نظرم تنها دلیلش این است که او و هم صنفانش به خوبی می دانند جامعه ایرانی بسیار سخت قبول می کنند کسی چنین دارایی افسانه ای داشته باشد؛ برای همین به راحتی به هر فردی «اتهام» وارد می کنند.

۴- خیلی ها هستند که دوست دارند امثال حاج رضا علاءالدین از کجا و چطوری سربرآورده اند. معمولا روایتی که این افراد ارائه می دهند، بسیار ساده است. مثلا خود حاج رضا علاءالدین، پسر بزرگ حاج ناصر علاءالدین در این مورد به من گفت: «ناصر علاءالدین (پدرم) کاسبی بود که از ابتدای دهه ۵۰ در این محل کاسب بوده. او در اینجا کارگاه و فروشگاه پلاستیک فروشی داشته که آرام آرام بر وسعت آن افزوده؛ به طوری که سال ۵۳ حدود هزار متر از فضای کنونی پاساژ را خریداری می کند. این وضعیت ادامه می یابد تا پایان جنگ و سال های ۶۸ تا ۷۰ که بخش دیگری از زمین های اطراف خریداری می شود. پس از تهیه نقشه و طی مراحل قانونی از ابتدای سال ۷۴ تخریب و ساخت مجموعه شروع می شود. این ساخت و ساز ۴ سال به طول می انجامد و از سال ۷۸ تا ۷۹ آرام آرام و فاز به فاز واگذاری ها آغاز می شود. ۱۱ طبقه با حدود ۱۱۰۰ مغازه در سه فاز واگذار می شود. این مجموعه ایجاد نشده مگر به زحمت پدرم و خودم برای روی پا نگه داشتنش هم خون دل های زیادی خورده ام ولی هیچ وقت خسته نشدم چون از کودکی و در خانواده به ما آموخته اند که روی پای خودمان بایستیم و کار و تلاش کنیم. ضمن اینکه خانواده برای ما خیلی مهم است.» باور می کنید؟ روایت ایجاد مهمترین مجتمع تجاری خاورمیانه به همین سادگی است.

۵- این روزها پیدا کردن افرادی که در بازار کارآفرینی و تجارت سهم زیادی دارند، سخت است. آنها به ذات علاقه تجار قدیمی دوست دارند در سایه به تجارتشان بپردازند تا اینکه جلوی دید باشند. آنها رسانه هار ا به حضور نمی پذیرند، حتی بعضی هایشان به آنها بدبین هستند. این را تجربه مصاحبه من با صاحب مجتمع تجاری علاءالدین ثابت کرد. آنها هر چقدر هم افراد سالمی باشند و البته خیّر اما نمی خواهند با صدایی بلندتر از چیزی که لازم است بگویند: «ما هستیم!»

چه کسی مرکز تجارت موبایل ایران را ساخته است/ کارآفرینی از جنس سنتی

اخبار رسانه های ایران همچون اقتصاد کشور در انحصار فعالیت های دولتی است. باید همان طور که سهم بخش خصوصی به لحاظ اقتصادی ادا می شود به جهت خبری نیز داده شود. بخش خصوصی آحاد جامعه را دربرمی گیرد و از هر صنف و گروهی را شامل می شود. لذا باید سهم آنها در رسانه نیز ملحوظ گردد. از این جهت و نیز به دلیل اهمیتی که پاساژ «علاءالدین» به عنوان مرکز اصلی خرید و فروش موبایل در ایران یافته به سراغ کسی رفتیم که طراح و مدیر این مجموعه است. تخمین زده می شود که این پاساژ بیش از هزار میلیارد تومان ارزش داشته باشد و ده ها میلیارد تومان گردش مالی اش باشد. این گزارش غیرمتعارف به بررسی وضعیت خرید و فروش و نقل وانتقال در پاساژ علاءالدین می پردازد.

* تیمچه اول: نظم در بی نظمی

در یک روز پائیزی که صبحش باران و ظهرش آفتاب همه جا را روشن ساخته بود با او قرار گذاشتم. اندکی از ظهر گذشته در برابر ورودی مغازه کوچکی که دو میز، چند صندلی و چندین خط تلفن داشت ایستادم و سراغش را گرفتم. پس از اندکی انتظار به سمت پله های آهنی کوچکی هدایت شدم که به بالای مغازه راه داشت. جایی که سقفی کوتاه، عرضی کم و طولی حدود ۲ تا ۲‎/۵ متر داشت.
مستقیم به اتاق کوچک «حاج آقا» رفتم. اتاق حاج رضا علاءالدین مدیر پاساژ معروف « علاءالدین» در تقاطع خیابان جمهوری و حافظ. همه چیز جمع و جور و کوچک بود. کاغذها و وسایل روی میز نشان از هویت صاحب آن می داد. نوعی از پراکندگی و عدم نظم که در بی نظمی سامان خاص خود را داشت.
می پرسم چرا اینجا اینقدر کوچک است می گوید: «یک دفتر بزرگ در طبقه آخر پاساژ هست ولی به خاطر این که در دسترس باشم و نزدیک تر به جریانات، اینجا را ترجیح می دهم.»
«حاج آقا» همه معاملات را منظم پیگیری می کند. مونیتوری بزرگ با تصاویر چهار دوربین مدار بسته و سه خط تلفن ثابت و دو خط تلفن موبایل روی میز. نگران است و اندکی دلواپس.
به من می فهماندکه دل خوشی از خبرنگاران ندارد و اعتمادی هم نمی تواند به آنها بکند. سعی می کنم به او این اطمینان را بدهم که نمی خواهم برای او و مجموعه تحت مدیریتش مشکلی ایجاد کنم. می گویم شما را پیش از آن که کاسب بدانم کارآفرین می دانم، بنابراین به دنبال آنم که بدانم چگونه و چطور به این جایگاه رسیده ای و دیگر آن که پاسخی بدهی به مجموعه شایعاتی که همچون باد در افواه می گردد و دهن به دهن و گوش به گوش منتقل می شود. واکمن را که روی میز می گذارم مخالفت می کند: «نه، اینو روشن نکن.»
– چرا !
– (خنده ای می کند) و می گوید: «از ما سند نگیر.»

* تیمچه دوم: خاصیت بازار

هیچ کس فکر نمی کرد این مجموعه نه چندان زیبای نبش خیابان حافظ و جمهوری بتواند تا بدین غایت از اهمیت برخوردار شود. پاساژی که نه نخستین آنها و نه آخرین پاساژ مجموعه جمهوری و بازار خواهد بود. اما درست یا نادرست این مجموعه به چنان شهرتی دست یافته که امروزه کمتر کسی است که از موبایل صحبت کند و یادی و نامی از «علاءالدین» نکند. علاءالدین بورس اصلی گوشی موبایل در تهران و به تبع آن در ایران است. نبض گوشی موبایل در آنجا می زند. اکثر شرکت های بزرگ موبایل سازی دفتر و دستکی آنجا راه انداخته اند و گوشه ای برای خود گرفته اند. در و دیوارش از درون و از بیرون پر از تبلیغات است. این البته خاصیت بازار است که از نئون تا بیلبورد برای معرفی جنس نو و تازه استفاده کنند. مغازه هایی کوچک اما زیاد، درست مثل آنچه که خود «حاج رضا» درباره نظام مالی کاسب های پاساژ می گوید: «اینجا کاسب ها سود کم می گیرند ولی در عوض زیاد می فروشند.» این یک نوع انتخاب استراتژی برای فتح بازار است. ایرانی ها از قدیم الایام بیش از آن که تولیدکنندگان خوبی باشند «تجار» خوبی بوده اند. شاید به این دلیل تاریخی باشد که این ملت در طول تاریخ بازرگانی را بیشتر پسندیده اند تا کار دیگری را.
شایدهنوز هیچ کس به درستی نداندکه چه چیز یک مجموعه فروشگاهی را مشهور می کند و خیل عظیم مردم را به آنجا می کشاند. اگرچه می شود برای آن هزار دلیل آورد ولی هزار و یک دلیل دیگر هم آن را نقض می کند.
آنچنان که کسی نمی داند چرا «علاءالدین» به رغم این همه پاساژ ریز و درشت و زیبا و قشنگ در اطراف و اکنافش به چنین رونقی دست یافته است.
پاساژ کنار «علاءالدین » از طبقه دوم به بعد چندان رونقی ندارد. او در زیر سایه «علاءالدین » می زید و به گفته یکی از مسئولینش «از ترشحات، علاءالدین است که ما خیس می شویم.» «علاءالدین» بازار منطقه را در دست گرفته و نمونه ای از یک مجموعه موفق محسوب می شود.

* تیمچه سوم : پاساژ، قشنگی نمی خواهد

بسیاری دوست دارند بدانند این مجموعه از کجا و چطوری سربرآورده است. حاج رضا علاءالدین پسر بزرگ حاج ناصر علاءالدین از یک خانواده ۶نفره، مدیر و صاحب پاساژ محسوب می شود که نام خود را بر ملک خود نهاده است. وقتی از «حاج رضا» درمورد چرایی اسم «علاءالدین» بر پاساژ می پرسم کمی تأمل می کند و می گوید:«شاید اشتباه کردم و نباید از نام فامیل خودمان استفاده می کردم. ولی می شود گفت هم خوب است و هم بد. در بعضی مواقع خوب و از برخی جهات بد است».
«ناصر علاءالدین » که کاسب دیرسالی است ، از ابتدای دهه ۵۰ دراین محل کاسب بوده، او در اینجا کارگاه و فروشگاه پلاستیک فروشی داشته که آرام آرام بر وسعت آن افزوده به طوری که در سال ۵۳ حدودهزار متر از فضای کنونی پاساژ را خریداری می کند. این وضعیت ادامه می یابد تا پایان جنگ و سال های ۶۸ تا ۷۰ که بخش دیگری از زمین های اطراف خریداری می شود. پس از تهیه نقشه و طی مراحل قانونی از ابتدای سال ۷۴ تخریب و ساخت مجموعه شروع می شود. این ساخت و ساز ۴ سال به طول می انجامد و از سال ۷۸ تا ۷۹ آرام آرام و فاز به فاز واگذاری ها آغاز می شود. ۱۱ طبقه با حدود ۱۱۰۰ مغازه در سه فاز واگذار می شود. البته کل واگذاری ها «سرقفلی» است و از این جهت است که «حاج رضا» می گوید: «کل مغازه ها را خودم فروختم و هنوز هیچ معامله ای دراین مجموعه بدون حضور من صورت نگرفته است». می گویم یکی از انتقادهایی که به شما وارد می شود همین است که کل خرید و فروش را در انحصار خودتان گرفته اید، می گوید: «من باید بدانم به چه کسی فروخته می شود. فرد باید کاسب خوشنام و درستی باشد . ما این مجموعه را به آدم های سالم و صادق فروختیم و از آنها استفاده کردیم. برای ما مهم است که چه کسی می خرد. ما برای این که این مجموعه راه بیفتد مغازه ها را به افراد جوان و جویای کار با شرایط ۴۰ تا ۶۰ ماه قسطی واگذار کردیم».
در برخی از این مغازه ها ۳ تا ۶ نفر شریک اند. می پرسم از ابتدا قرار بود اینجا مرکز فروش موبایل شود می گوید: «اسناد اینجا روی سه کالای کامپیوتر ، صوتی و تصویری و موبایل تنظیم شده اند». او که در بین حرف های ما گاه مجبور می شود به رتق و فتق امور جاری نیز بپردازد، تأکید می کند که «تمام مجموعه را خودم ساختم و مجری پیمانکار هم خودم بودم».
او به رونق کنونی بازار موبایل ایران در پاساژ علاءالدین اشاره می کند و می گوید: «برای این که این بازار راه بیفتد و رونق بگیرد خون دلها خوردیم و رنج ها کشیدیم. این طوری نبوده که همه چیز حاضرو آماده باشد. این همه پاساژ در این منطقه ساخته شده ولی هیچ کدام نتوانسته اند به جایگاه و اهمیت علاءالدین برسند. می گویم شاید به خاطر تبلیغاتی است که در مورد اینجا صورت گرفته پاسخ می دهد: «شاید، ولی به جز تبلیغات حسن خلق کاسب های پاساژ هم اهمیت داشته است. ضمن این که ما تلاش کردیم مشتری هایی که به علاءالدین می آیند راضی بروند و اگر اختلافی هم بین کاسب با مشتری پیش آمد آن را حل و فصل می کنیم.» در این بین به یکی از تصاویر مانیتور روی میزش در دوربین مداربسته اشاره کرده و می گوید: «محلی را در نیم طبقه پاساژ برای حل و فصل اختلاف بین مشتری و کاسب راه اندازی کردیم. این محل بامدیریت ما و با همکاری کاسب های خوشنام پاساژ اداره می شود. تا حالابسیاری از مشکلات پیش آمده را به خوبی حل و فصل کرده ایم و اکثراً به نفع مشتری تصمیم گرفته ایم تا مردم راضی از اینجا بروند».
می پرسم چند نفر دراین پاساژ مشغولند می گوید:«۷هزار خانوار به طور مستقیم و حدود ۳برابر این مقدار هم به طور غیرمستقیم اینجا مشغولند و کار می کنند. در عین حال ، از قبل این مجموعه فعالیت های خدماتی بسیاری رونق گرفته که حجم قابل توجهی را شامل می شود. برآورد ما این است که حدود ۳۰هزار نفر از این مجموعه منتفع می شوند».
وی اعتقاد دارد که پاساژ قشنگی نمی خواهد . قشنگی باید در رفتار و برخورد کاسب ها باشد. به همین دلیل ما مغازه ها را به جوانان باانگیزه و فعال با اقساطی ۴۰ تا ۶۰ ماه واگذار کردیم تا بتوانندهم برای خودشان و هم برای جامعه کسب سود و آبرو بکنند.
برخی از مغازه ها تا سال ۱۳۹۱ قسطی فروخته شده است. درواقع ما با این کار سعی کردیم زمینه ای را برای کسانی که انگیزه و حوصله کار دارند فراهم کنیم. در اثنای صحبت گاه به دلیل فوریت کارها کسانی می آیند و می روند. کسی چند بسته اسکناس و چند تا تراول چک پیچیده شده در پلاستیک می آورد تحویل می دهد و می رود. پلاستیک پول را کنار دیوار روی زمین می گذارد و شکر می کند. می پرسم اخیراً ۳ طبقه پارکینگ مجتمع علاءالدین را تبدیل به مغازه کردید. چرا و چگونه این کار را انجام دادید می گوید: «پارکینگ اینجا بلااستفاده بود، ضمن این که از ابتدا قرار ما با شهرداری هم همین بود. با این حال طبق قانون شهرسازی به دلیل نزدیکی در ورودی پارکینگ به تقاطع نمی توانستیم از آن بهره برداری کنیم. لذا مقرر شد که از این فضا به نحو دیگری استفاده شود که با توافقات صورت گرفته تبدیل به مغازه شد. البته باید یادآوری کنم که ما موظف شده ایم که در پاساژ جدیدی که پشت این مجموعه و در کنار ساختمان بورس در حال ساخت داریم بیش از این مقدار آنجا پارکینگ بسازیم که مراحل نهایی آن در حال انجام است.» می پرسم آنجا برای چه صنفی ساخته می شود می گوید: «هنوز تصمیم نگرفته ایم که به چه صنفی واگذار کنیم.»
وی ادامه می دهد: «برنامه داریم که ۱۰ پاساژ مشابه در ۱۰ نقطه تهران بسازیم و هر کدام را به یک صنف و کالااختصاص دهیم تا قطب تجاری خاص کالاایجاد شود. امیدواریم مسئولان با سهل نمودن شرایط برای کارآفرینان و ایجاد امکانات سرمایه گذاری باعث تولید و کارآفرینی بیشتری شوند».
می پرسم طبق قانون «سرقفلی» مالک باید پولی به عنوان اجاره از خریدار بگیرد، این پول چقدر است می گوید: «این پول ماهیانه ۳۰ تا ۴۰ هزارتومان است که ما آن را هم نمی گیریم.» می پرسم چرا می گوید: «ما فقط از کسانی که اقساط شان تمام شده و سند رسمی برایشان صادر شده حق شارژ و اجاره می گیریم.» می گویم شنیده ام که شما پول می گیرید ولی رسید نمی دهید تا اگر روزی خواستید با کسی برخورد بکنید بتوانید. آیا این درست است می گوید: «نه. ما از کسی پول نمی گیریم ولی اگر کسی هم بخواهد بدهد می تواند به حساب ما بریزد و فیش بانکی را برای خود به عنوان رسید نگه دارد. ما با همه کسبه این پاساژ دوستی و رفاقت داریم و با همه آنها بده بستان داریم و به همدیگر کمک می کنیم. لذا لزومی ندارد که به کسی فیش ندهیم.» می پرسم در بازار شایع شده که شما به فردخاصی «وصل» هستید. آیا درست است می گوید: «نه والله. من جز خدا به کسی وصل نیستم و با هیچ فرد و گروهی هم که جزو مردان سیاسی کشور باشند مراوده و بده بستان ندارم. البته همه کسانی را هم که به مردم خدمت می کنند دوست دارم.»

او اعمال نفوذ خودش را برای تغییرات در سطوح مدیریتی برخی دستگاه ها هم انکار می کند و می گوید: «دلیلی ندارد که چنین اقداماتی را انجام بدهم. من فقط از رئیس پاسگاه منطقه درخواست کردم که یک باجه و کیوسک پلیس زیر پل بگذارند تا این منطقه که مورد رجوع خانواده ها و مردم است با امنیت بیشتری مواجه باشد. ضمن آن که این محل به دلیل این که کاسب های فراوانی دارد و حجم قابل توجهی پول جابه جا می شود نیازمند امنیت بیشتری است که پلیس در این زمینه می تواند یار و کمک رسان کسبه و مردمی باشد که به اینجا رجوع می کنند. ما فقط پول و هزینه نصب کیوسک پلیس را پرداخت کردیم. همین». او می گوید: «از کودکی و در خانواده به ما آموختند که روی پای خودمان بایستیم و کار و تلاش کنیم. ضمن این که خانواده برای ما خیلی مهم است.» می پرسم: «شما به پدرت خیلی احترام می گذاری » می گوید: «خیلی، پدر و مادرم، همه چیز من هستند. اصلاً اگر آدم به جایی برسد از روی دعا و پشتیبانی پدر و مادر است.» می پرسم آیا پسرت هم همین احترام را برای شما قائل است می گوید: «من با پسرم و فرزندانم دوستم. آنها هم تلاش می کنند که خانواده خوبی داشته باشیم.»
می پرسم چه رشته ای خوانده اید می گوید: «ریاضی». می پرسم شما که ریاضی خواندید آیا آمار دارید که روزانه چقدر اینجا مراجعه کننده دارد می گوید: «تخمین ما حدود ۳۰ هزارنفر است که به تناوب روزها و ایام سال متغیر است». می پرسم فکر می کنید مشکل شما در این مجموعه به لحاظ کسبی چیست می گوید: «اصلی ترین مشکل کسبه «علاءالدین» نوسانات عوارض گمرکی برای ورود موبایل است. به غیر از این ما مشکل خاصی نداریم. در زمانی که حقوق گمرکی ۴ درصد بود زمینه ای ایجاد شد که اینجا قوی ترین محل تجارت خاورمیانه شود. به طوری که اینجا مرکز توزیع و خرید و فروش تلفن همراه در خلیج فارس شده بود. با تغییر رویکرد بازار منطقه به امارات برگشت.»

می پرسم مشکلی بین کسبه وجود دارد؟

می گوید: «اصل اساسی پاساژ «علاءالدین» رفاقت است. اینجا کاسب بدنام نداریم، ما هم نقش کاتالیزور مجموعه را برعهده داریم. امیدواریم مردم هم راضی باشند.» در این مدت که ما صحبت می کردیم، حدود ۲‎/۵ ساعت، آنقدر آدم آمده و در طبقه پائین منتظر مانده که ادامه صحبت را غیرممکن می کند. بنابراین صحبت را تمام کرده و از پله های آهنی کوچک و فشرده پائین می آیم. وارد شلوغی بازار شده و در بین جمعیتی که راه رفتن را با مشکل مواجه می کند سلانه سلانه به طرف در پاساژ می روم. سایه ها رو به بلندی می روند و آفتاب کوتاه و کوتاه تر می شود. به طرف خیابان ولیعصر می روم و در برگ ریز زردرنگ خیابان ولیعصر به سمت بالاراه می افتم.

کشتی بادبانی کسب و کارتان را با انگیزه، در تلاطم امواج به مقصد مطلوب هدایت کنید.

علی انصاری

بیوگرافی علی انصاری

علی انصاری پذیرفته بودن اصل سودآوری در تجارت، همچنان نیاز امروز بازار کسب و کار ایران است. البته این گزاره؛ به پیش نیازهایی در محیط قانون، شفافیت مبادلات و معاملات خرد و کلان، پرداخت صحیح و دقیق مالیات، الزام درج بارکد روی کالاها، صحت و سلامت روند دریافت اعتبارات بانکی و نظام تجاری منطبق بر استانداردهای پذیرفته شده جهانی نیاز دارد که رعایت هر یک یا همه آنها، می تواند تاجر، تولید کننده، فروشنده و سرانجام مصرف کننده را در حاشیه اطمینان قرار دهد و تمامی حاشیه های رسانه ای را از پیرامون چنین افرادی بزداید. مادام که این “بایدها”، رعایت و یا ایجاد نشوند، فعالان اقتصادی مجبورند بخش اعظم انرژی و اندیشه خود را صرف پاسخگویی به سوالاتی کنند که بیش تر برای رفع اتهام به کار می آیند تا توضیح یک اندیشه و یا تشریح و تبیین یک تئوری.

۲۰ سال پیش خانواده انصاری یکی از خانواده های معمولی ساکن در محله ای نسبتا فقیرنشین در منطقه مهرآباد جنوبی، ۲۰ متری زاهدی بودند که متمولترین عضو خانواده، علی انصاری صاحب یک مغازه مبل فروشی معمولی بود.

در طول این ۲۰ سال، علی انصاری نه مانند بیل گیتس آمریکایی اقدام به ابداع ویندوز کرد و نه مانند میستوبیشی و سوزوکی ژاپنی اقدام به تولید خودروی جدیدی کرد، اما رشد مالی او در طول این ۲۰ سال، اگر نگوییم در جهان بی سابقه بوده، دست کم، کم سابقه بوده است.

وی با بساز بفروشی و فعالیت در بازار آهن و سپس بازار مبل صاحب ثروتی چند میلیاردی شد.

داستان زندگی ثروت , موفقیت , بیوگرافی , میلیاردر شدن علی انصاری

 

علی انصاری، مرد نام آشنای این سالها، حضوری محافظه کارانه در رسانه ها دارد. این گفت و گوی متفاوت، شاید سرآغازی باشد بر طرح مباحث جدی تر حوزه تجارت و صنعت و سرخطی باشد برای آسیب شناسی صنعتی- اقتصادی از منظر جامعه شناسانه و شاید کمک کند به شناخت ذهنیت های مردی که تلاش می کند موفق بماند؛ اگر …

– آقای انصاری، تجارت خانوادگی در ایران، نمونه های متعددی داشته است. موافقید مصاحبه را با اظهار نظر در این خصوص و ارتباط آن با خانواده انصاری آغاز کنیم؟

بنده، تغییر مختصری در تعبیری که استفاده کردید می دهم. به این معنی که به جای تجارت خانوادگی- که آن را نیز توضیح خواهم داد- از واژه شغل خانوادگی یا وراثت شغلی استفاده می کنم. در ایران، طی نیم قرن اخیر، خانواده ها، از هویت صنفی خود پیروی نکرده و شغل خانوادگی را مانند دهه های گذشته برنگزیده اند.

از سال ۱۳۰۴ ، خانواده های ایرانی دارای شناسنامه و نام خانوادگی شدند. برخی این نام خانوادگی را از پیشه، هنر و حتی فعالیت بزرگ خانواده برگرفتند. در ایران نام خانوادگی یا فامیلی های صنفی فراوانی هست مانند درودگران، حجاران، معدنچی، ساعتچی، عتیقه چی، بازرگانان، دهقان، کتابچی، کشاورز، بارفروش، گندمکار، جوکار، یراقچی، مسچی، برزگر، نقره کار، جام ساز و صدها نام خانوادگی از این قبیل که در واقع نشان دهنده شغل خانوادگی است که البته لزوما هم به این مشاغل ادامه نداده اند. اما اصل تجارت، یک فرایند اجتماعی مبتنی بر داد و ستد است و اگر جامعه را یک خانواده بزرگ که در ذهن شماست و احتمالا به خانواده  ام مربوط می شود، تا اندازه ای مخالفم. به این معنی که پدر بزرگوارم، فعالیت حرفه ای اش را از صنعت ساختمان آغاز کرد و در این راه علاوه بر زحمات فراوان و پشتکار و نیک اندیشی مستمر، به فردی موفق بدل شد اما متناسب با تحولات جامعه و تغییرات شتابناک بازار کسب و کار، بنده و برادرانم، شغل پدرمان را ادامه ندادیم، بلکه به نوعی با استفاده از اخلاق حرفه ای و تجربیات ایشان و در ابتدا تحت نظر ایشان گستره فعالیت را به بیرون از ساختمان سازی به مفهوم خانه سازی و تعبیر عمومی ترش بساز و بفروش، هدایت و مدیریت کردیم و البته دامنه این تنوع بیشتر شد.

– تنوع فعالیت هایتان، ظاهرا مدیریت متمرکزی دارد، چگونه این تمرکز ایجاد شد؟

مفهوم تمرکز زدایی و مفهوم مقابل آن، تمرکز زدایی از جمله مفاهیم مورد بحث جدی در اقتصاد کلان است. البته ماهیت مدیریتی دارد ولی چون دارای آثار اقتصادی مستقیم است، بیشتر مورد توجه فعالان و صاحب نظران اقتصادی است.

در واقع وقتی سرمایه ایجاد می شود، فرایند سرمایه گذاری مطرح می شود. ما یک گروه سرمایه گذاری با کارکرد مولد، ایجاد کردیم. چون در ادبیات اقتصادی، سرمایه، ایجاد اشتغال می کند و شغل ایجاد درآمد و البته طبیعی است که درآمد در مسیر طبیعی به دو کانال سرازیر می شود. بخشی مصرف و بخشی پس انداز می شود، در امتداد و انتهای این چرخه، پس انداز به سرمایه تبدیل یا بر آن افزوده می شود که کلیت این فرایند را می توان “رونق اقتصادی” نام نهاد.

پس از پایان جنگ تحمیلی، در واقع نظام جمهوری اسلامی با فراهم کردن زیرساخت های قانونی در قوانین بالادستی و مهم تر از آن ایجاد امنیت و فرصت رقابت، فضا را برای بخش غیردولتی فراهم کرد. به نوعی، هویت جدیدی به بخش غیردولتی داد، عده ای استفاده کردند و عده ای هم سوءاستفاده. منظورم از استفاده، مجموعه اقداماتی است که موجب اشتغال و رونق و رشد اقتصادی در کلان جامعه شد و منظورم از سوءاستفاده نیز ثروت اندوزی و بردن سرمایه به خارج از کشور و مسایلی از این قبیل است.

ما به نوعی تلاش کردیم در احترام به نظام که برآمده از خون های پاک شهیدان است، از مناطق محروم و حتی از لایه های پایین شروع کنیم، در واقع یعنی یافت آباد و ایجاد یک مرکز مدرن توزیعی را در یک صنف و صنعت آمیخته با تاریخ و هنر ایرانی و البته مورد نیاز خانوارهای ایرانی یعنی مبلمان آغاز کردیم که خوشبختانه با اقبال عمومی و صنفی مواجه شد.

– چرا ادامه ندادید؟ یعنی باز هم دامنه فعالیت هایتان گسترش یافت و مثلا به ورزش و سپس بانکداری رسید؟

اتفاقا ادامه دادیم و هنوز در همان مسیر حرکت می کنیم. با این تبصره که ایجاد مراکز مدرن توزیع، سطح تقاضای مصرف کننده و به طور طبیعی تر، رفتار فروشنده را متعالی تر کرد، این مساله در ابتدا به افزایش واردات منجر شد. ما به درک به موقع این نتیجه، سریعا به سازماندهی نوین صنفی پرداختیم. به این معنی که صنف تولید کنندگان و فروشندگان مبل، این تفکر و به طور طبیعی صاحبان این تفکر را به گرمی پذیرفتند. ما عضو یک خانواده بزرگ تر شدیم و امروز انجمن صنفی مبل و دکوراسیون، یک انجمن معتبر در سطح منطقه و جهان است. ما در برگزاری ۳ دوره کنفرانس بین المللی تحت عنوان دکو، با فعالان این هنر- صنعت در اکثر کشورهای دنیا مرتبط شده ایم، مطالعه تطبیقی کرده ایم، پروتکل های همکاری امضا شده است و مسایلی که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت. اما چون به ورزش اشاره کردید، لازم می دانم توضیح مختصری بدهم. بنده در نوجوانی و جوانی در رشته کشتی فعالیت می کردم. یعنی از کودکی به ورزش علاقه مند بودم و اکنون نیز هستم. در دنیای امروز، نمی توان بدون تبلیغات تجارت کرد. ما کار تبلیغی هم می کردیم. یعنی در مقطعی از یکی از بزرگ ترین تیم های فوتبال مملکت برای تبلیغ ایده و محصول مان استفاده کردیم. این ماجرا باب دوستی و برخی همکاری ها را گشود.

البته، بنده در ارتباطات اجتماعی ام، فعالیت های دیگری نیز داشته ام. به عنوان مثال، در سال ۸۴ در مقطعی آقای واعظی آشتیانی دعوت کرد در فدراسیون دوچرخه سواری به ایشان کمک کنم. این همکاری، بعد از آنکه ایشان مدیرعامل باشگاه استقلال شد، برای مدتی به ریاست فدراسیون دوچرخه سواری هم بنده را کشاند. در مجمع عمومی این فدراسیون از ۴۳ رییس هیات استان، ۳۹ نفر به بنده رای دادند. بعدا هم مدتی به عنوان عضو هیات مدیره با باشگاه فرهنگی- ورزشی استقلال همکاری داشتم که بیش تر جنبه حمایت از ورزش داشت.

در ورزش هم، با همین نگاه کار کردم، منتها با این تفاوت  که اصلی ترین و گرانبهاترین سرمایه در ورزش، سرمایه انسانی است. البته در سایر عرصه ها نیز پایه توسعه، انسان است. انسان کاربلد، آموزش دیده و متخصص شرط لازم توسعه است.

– شما ایران را یک کشور توسعه نیافته می دانید یا توسعه یافته، ضمن اینکه منظورتان از توسعه چیست؟

هرگز نمی توان ایران را یک کشور توسعه نیافته نامید، چنانکه نمی توانیم خود را توسعه یافته نیز بدانیم. ما در حال توسعه هستیم. منتها نه به مفهوم غربی توسعه، بلکه مبتنی بر مدل ایرانی، به تعبیری توسعه بومی بر پیشرفت و عدالت و در ترازی که سند چشم انداز ترسیم کرده است. چهار برنامه توسعه، اجرا شده است و برنامه پنجم هم اینک در دستور کار مجلس شورای اسلامی است، منتها مباحث متعددی وجود دارد.

در ادبیات توسعه، این واژه به تنهایی معنی ندارد و حتما نیازمند پسوند است. اگر دقت کنید نام برنامه های پنج ساله ما توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است، یعنی یک فرایند چند وجهی و کامل است و فقط ماهیت اقتصادی صرف ندارد.

کشتی بادبانی کسب و کارتان را با انگیزه، در تلاطم امواج به مقصد مطلوب هدایت کنید.

حسین ثابت بکتاش

بیوگرافی حسین ثابت بکتاش

حسین ثابت بکتاش متولد ۱۳۱۳ در مشهد است. او کارآفرین ثروتمند ایرانی، دلال فرش، و صاحب گروه هتل‌های ثابت است، وی پس از اخذ دیپلم، برای ادامه تحصیل به اروپا رفت و در رشته برق و الکترونیک فارغ التحصیل شد.
حسین ثابت در سال‌های قبل در جزایر قناری اسپانیا ۹ هتل تاسیس کرده و هم‌اکنون نیز بزرگترین شرکت هتل‌داری اسپانیا را صاحب است و خود او نیز در یکی از دو جزیره اختصاصی خود در اسپانیا زندگی می‌کند. و در ایران نیز هتل بزرگ داریوش را به سبک تخت جمشید در کیش ساخته‌است وی، غیر از این هتل، چهار هتل دیگر نیز در کیش داشت (هتل‌های هلیا، لاله، تماشا و پانیذ) که از سال ۱۳۸۸ طی دو سه مرحله فروخته شدند و شرکت تجارت بین‌المللی ثابت و مجموعه پارک دلفین‌های کیش (دلفیناریوم) و باغ پرندگان با مساحت بیش از ۶۵ هکتار متعلق به اوست.
ایجاد کورس‌های اسب‌دوانی با تاسیس شرکت اسب ایران که ناتمام ماند از دیگر فعالیت‌های اوست. او همچنین ۲۵٪ سهام گروه هتل‌های لاله را در اختیار دارد.
وی نهج البلاغه حضرت علی (ع) را از حفظ است و می گوید : اسلام یک دین برتر است . من نهج البلاغه را حفظ هستم . نهج البلاغه دنیایی از ادب ، فلسفه و ترتیب است . قرآن که جهانی دیگر دارد . شعر بلند عقاب دکتر خانلری را با شور و احساسی میهن پرستانه می خواند . وی به شش زبان زنده دنیا حرف می زند . او یک ایرانی مسلمان است که به ذره ذره این خاک اهورایی عشق می ورزد . اتاق وی مثل تمامی هتل بزرگ داریوش روح ایرانی به وسیله ، نقش برجسته ها و تصاویر هخامنشی موج می زند . حسین ثابت شعر می خواند . از عرفان می گوید و از ایران .
وی عقیده دارد وقتی شما با انگشت به طرف دیگری نشان می روید، توجه کنید که سه انگشت دیگر، خودتان را نشان می دهد . اول باید تکلیف خودتان را مشخص کنید . عمر دنیا کوتاه است . عشق آن نیست که غم بر در غمخواری برد.
این جمله را در سردرب دفتر آلمانم نوشته ام :
حق الناس را دست نزن، مصمم باش، عاشق تصمیمت باش،
آن وقت است که محال پا به فرار می گذارد.
برخی می گویند خوب است آدم فقیر باشد اما سالم باشد . اما من اعتقاد دارم آدم باید هم سالم باشد و هم ثروتمند.
او می گوید هم اکنون من ۱۱ هتل بزرگ در نقاط مختلف دارم و با افتخار می‌گویم که به تنهایی نیز آنها را اداره می‌کنم و هتل‌هایم نیز همیشه پر از مهمان است .

۱- جزایز قناری اسپانیا

پس از ایام فراغت تحصیل از دانشگاه به صورت اتفاقی گذرش به جزایر قناری افتاد و به گفته خودش، سرنوشت برایش به یک باره تغییر کرد و در واقع دیدن جزایر قناری به وی کمک کرد تا، کسی شود که خودش می خواهد.
او می گوید: قبل از آن من تجربه ی کار در جزایر قناری را داشتم. جزایر قناری شامل ۵ جزیره است، یک روز حین پرواز با هلیکوپتر، توفان شد و مجبور شدیم در یکی از جزایر فرود بیاییم. جزیره ای بود بی آب و علف که هیچ چیز در آن نبود، جز یک ساحل زیبای ۳۰ کیلومتری. ۴ جزیره ی دیگر آباد بودند و فقط این جزیره متروک بود. یک هفته در آن جزیره ماندم و به مطالعه در مورد آن پرداختم. رفته رفته کار آباد کردن آن جزیره را آغاز کردم: خیابان کشی و درخت کاری کردم و ساخت و ساز را شروع کردم.
حدود ۷ سال پیش گذر سفیر ایران به جزایر قناری افتاد ایشان به سراغ من آمدند و سرانجام مرا قانع کردند که به ایران برگردم. به مدت ۲۰ سال در ایران نبودم و چون دیده بودند که در اروپا از لحاظ توریستی چه جریانی را راه انداخته ام، پیشنهاد کردند تا به ایران برگردم. راضی شدم، هر چند کسی نبود که به من قوت قلب بدهد.
یک شب خواب مادرم را دیدم که به من گفت از روی این پل عبور کن و برو آن طرف. من هم به ایران آمدم. ۷ سال پیش وقتی وارد ایران شدم، دیدم ایران به لحاظ قابلیت های توریسم در رده ی ده کشور اول دنیا قرار دارد، ولی از نظر استفاده از این قابلیت ها، در ردیف ۱۰ کشور آخر دنیاست! این بود که با تمام وجود شروع کردم به کار، و هتل داریوش را با این ذهنیت ساختم …
هنوز برای من زود بود که در تهران فعالیتی توریستی را شروع کنم چون هنوز صنعت توریسم در تهران درست جا نیفتاده بود. رفتم خارج، وقتی سفیر من را به ایران دعوت کرد، به تهران آمدم. تا آن روز اسم کیش را نشنیده بودم، و نمی دانستم کیش کجاست. وارد آن جا که شدم، دست مرا گذاشتند در دستان مدیر عامل جزیره کیش. چون من یک جزیره را قبلاً آباد کرده بودم. تجربیات عمرانی و توریستی ای را که در مورد جزایر قناری داشتم در کیش پیاده کردم، قابلیت های این جزیره را نظر گرفتم.

۲- مجموعه تفریحی پارک دلفین ها

این پارک تفریحی با مساحتی حدود ۱۰۰ هکتار در جنوب شرقی جزیره کیش قرار دارد. پارک مخصوص دلفین ها، پرندگان و آکواریم زیر دریاست و در نوع خود بزرگ ترین پارک در خاورمیانه است.
پارک دلفین های کیش شامل فضای سبز با انواع گونه‌های مختلف گیاهی و باغ پرندگان اولین دلفیناریوم در ایران است. متنوع ترین پستانداران دریایی از جمله دلفین، شیر دریایی شمالی، شیر دریایی جنوبی، گربه دریایی شمالی، گراز دریایی، پنگوئن و . . .
در بزرگترین دلفیناریوم خاورمیانه، پارک دلفین های کیش جمع آوری شده اند.
در این مجموعه بیش از ۲۱ پستاندار دریایی در استخرهای به حجم ۱۸۰۰۰ متر مکعب آب دریا نگهداری می شوند و مهیج ترین نمایش هایی که در دنیا بی نظیر است به اجرا در می آورند. گفتنی است در طی هفت سال گذشته از بدو ورود این حیوانات از اقصی نقاط دنیا، مربیان جوان ایرانی در این مجموعه تعلیمات لازم را آموزش دیده اند و به فعالیت خود مشغولند. شرایط در این مجموعه به قدری برای پستانداران دریایی فراهم است که ۳ شیر دریایی شمالی و جنوبی زاد و ولد کرده اند.
گفته می شود تعدادی از این دلفین ها با یک پرواز چارتر اختصاصی از آکواریوم های بزرگ از کشور ژاپن به ایران آورده شده اند.
فضای سبز پارک دلفین های کیش شامل بیش از یکصد گونه گیاهی از جمله هزاران درخت نخل، بنجامین‌هاى بسیار بزرگ، درختان لور (انجیر معابد)، اوکالیپتوس، آکاسیا، مورد، کهور، گل ختمى، شیشه شور، تکوما، سیاه نوفیلد، کند کارپوس، جونیا پروس و بیش از ۲۵ گونه کاکتوس و سایر گیاهان است که با توجه به وضعیت اقلیمی جزیره کیش و مرجانی بودن خاک آن در نوع خود بی‌نظیر است.
تاکنون هزاران درخت نخل در این پارک کاشته و مجموعه هایی از کاکتوس های استثنایی گردآوری شده است. در دلفیناریوم و باغ پرندگان این مجموعه زیباترین حیوانات نادر نگهداری می شوند . جنگل باران های مصنوعی، کوه آتشفشان، دنیای ارکیده، باغ پروانه ها و رستوران های منحصر به فرد در دست ساخت و طراحی می باشد .
بازدیدکنندگان در مجموعه، توسط اتوبوس قطاری به پارک پرندگان و سپس به دلفیناریوم کیش هدایت می‌شوند. پارک دلفین های جزیره کیش بی شک یکی از مراکز تفریحی جزیره کیش است که توجه گردشگران زیادی را به خود جلب می کند.
وی اظهارداشت: برای زیبایی و سرسبزی این پارک حدود ۲۲ هزارنفر نخل از سرزمین اصلی برای کاشت وارد مجموعه پارک دلفین ها شده است. مجموعه دلفینایورم این پارک از سال ۸۲ راه‌اندازی شده و دلفین‌ها و شیرهای دریایی روزانه چند ساعت برای بازدیدکنندگان نمایش اجرا می‌کنند. هم‌اکنون حدود ۱۰ هزار پرنده از ۵۹ گونه مختلف در باغ پرندگان پارک دلفین‌ها نگهداری می‌شود و امسال با وارد کردن بخش دیگری از انواع پرندگان در فصول خنک، تعداد آنها به ۱۰۰هزار پرنده افزایش می‌یابد.
انواع پلیکان ، شتر مرغ ، طوطى ماکائو ، طاووس ، انواع لک لک ، توکان ، توراکو ، قو ، پنگوئن و انواع جانوران نادرى مثل کروکودیل در پارک دلفین های کیش وجود دارند که در چند قدمی تماشاگران بدون بودن در هر گونه بند و حصاری آزادانه زندگی می کنند.
حتی استاندارد استخر هایمان از اورلاندای آمریکا که پایه گذار این نوع استخر هاست بالاتر است. وقتی آن ها به این جا می آیند تعجب می کنند. البته ما دردسرهای خیلی بزرگ تری داریم. باید آب دریا را که ۳۲ درجه است به ۱۸ درجه تبدیل کنیم و باید ۱۸ هزار متر مکعب آب را در روز خنک کنیم. آب را باید همیشه تمیز نگه داریم. فیلتر کنیم. برای حیوان ها باید روزی یک تن ماهی از همه جای کشور وارد کنیم. باید درجه حرارت و نفس حیوان ها را اندازه بگیریم و خون آن ها را هفته به هفته آزمایش کنیم و به اقصی نقاط دنیا با ایمیل بفرستیم و از نظر پزشکی مطمئن شویم که اتفاقی برای حیوانات نمی افتد. باید ماهی تازه با ویتامین به آن ها دهیم. سلامت این حیوانات و مربیانی که آنجا هستند خیلی مهم است. اول ۲۲ مربی خارجی داشتیم ولی الان یک مربی داریم. خدا را شکر بچه های ایرانی این دانش را یاد گرفته اند. باید فضایی ایجاد شود تا مهمان که می آید بتواند یک بازی بسیار خوب ببیند. آرام آرام در حال آماده شدن برای پذیرایی مهمان هایی از کشورهای همسایه هستیم که در آن جا چنین چیزهایی نیست و چون نیست وارد مملکت ما می شوند.

۳- هتل داریوش

حسین ثابت در مورد ساخت هتل داریوش کیش می گوید : در ساخت هتل داریوش دو مورد مد نظر بوده یکی مساله اقتصاد و دیگری مطرح کردن فرهنگ و هنر ایرانی. ساختن هتل دو وجه دارد. یکی سرمایه گذاری و بازدهی آن و دیگری هویت بخشی به یک فرهنگ است . فرهنگ ایرانی.

او دفترچه راهنمای هتل داریوش را که عکسی از ۲۱ سالگی اش در تخت جمشید در صفحه اول چاپ شده نشان می دهد و شعر می خواند، می گوید:
عشق . عشق ناممکن را ممکن می سازد.

من در ۲۱ سالگی گفتم روزی تخت جمشید را می سازم . امروز آن را در قالب یک هتل ساخته ام که یک مقام عالی رتبه اسپانیا می آید و مقابل آن فرهنگ زانو می زند و آن را ستایش می کند. ثابت برای اثبات حرفش از گنجینه شعر فارسی به خوبی استفاده می کند . بیشتر نمونه هایی که می دهد عاشقانه و اجتماعی است.
هتل داریوش در زمینی به مساحت ۱۴۰ هزار متر مربع ساخته شده است. من همواره در جست و جوی هویت ایرانی خودم بوده ام و اگر چه یک سرمایه گذار هستم با این حال به گذشته ی خودمان و به خصوص نمادهای تخت جمشید علاقه ی خاصی دارم. ما طی مراحل مختلفی توانستیم در ورودی هتل، سرسرا و پله های آن نمادهایی از تخت جمشید را قرار دهیم. آمدیم مجسمه ی سرباز هخامنشی را برای به تصویر کشیدن عظمت و شکوه آن دوران در بخش های عمده ی هتل جاسازی کردیم، همین طور نقش داریوش و همسرش را در داخل هتل طراحی کردیم که نماد قدرت و نشانه ی شکوه معماری ایرانی است.
این هتل در هر طبقه حدود پنج هزار متر مربع زیر بنا دارد و جمعاً ۴ طبقه ی آن چیزی حدود بیست هزار متر مربع مساحت دارد. غیر از آن، سرسراها، تراس ها و سایه بان هایی هم طراحی شده است. هتل در مجموع ۱۸۲ اتاق دارد. در این اتاق ها، سوئیت های لوکس وجود دارد. اتاق ها به سبک ایرانی طراحی شده و به یک هسته ی مرکزی و به یک سرسرا متصل می شود. در کنار آنها هم آب نماها و درخت هایی کاشته شده که در حقیقت یک دید بسیار زیبایی ایجاد می کند.

۴- هتل کورش

در آینده ای نزدیک، دومین هتل ۷ ستاره و اولین هتل خورشیدی ایران در سالروز تولد کوروش ساخته می‌شود هتل کوروش که انرژی مورد نیاز آن از طریق خورشید تامین می‌شود در ۲۳ طبقه و ۵۰۰ اتاق در محل پارک دلفین‌های کیش ساخته می شود. این هتل که از آن به عنوان نخستین هتل سبز کشور یاد می‌شود؛ در زمینی به مساحت ۱۰۰ هزار متر مربع ساخته می‌شود. این هتل برای اولین بار در خاورمیانه مجهز به سیستم استفاده از انرژی خورشیدی خواهد بود.
شما که در خارج ایران آدم موفقی هستید چرا پس از موفقیت به ایران توجه کردید؟
هشت سال جنگ را ما نبودیم . جوانان ما جنگیدند و نگذاشتند حتی یک سانتی متر از مملکت از دست برود . ما چه کار کردیم ؟ من امروز آمده ام برای خدمت به ایران ، به فرهنگ ایرانی ، به فرهنگ اسلامی خدمت کنم. انتظاری هم ندارم . نمی خواهم حتی یک دسته گل برای من بیاورید . من می خواهم همانطور که جوانان ، ایران را نگاه داشتند من هویت ایران را به جهان بشناسانم . من کلکسیونی شامل ۳۰،۰۰۰ پروانه که برخی از آنها نسلشان منقرض شده برای ایران خریده ام که می دانم تا سیصد سال دیگر هم سرمایه اولیه اش بر نمی گردد ، اما این پروانه ها در یک موزه می تواند انگیزه ای باشد برای جلب توریست . من حاضرم این مجموعه ی بی نظیر را به ایران تقدیم کنم اما در جایی که با این رنگ ها ، دانش ، نوع زندگی و ارزش آن ها هماهنگی داشته باشد.
من می خواستم بپرسم آیا شما تنها از طریق هتل و هتلداری می خواهید به هویت بخشی و گسترس آن بپردازید یا برنامه های دیگری هم دارید؟
نه . فقط به هتل و هتلداری فکر نمی کنم . شما می بینید که در کیش کنار ۷ هتل مطرح و مدرن، پارک دلفین ها را ساخته ام . پارکی که برای اولین بار در خاورمیانه ساخته شده با مجموعه ای از پرندگان و گیاهان نایاب دنیا و نمایش دلفین هایی که مربیان ایرانی دارند، یا در همین رابطه برای نمایش هزاران پرنده از گونه های مختلف بزرگترین قفس دنیا را به ابعاد ( ۵۵۰ در ۴۰۰ متر ) مطابق با محیط زیست طبیعی زندگیشان ساخته ایم . این مجموعه دیدنی از طرف دیگر ۲ تا ۳ درجه دمای جزیره را پایین آورده است .

داستان زندگی ثروت , موفقیت , بیوگرافی , میلیاردر شدن حسین ثابت بکتاش
نظر شما در مورد فرهنگ و تمدن ایران چیست؟

ایران قبلا فرهنگ و هنر خودش را داشته و بعد اسلام را پذیرفته چون به فرامین و مقررات آن نیازمند بوده است . حضرت محمد (ص) هم انسانی والا بوده که خداوند بر اساس توانایی هایش او را به پیامبری برگزید. او به امر اقتصاد در کنار تعالیم دینی توجه داشت و حج توانست از همان آغاز تا امروز وضعیت مادی و اقتصادی مکه و در نتیجه عربستان را بهبود بخشد. اما ما در ایران تفکر اسلامی را مثلاً در مورد زیارت امام رضا انجام ندادیم. اسلام از اشخاص دعوت می کند که به حج بیایند که استطاعت مادی داشته باشند و در نتیجه پول خرج کنند . در حالی که ما زیارت امام رضا را حج فقرا می نامیم و رویش تبلیغ می کنیم .

چرا شما که مشهدی هستید برنامه هایی برای مشهد ندارید؟

داشتم و دارم. از سالهای گذشته سعی داشتم کار بزرگی در مشهد انجام دهم. اما برنامه هایم بنا به دلایلی مورد تصویب قرار نگرفت . امروز هم برای فردوسی برنامه دارم . همین امروز با یک آلمانی معدن شناس قرار ملاقات دارم تا بزرگترین سنگ را به مشهد حمل کنیم ، برای ساختن مجسمه فردوسی ، کسی که زبان و هویت ایرانی را زنده نگاه داشت . امیدوارم بتوانم برنامه هایم را برای فردوسی به پایان برسانم و مسئولین در این امر کمک کنند.

میانه شما با روزنامه نگاران چگونه است؟

من ۷۰۰ صفحه خاطره دارم . در آلمان که درس می خواندم برای گذران زندگی روزنامه می فروختم ولی بعد همان روزنامه را خریدم. از روزنامه نگاری اطلاعی نداشتم . منتقدان من این را مطرح کردند . من بهترین مفسران وخبره های هر بخشی را دور هم جمع کردم و از آنها آموختم و تجربه کسب کردم . اعتقاد دارم تجربه از علم و ثروت بالاتر است. وی درباره علت انتشار خاطراتش گفت: خیلی ها دوست دارند درباره زندگی من بدانند. فکر می کنم چاپ این کتاب، به کنجکاوی‌های آنان خاتمه می دهد.

آقای ثابت بکتاش راجع به کمک گرفتن از دولت و بانک ها هم نظرات جالبی دارد:
من تا به حال مزاحم بانک نشده ام و انتظار هیچ گونه تسهیلاتی نداشته ام به این دلیل ساده که با نرخ سود رایج در بانک های کشور، فعالیت در زمینه ی هتل سازی توجیه ندارد. مزاحم دولت هم نشده ام چون مشکلی نداشته ام.
امروز گردشگری بعد از نفت دومین اولویت درآمدزایی است که تا چند سال آینده می تواند به پله نخست بر سد. از نگاه من مشکل اصلی گردشگری امروز ما جذب توریست خارجی نیست بلکه مردم ما هستند چرا که با افزایش قیمت ارز امکان سفرهای خارجی برای اغلب آنان کم شده است لذا باید به جذابیت‌های داخلی بیاندیشیم و به شادی مردم فکر کنیم. اگر دولت هتل‌ها را می‌‎ساخت و به بخش خصوصی اجاره می‌داد الان گردشگری رونق بیشتری داشت. ما سعی کردیم نگذاریم ساحل کیش به درد سواحل شمال دچار شود اما ساخت و سازهای امروز به همان سمت می‌رود با این وجود من ناامید نیستم و امیدوارم این سیستم روزی اصلاح شود به قول شاعر:
با همه غم که از این گردش دوران دارم
من به زیبایی این زندگی ایمان دارم
گو اگر ، گرد غم از هر طرفی می‌بارد
باز من چشم به سبزی بهاران دارم
می‌شوم زرد ولی هیچ نمی‌پوسم من
چونکه در خاک وطن ریشه فراوان دارم
از این راه من می خواستم هتل هایی را آماده کنم که در کیش آماده نبودند. در این جا با این که هتل های خوبی ساخته شده است اما از نظر سرویس آماده نیستند و من می خواهم این ها را آماده کنم. ما هنوز نگاه به آن طرف آب نداریم، اگر این نگاه را داشته باشیم، فکر می کنم روزی ۱۰ فروند هواپیما هم از آن طرف بیاید، باز کم است. به هر حال آینده از آن ماست.

حرف اخر

من با تمام وجود یک مسلمان ام. حب الوطن من الایمان. من به سرزمین ام عشق می ورزم و عاشق گذشته ی میهن ام هستم.
اگر شما منشور کوروش را که مربوط به ۲۵۰۰ سال پیش است مطالعه کنید، متوجه می شوید که ما آن زمان هم متمدن ترین ملت دنیا بوده ایم. کتیبه ی ۲۷ تنی به طول ۱۷ متر که در لابی هتل داریوش نصب شده، به خوبی حکایتگر آن است که منشور حقوق بشر در آن زمان هم مصداق داشته است.
دردنیا هتل های زیبا ، مدرن و بزرگ فراوانند ؛ ویژگی یکتای هتل بزرگ داریوش بعنوان تنها هتل زیباو بزرگ دنیا که تمدّن و فرهنگ یک ملّت بزرگ و کهن را به رخ جهانیان می کشاند؛ و بعنوان یگانه نماد تاریخی کشور با معماری یکتای جهانی خود، شکوه سلطنت گسترده ، فرهنگ و تمدّن ایرانیان عزیز را هویدا نموده ودلیل قاطعی بر نام خلیج همیشه جاوید فارس است . برای ساخت این خانه ی عشق که هر هموطن را سرشار از غرور و بالندگی به افکار ، فرهنگ و تمدّن نیاکان خویش می نماید ؛ بایستی پنج ویژگی و توانایی در وجود سرمایه گذار محترم آن ، جناب آقای مهندس حسین ثابت وجود می داشت :

۱- تجربه: سی سال اندوخته و تحمّل فراز و نشیب های عرصه صنعت هتلداری و گردشگری به ویژه در جزایر قناری موجب پیدایش تجربه جهانی است .

۲- سخاوت : کسی که با دشوار ی و پشت کار در خارج از ایران به ویژه در دنیای بی رحم اقتصاد غرب و با وجود رقابت های بسیار سخت و نزدیک ؛می تواند به قلّه های رفیع موفقیّت نایل گردد و برای کسب هر سنت و دلار زحمات فراوان و تحمل غربت را نموده است ؛ اگر سخاوت نداشته باشد نمی تواند ده ها میلیون یورو سرمایه و اندوخته سال های موصوف را به راحتی در این پروژه صرف نماید . پروژه ای که حتّی ده سال آینده نیز توجیه اقتصادی نسبت به حجم سرمایه گذاری نخواهد داشت .

۳- سلامتی : بایستی بدنی سالم وجود داشته باشتد تا طّی مدّت ساخت این هتل ۱۸۰ بار به اروپا جهت ادامه و اداره امور هتل های موجود در اسپانیا ، تردد نماید .

۴- شهامت : در زمانی که طالبان بوداها را در افغانستان پایین می کشیدند و آثار تاریخی را ویران می کردند ؛ نماد ها و مجسمه های هخامنشی پیکره این هتل را تابناک می نمودند.

۵- عشق : بایستی عاشق وطن و ایرانیان باشید تابه فکر سود اقتصادی نبوده و جهت احیا و نکو داشت هویّت و تمدّن هموطنان ، عاشقانه در جزیره متروکه و بایر کیش ( در آن سال ها ) سرمایه ی چند صد میلیارد تومانی هزینه کنید .

کشتی بادبانی کسب و کارتان را با انگیزه، در تلاطم امواج به مقصد مطلوب هدایت کنید.

بیوگرافی بیژن پاکزاد

بیوگرافی بیژن پاکزاد

بیژن پاکزاد که معمولاً با نام بیژن شناخته می شود، یکی از مشهو رترین طراحان جهانی لباس مردانه، عطر و جواهرات در دنیاست. او در ۱۵ فروردین ۱۳۲۳ در تهران به دنیا آمد. بیژن تحصیلات خود را در سوئیس و ایتالیا پشت سر گذاشته است. بیژن به خاطر اغنای ذوق و نبوغ خود در دنیای مد، خیلی زود رشته مهندسی را رها کرد و به مطالعه نساجی در سوئیس روی آورد.
بیژن عاشق غذاهای ایرانی بود. به دلیل ثروت زیاد زندگی لوکس و متفاوتی داشت اما همیشه اصالت و سادگی را مدنظر قرار می داد. برخلاف ثروتمندان جهان هیچ وقت برای خودش بادیگارد استخدام نکرد چون می گفت جایگاه من بین مردم است نمی خواهم از آن ها جدا باشم.
در فعالیت های خیریه بسیاری شرکت می کرد تا جایی که نامش در این عرصه در ایالات متحده زبانزد بود.فروشگاه «Beverly Hills» او که با عنوان «Bijan» نیز شناخته مى شد، یک کاخ به سبک مدیترانه اى بود که در سال ۱۹۷۶ افتتاح شد این فروشگاه در حال حاضر یکی از گران قیمت ترین فروشگاه های جهان است. او از آن سال به بعد مجموعه های فصلی و لوازم جانبی خود را برای معروفترین افراد دنیا طراحی می کند. لباس هاى لوکسى مانند یک کت vicuna آمریـکایى (بافته شده از پشم شتر بی کوهان آمریکایى) به قیـمت ۱۵ هـزار دلار، یک روتخـتى پشمى chinchilla به قیمت ۱۲۰ هزار دلار و یک ست چمدان از پوست کروکودیل به قیمت ۶۵ هزار دلار را ارائه می کرد. دکور فروشگاه به فراخور شهرت فروشگاه از زیباترین شکل ممکن، با فرش هاى نفیس و دستبافت ایرانى به قیمت ۵۰۰ هزار دلار، یک پلکان براق و برنجى به قیمت ۴۰۰ هزار دلار و یک چلچراغ به قیمت ۷۵ هزار دلار ساخته شده است. دیوارها با سایه اى آفتابى از رنگ زرد امضاى Bijan به شمار مى رود. وقتى او دومین فروشگاه خود در خیابان پنجم در نیویورک را در سال ۱۹۸۴ افتتاح کرد، از صرف هزینه ۱۰ میلیون دلارى براى طراحى آن خبر داد.
نوشته‌ای روی در ورودی فروشگاه خود دارد که افراد عادی را از ورود به آن منع می‌کند,
به این مضمون:

«فقط با قرار قبلی»!

مهماندارانی با دستکش‌های سفید وظیفه بازکردن در را به روی افرادی دارند که با وقت قبلی پا به این نمایشگاه و فروشگاه می‌گذارند. اگر محصولات موجود در فروشگاه – به فرض محال – نتوانست سلیقه مشتریان سرشناس را ارضا کند, به فاصله کوتاهی – حداکثر چند روز – طراحی و تولید می‌شود. فقط کافی است یک نفر به خود جرات بدهد و ادعا کند: «متاسفم! چیزی که من می‌خواهم در فروشگاه شما موجود نیست!» بیژن برای آگاهی از سلیقه مشتری راه‌های خاص خودش را دارد. وی در این باره‌می‌گوید: «استیل محصولاتم براساس درک من از مشتری طراحی شده است. باید با او به تفاهم برسم. وقتی می‌خوام لباسی را بر تن مشتری کنم, ابتدا باید شخصیت وی را بشناسم و بدانم که مثلاً چه چیزهایی دوست دارد یا از چه چیز متنفر است. مثلاً چه نوع اتومبیلی سوار می‌شود, شغلش چیست و چطور زندگی می‌کند. شاید به همین دلیل است که همسران آنها مرا خیلی دوست دارند؛ چون همیشه سعی کرده‌ام از تمام ظرفیت‌مردان برای بهتر پوشیدن و خوش‌تیپ‌تر شدن بهره بگیرم.
او برای ساخت عطر بیژن مدت دو سال وقت گذاشت. به گفته خودش ( دو سال تمام طول کشید. طرح آن را به روشنی در ذهن داشتم و دقیقاً می‌دانستم چه می‌خواهم.
او با پشتکار فراوان روز به روز بر ثروت، تعداد فروشگاه ها و مشتریان مشهور خود مى افزود. یک آگهى از طراحى هاى او به عنوان « فاخر ترین پوشاک مردانه در جهان » نام برد. در حقیقت، در مقایسه با بخش عمده اى از دیگر طراحان پوشاک لوکس در جهان، محصولات او با بالاترین قیمت در بازار ارائه مى شد که از آن قبیل مى توان به کت و شلوارهاى هزار دلارى و پیراهن هاى ۲۰۰ دلارى اشاره کرد.
او خانه هایی در نیویورک، میلان و فلوریدا دارد. حیاط تزئین شده منزل او با ۶۰۰ گلدان ایتالیایی از گل های زرد رنگ آراسته شده است. هر کدام از اتاق ها ترکیب رنگی خاصی دارد، مثلاً مشکی و زرد یا قهوه ای و کرم. عکس های قاب شده از آگهی های قبلی بیژن، نمایش ها و مشتریان مشهور او بر دیوارها نقش بسته است. قصر زیبای بیژن ۲۳ پارکینگ ماشین دارد و نمادی از زیبایی، تجمل و سلیقه است.
على رغم بروز بحران اقتصاد جهانى و متزلزل شدن بازارهاى سهام در جهان، برند Bijan که براى تقریباً ۳۰ سال، موفق به فروش گران ترین پوشاک مردانه جهان در Beverly Hills بود نه تنها متأثر از این بحران نشد که حتى ۱۰۰ میلیون دلار نیز صرف تبلیغات چاپى و تلویزیونى خود کرد.
هدف بخش عمده اى از تبلیغات این برند، تشویق افراد به خرید اجناس آن به عنوان یک انسان رویایى بود. به گفته محبى، مدیر مالى برند Bijan ، فروش لباس ها و جواهرات این برند به طور کلى بیش از ۲۰ میلیون دلار درآمد سالیانه و راه اندازى چهار خط تولید عطر نیز ۵۰ میلیون دلار درآمد اضافه براى آن در بر داشته است.
حقیـقتى که Bijan از آن به عنـوان یک گام به سـوى رسیدن به یک ایده درخشـان استفاده مى کرد آن بود که « زنان و مردان آمریکایى واقعاً فکر مى کنند که لباس آن ها نشان دهنده شخصیتشان است » این کار زمان بر و هزینه بردار بوده، اما فکر بزرگى بود.
چرا یک انسان با درآمد ۴ هزار دلارى، ۶ هزار و ۵۰۰ دلار به خرید یک کت Bijan اختصاص مى داد؟ این سوالى است که در پاسخ آن باید گفت: مردم براى یک کالاى گران قیمت ارزش قائل مى شوند.

داستان زندگی ثروت , موفقیت , بیوگرافی , میلیاردر شدن بیژن پاکزاد
یک دلیل آن است که این قبیل کالا ها منحصر به فرد به نظر رسیده و این پیام را به دیگران منتقل مى کند که این فرد توانایى مالى بالایى داشته و تلاش مى کند تا با افراد شبیه به خود معاشرت کند. اگر یک کالاى گران قیمت ارزان شود، کاهش تقاضا و در نتیجه افت ارزش آن را در پى خواهد داشت.
این اعتقاد Bijan باعث شد که بحران اقتصادى بر روى تجارت آن تأثیر نداشته و مشتریان او از هزینه هاى کسب و کار خود کم کرده ولى همچنان براى اجناس تولیدى این برند از خود علاقه نشان دهند. Bijan این تصور را رها نکرده و یقیناً، او با داشتن یک جت اختصاصى، اتومبیل هاى گران قیمت، یک کاخ در Beverly Hills و تماس با موفق ترین و قدرتمند ترین مردان در سرتاسر جهان فردى خوشحال بود.
پاکزاد همچنین به عنوان یک شخص عاشق ماشین شناخته شده و Rolls-Royce زرد کلاسیک خود را در Rodeo Drive پارک مى کرد. در گاراژ او در Beverly Hills با ظرفیت ۲۳ خودرو، یک Bentley و یک فرارى زرد، یک Aston Martin، یک BMW ، یک کادیلاک و بسیارى از دیگر اتومیبل هاى لوکس جهان متعلق به او وجود دارد.
فروشگاه نیویورک که در سال ۲۰۰۰ بسته شد، جاذبه همیشگى براى مشتریان را از بین نبرد. علت این موفقیت تعیین قرار ملاقات با آن ها بود که به عنوان یک سیاست منحصر به فرد به توضیح شرایط ویژه براى مصرف کننده و در نتیجه حفظ او در آینده مى پرداخت.
بیژن برای تعدادی از معروفترین مردان جهان لباس طراحی کرده است.
باراک اوباما
جورج دبلیو بوش
جورج هربرت واکر بوش
رونالد ریگان
بیل کلینتون
جیمی کارتر
ولادیمیر پوتین

جان کری
جورجیو آرمانی
آرنولد شوارتزنگر
فرانک سیناتر
کری گرانت
استیو واندر
مایکل جردن
تام کروز
آنتونی هاپکینز

ملک‌حسین(شاه سابق اردن)

ملک عبدالله (شاه عربستان)
سلطان برونئی
خولیو یگلسیاس(خواننده اسپانیایی)
همسر جی‌اف‌کندی
شهرام ناظری
علی دایی
محمدرضا گلزار و . . .
خوان کارلوس (پادشاه اسپانیا)

قوانین زندگی برتر از دیدگاه بیژن پاکزاد:
۱- ریشه تمام مشکلات و کاستی ها را در خود جستجو کنید.
۲- خلاقیت و ابتکار پایه تمام ترقی های سریع است.
۳- داشتن اهداف متعالی و برنامه رسیدن به آن
۴- برای پول ارزش قایل شوید و قدر آن را بدانید

۵- هیچ گاه پول های خویش را راکد نگه ندارید
۶- ریسک پذیری٬ تحمل ابهام٬ عدم ترس از انتقاد و شکست
۷- استراتژی خریدار گرایی و مشتری محوری رمز پابرجایی
۸- پول٬ هدف نیست
۹- از کمک به دیگران دریغ نورزید
۱۰- داشتن تحصیلات دانشگاهی و آکادمیک

گفت‌وگو با بیژن پاکزاد؛ بنیانگذار عطر بیژن

آیا تا به حال به این موضوع اندیشیده‌اید که انسان‌های فوق‌العاده پول‌دار روی زمین، برای خرید لباس، عطر و لوازم آرایشی به کدام مغازه می‌روند؟
منظورمان افرادی مانند ملکه انگلیس یا سلطان برونئی‌ یا پرنس چارلز و بیل گیتس و امثالهم است به هر حال شاید تعداد پول‌دارهای روی زمین بسیار کمتر از انسان‌‌‌‌‌‌های عادی و متوسط باشد اما در مقابل، قدرت خرید و توان پول خرج کردن این افراد را هم نمی‌توان نادیده گرفت و اگر کسی بتواند نظر این مشتریان را به سوی خود جلب کند و سفارشات آن‌ها را بگیرد، مسلماً ثروت کلانی را به دست خواهد آورد. ثروتی که می‌تواند فرد را از همه ثروتمندتر سازد.
بیژن پاکزاد، یکی از این عرضه‌کنندگان گران‌ترین اقلام و سفارشات، برای پولدارترین ساکنین روی زمین است. او در یک خانواده فوق‌العاده پول‌دار در تهران متولد شد. جهت تحصیل به مدرسه پول‌دارهای سوئیس، یعنی Le Rosey رفت و در آنجا با شاهزاده‌‌‌‌‌‌های بزرگ مانند پرنس ریتر همکلاسی شد. درحقیقت تعداد زیادی از مشتریانش را بیژن در همان مدرسه سوئیسی شناسایی و شکار کرد. او همان جا دریافت که سلیقه‌ی آدم‌‌‌‌‌‌های پول‌دار چگونه است و به چه شکلی می‌توان نظر آن‌ها را برای خرید و سفارش اجناس به سوی خود جلب کرد.
بیژن پاکزاد‌ اکنون درآمد سالانه‌اش از فروش عطرها و ادکلن‌‌‌‌‌‌های DNA بیش از ٣٠٠ میلیون دلار در سال است و صاحب یکی از با شکوه‌ترین و گران‌قیمت‌ترین فروشگاه‌های نیویورک است که درب این فروشگاه، فقط به روی مشتریان خاص و به سفارش آن‌ها باز می‌شود.. آن دسته از مشتریانی که نمی‌توانند به فروشگاه او بیایند، او شخصاً به نزد ایشان می‌رود و برای آن‌ها مدل لباس، تی شرت، عطر و… طراحی می‌کند. او یک کارآفرین واقعی است و خیلی از پول‌دارها و توانگرهای دنیا به داشتن نام او روی عطر خود یا لباس‌‌‌‌‌‌های خویش افتخار می‌کنند.
چه اتفاقی افتاد که شما یکباره تبدیل به یک اسطوره در جهان مد و هنر شدید؟
راستش را بخواهید از همان کودکی احساس می کردم فرد مشهوری می‌شوم. پدرم می‌خواست من دکتر یا وکیل شوم. رشته تحصیلی‌ام مهندسی بود که هیچ علاقه‌ای بدان نداشتم، همه شوق من به سمت طراحی بود و با علاقه وصف ‌ناپذیری بدان می‌پرداختم. از سوئیس به آمریکا رفتم و در آنجا در رشته بازاریابی به تحصیل پرداختم و همان جا این فکر در من قوت گرفت که مد اروپا را به آمریکا بکشانم.
چگونه موفق شدید اعتماد این همه آدم‌‌‌‌‌‌های متفاوت را بسوی خود جلب کنید؟
با اهمیت دادن به تک تک مشتریانم. هدف من همیشه شناختن مشتری و توقعات او بوده است. حتی امروز نیز با اینکه تعداد مشتریان بسیار زیاد شده است من تک تک آن‌ها را می‌شناسم. به‌عنوان مثال لباس یک ستاره سینما باید با یک قاضی دادگاه متفاوت باشد، وقتی لباس را برای فردی طراحی می‌کنم باید بدانم که او در آن لباس چه خواهد کرد.
در چه سالی اولین نمایشگاه مد را برگزار کردید؟
در سال ١٩٧۶ با کمک مالی یکی از هموطنانم نمایشگاهی مجلل ترتیب دادم. نمایشگاه دارای میزهایی از سنگ مرمر کمیاب و لوسترهایی گران‌قیمت بود و افرادی مانند پادشاه اسپانیا و شاه اردن را به خود جلب نمود.
اولین برخورد کارگزاران تو پس از ورود مشتری چگونه است؟
من از آنها خواسته‌ام قبل از هر پرسشی ابتدا از او پذیرایی بعمل آورند و سپس با او گفت‌وگو داشته باشند. از علایق و سوابق و اهدافش اطلاع حاصل نمایند و از این طریق بتوانند نوع لباس مورد علاقه‌اش را طراحی کنند.

پارچه‌‌‌‌‌‌هایت را از کجا تامین می کنی؟

از تولیدکننده‌‌‌‌‌‌های معتبر که قبلاً آزمایش شده‌اند. من ابتدا قبل از سفارش لباسی از پارچه مورد نظر را می‌پوشم تا کیفیت آن را بررسی کنم و اگر مقبول افتاد تا سه برابر هزینه اصلی را به تولیدکننده پرداخت می‌کنم تا حقوق انحصاری آن کالا را تضمین نماید. این یکی از مشخصه‌‌‌‌‌‌های کار من است و دلیل آن هم اهمیتی است که به کیفیت کالای خود می‌نهم. شاید در نظر برخی این کارها زیاده روی جلوه کند.
در مورد عطریات چه توفیقی به‌دست آورده‌اید؟
سال‌‌‌‌‌‌های زیادی طول کشید تا من عطری را درست کنم که متفاوت باشد، حتی طرح شیشه آن ٨٠٠ بار پیش‌نویسی شد تا اینکه مورد قبول من واقع شد من عطر زنانه نمی‌خواستم. مخصوصاً که لباس‌‌‌‌‌‌های من همگی مردانه هستند، از همین رو با زنان بسیاری مصاحبه کردم تا بدانم چه بویی را برای مرد می‌پسندند و نهایتاً موفق شدم. در سال ١٩٨٨ عطر مردانه بیژن را تولید کنم که جایزه اسکار نیویورک را برای بهترین عطر دریافت کنم. البته بعدها عطر زنانه هم تولید کردم و به پاس قدردانی از زنانی که همواره حامی من بوده‌اند به ایشان تقدیم نمودم.
در یک جمله بگویید برای پول کار می‌کنید یا عشق؟
البته عشق به کار؛ من از اینکه تولیداتی منحصر به فرد دارم لذت می‌برم من به کار کردن هفت روز هفته نیاز ندارم، اما این کار را انجام می‌دهم چون به کارم عشق می ورزم.
شما برای آدم‌‌‌‌‌‌های معمولی، محصول تولید نمی کنید؟ خریداران شما قشر خاصی از جامعه‌اند که شاید تعداد آن‌ها در کل دنیا به بیست و پنج هزار نفر هم نرسد. چرا این طبقه خاص از جامعه را به ‌عنوان مشتریان اصلی خود انتخاب کرده اید؟
این مساله چندان هم درست نیست. هر چند عطرهای بیژن با لباس‌‌‌‌‌‌های بیژن گران‌قیمت‌اند، اما خیلی از انسان‌‌‌‌‌‌های معمولی هم می‌توانند آن را در مغازه‌‌‌‌‌‌های معتبر کشورشان خریداری کنند. من برای پول‌دارترین‌‌‌‌‌‌های روی زمین حساب جداگانه ای باز کرده‌ام، اما این دلیل نمی شود کسانی را که خیلی پول‌دار نیستند در نظر نگیرم. بسیاری از بازدیدکنندگان فروشگاه‌های زنجیره‌ای بیژن، در نیویورک و در دنیا از طبقه عادی و نسبتاً مرفه جامعه هستند.
موفقیت فوق‌العاده کنونی خود را نتیجه چه می‌دانید؟
نتیجه مطالعه، تأمل و شکار فرصت‌‌‌‌‌‌های طلایی، تخصص و علاقه‌ی من در علم شیمی است و در سال ١٩٨١ موفق شدم، جایزه lg Nobel را به خاطر عرضه عطرها و ادکلن‌‌‌‌‌‌های DNA به نام خودم بگیرم. من با عرضه این عطرها و ادکلن‌‌‌‌‌‌های جادویی، ابتدا برای مردان و بعد برای زنان توانستم معنای عطر واقعی را به مردم بشناسانم و از این راه به ثروتی رویایی دست یابم. در حال حاضر درآمد سالانه من از بابت فروش عطرهای بیژن در سطح جهان، قریب ٣٠٠ میلیون دلار است، حال آنکه در آمد حاصل از طراحی لباس، یک دهم آن یعنی سی میلیون دلار در سال است.
من به این اصل معتقدم که اگر قرار باشد کائنات، ایده‌ای را به ذهن و دل یک انسان الهام کند، به سراغ انسانی می‌رود که آمادگی علمی و ذهنی پذیرش آن الهام را داشته باشد.
من از همان دوران تحصیلی به دنبال عرضه محصولی قابل رقابت و گران ‌قیمت می‌گشتم و عطرها و ادکلن‌‌‌‌‌‌های DNA همان چیزی است که سال‌‌‌‌‌‌های جوانی‌ام را در جست‌وجوی آن سپری ساختم. در حال حاضر موسسه بزرگ تولید عطرهای بیژن را به نام سه فرزندم نموده‌ام تا آن‌ها از همین الان که زنده ام ، مدیریت و راهبری بزرگ‌ترین و ثروتمندترین شرکت عطر سازی دنیا را بیاموزند.
می‌گویند فروشگاهی قصر مانند داری که آن را برای پول‌دارترین ساکنین روی زمین آماده کرده‌ای تا برای ساعتی در سکوت و آرامش هر چه را می‌خواهند از آن جا بخرند. چه شد که به فکر ساختن این فروشگاه قصر مانند افتادی؟
شم اقتصادی. من یک تاجر زاده‌ام و درخانواده‌ای بزرگ شدم که فرهنگ کارآفرینی در آن غالب بود. بر این باورم که در رگ‌‌‌‌‌‌های من به جای خون، رودخانه‌ای از طلا جاری است و تک تک سلول‌‌‌‌‌‌های وجود من از الماس ساخته شده‌اند. من خودم را بسیار گرانبها می‌دانم و بر این اعتقادم که اگر یکی از پول‌دارهای دنیا به نیویورک بیاید و بخواهد از فروشگاهی خرید کند، حتماً باید این خرید از فروشگاه من صورت گیرد. یک سفارش چهارصد هزار دلاری، حداقل خریدی است که من از مشتریانم انتظار دارم و مشتریان من نیز خوب می‌دانند چه موقع از من، باز کردن درب فروشگاه را تقاضا کنند. فروشگاه بیژن هر چند به صورت شبانه روزی فعال است اما درب آن فقط به روی مشتریان خاصی باز می شود. دیوارهای سفید این فروشگاه هر هفته رنگ می شوند.
آیا ثروت پدری در موفقیت شما تاثیری داشته است؟
الان که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم بیشتر از ثروت پدر، خلاقیت، نوآوری و خود اتکایی مرا را در این جایگاه قرار داده است. به هر حال ثروت پاکزادی‌‌‌‌‌‌ها را خیلی‌های دیگر هم داشتند اما پسر هیچ‌کدام از آنها بیژن نشد. اکنون من در مؤسساتم کارمندان ثروتمند را استخدام نمی‌کنم، بلکه شبانه‌روز در جست‌وجوی افراد خلاق و توانمند هستم. تجربه به من ثابت کرده است که این افراد در کمترین زمان قابل تصور، ثروت و مکنت را به‌دست خواهند آورد و می‌تواند شرایط رفتاری و ذهنی لازم ، برای برخورد با پولدارترین‌‌‌‌‌‌های روی زمین را پیدا کنند.

جدیدترین ایده و خلاقانه‌ترین محصولی که عرضه کرده‌اید چیست؟

یک ضرب المثل فارسی به خاطر دارم که می‌گوید: زندگی پیچ وخم زیادی دارد. من هم یک عطر پر پیچ‌وخم با بهترین و الهام بخش‌ترین رایحه‌‌‌‌‌‌های عالم ساخته‌ام به نام Bijan with a Twist می‌توان آن را بیژن پر پیچ‌وخم ترجمه کرد. طراحی شکل ظاهری شیشه عطر و از همه مهمتر بوی دل‌انگیز، هیجان‌آور و آرام‌بخش این عطر که می‌توانم به جرات بگویم معجونی از رایحه‌های متضاد اما خواستنی است، باعث شده تا من، بیژن پر پیچ‌و‌خم را از همه‌ی محصولاتم بیشتر دوست بدارم.
برای ایرانیانی که علاقه‌مندند، مانند شما در دریای ثروت شنا کنند، چه پیامی دارید؟
اول باید لیاقت و شایستگی حفظ، نگهداری و احترام گذاشتن به ثروت را در خود ایجاد نمایید. پول و به تبع آن خریداران پول‌دار، وطن و ملیت خاصی ندارند. ثروت باعث می‌شود که آنها به راحتی به امن‌ترین، مطمئن‌ترین و آرام‌ترین نقطه کره زمین کوچ کنند، بنابراین اگر به پول توجه نکنید، برای آن خط و نشان بکشید، شرط و شروط برایش تعیین کنید، آن را در جای نامناسب و برای خرید آشغال خرج کنید، خب طبیعی است که با اینکار بی‌لیاقتی خود را در حفظ پول ثابت نموده‌اید و پول و ثروت سراغ شما نمی‌آید! نباید هم بیاید. اصلاً چرا باید ثروت سراغ کسی برود که قصد نابودی‌اش را دارد! کدام پدیده عالم را سراغ دارید چنین باشد که پول دومی‌اش باشد؟
آدم‌‌‌‌‌‌های پول‌دار دوست ندارند، همه ثروت‌شان را صرف کمک به دیگران کنند. خیلی از آنها مایلند با ثروتی که به دست آورده‌اند، از زندگی لذت ببرند. آن‌ها می‌خواهند با ثروت خود بهترین‌‌‌‌‌‌ها را بخرند. بهترین احترام را دریافت کنند. با مودب‌ترین، یا تمیزترین و با تیز هوش‌ترین انسان‌‌‌‌‌‌ها دم‌خور باشند، خوب طبیعی است اینجا همان جایی است که بیژن ‌و همه آدم‌‌‌‌‌‌هایی که علاقه‌مندند مانند او در دریای ثروت شنا کنند، وارد عمل شوند.
به خاطر دارم روزی یکی از میلیونرهای آفریقایی برای خرید به قصر فروشگاه من در نیویورک آمد. او در فضای آرام و دلنشینی که من، حساب شده در تمام فروشگاه ایجاد کرده‌ام، قدم زد و با شوق وصف‌ناپذیری اجناس داخل فروشگاه را بازدید نمود. ناگهان حالش به هم خورد و روی پله‌‌‌‌‌‌ها و فرش‌‌‌‌‌‌های نفیس استفراغ کرد. خدمت‌کاران و کارکنان فروشگاه بلافاصله چهره در هم کشیدند و خواستند واکنش نشان دهند که با نگاهی سریع به همه آن‌ها گفتم که حق ندارند چنین کنند. وقتی بازدید تمام شد و آن میلیونر با یک خرید ٢٠٠ هزار دلاری از فروشگاه خارج شد، از خدمت‌کاران خواستم راه پله و فرش‌‌‌‌‌‌ها را تمیز کنند. به آن‌ها گفتم که مشتری، وقتی وارد مغازه می‌شود، در حقیقت صاحب آن است، چرا که بالقوه می‌تواند هر کالایی را بخرد. این حق مشتری است و باید به این حق او احترام گذاشت.

آیا از زندگی لذت می برید؟

چرا نه؟ اگر لذت نبرم چه کنم؟ زندگی من مال خودم است و دوست دارم آن را هر طوری که می‌خواهم احساس کنم چرا نباید چنین کنم؟
ممکن است یک نمونه از شیوه تبلیغات خود را بیان کنید؟
یکی ازآخرین تبلیغات من این‌ طور آغاز می‌شود یکی بود یکی نبود، در سرزمینی دور، مرد جوانی زندگی می‌کرد که به کیفیت عشق می ورزید.
آخرین پیام شما برای خوانندگان در ایران چیست؟
درست است که کارخانجات و مغازه‌‌‌‌‌‌های من در اروپا، امریکا و نیویورک است اما می توانید برای دیدن محصولات بیژن، بدون هیچ محدودیتی، مستقیماً از داخل منزل، وارد فروشگاه اینترنتی بیژن (www.bijan.com) شوید و آخرین محصولات بیژن را آنجا ببینید. دوست دارم با شما صحبت کنم و نظرتان را در مورد محصولات خودم بیشتر بدانم.

کشتی بادبانی کسب و کارتان را با انگیزه، در تلاطم امواج به مقصد مطلوب هدایت کنید.